روزی در نگاه من نشسته بودی،
حالا پشت پلکهایم خانه داری.
Niyaz.h
این کتاب را برای تو نوشتهام -
تو که شاید هیچگاه نبینمت،
اما میدانم هستی.
Niyaz.h
صدایت نرم بود وقتی زندگی میغرید.
Niyaz.h
من نور را انتخاب میکنم، حتی اگر تاریکی نظارهگر باشد؛
من بالها را انتخاب میکنم،
با بالهایی بر پشتم، نگاه بهسوی آسمان.
Niyaz.h
تو رفتهای اما هرگز خیلی دور نبودهای،
در هر ترانهای که جرئت خواندنش را ندارم، هستی.
تو پاسخم هستی وقتی سؤالی نمیپرسم،
حضورم در هر دلتنگی.
اگر صدایم را میشنوی، چیزی نگو.
میخواهم باور کنم که میدانی.
Niyaz.h
زندگی گاهی فریاد میزند،
اما من یاد گرفتهام آرام گوش دهم.
در سکوت موسیقی هست.
نوری در جیبم دارم،
برای روزهایی که تاریکاند.
گاهی گرما برای رسیدن کافیست
Niyaz.h
غم تو مرا دور نمیکند،
بلکه مرا نزدیکتر میکشاند.
به من میگوید که تو واقعی هستی،
و من میخواهم جایی باشم که دل نفس میکشد.
Niyaz.h
خندهات، خاطرهای که نمیمیرد،
شعلهای که نمیتوانم خاموش کنم
Niyaz.h
عشق فقط آغاز نیست،
بلکه انتخابیست برای هر روز.
Niyaz.h
منتظر نشانه نباش،
تو خودت یک علامتی.
در تردید نایست،
وقتی بالهایت رو میگشایی
اوج بگیر -
نه برای فرار از آنکه بودی،
بلکه برای رسیدن به آنکه باید باشی.
Niyaz.h