جملات زیبای کتاب بانوی پستچی | طاقچه
تصویر جلد کتاب بانوی پستچی

بریده‌هایی از کتاب بانوی پستچی

۳٫۳
(۲۱)
«یه روز یه نفری رو که هر روز می‌دیدین، دیگه نمی‌بینین.»
𝓝𝓮𝓰𝓪𝓻
«جنگ بر تمام انسان‌ها واقع می‌شود، نفربه‌نفر. این واقعاً تمام چیزی است که برای گفتن دارم و برای من، این‌طور به‌نظر می‌رسد که برای همیشه در حال گفتن همین بوده‌ام.»
𝓝𝓮𝓰𝓪𝓻
بالاخره، جعبه به‌خوبی بسته‌بندی و مهر شد. آیریس پرسید: «برای کجا؟» هری گفت: «تو.»
zeynab_m91
«دیگه نمی‌تونستن تحمل کنن، می‌شنوین؟ تحمل اینکه صبر کنن تا شب به صبح برسه - بمبارون تموم بشه – نداشتن، درحالی‌که دیوانه‌وار منتظر این بودن که «پایان» بیاد و اونا رو پیدا کنه و همون‌جا که شروع به راه رفتن کردن، بمیرن.»
zeynab_m91
ویل زمزمه کرد: «شش ماه. تابستون برمی‌گردم خونه.» اِما قبل از اینکه برای جواب دادن دهان باز کند، خوب نگاهش کرد. چه می‌توانست بگوید؟ چه چیزی می‌توانست او را متوقف کند؟ او از همین الان، رفته بود. آنجا بود.
zeynab_m91
فکر کرد که کاش می‌توانست زمان را میان دستانش کش بیاورد؛ مثل یک آب‌نبات مغزدار، آن‌قدر آن را بکشد تا به مغز خوشمزه‌اش برسد، درست پیش از ازهم‌گسیختن و بعد در همان نقطه زندگی کند. نقطه‌ای در وسط زمان، نه به جلو برود و نه به عقب بنگرد.
𝓝𝓮𝓰𝓪𝓻
«ولی من فکر می‌کنم از اینکه داره ازش مراقبت می‌کنه خوشش میاد. شاید باعث می‌شه احساس قدرت بکنه.» مارنی گفت: «یه مرد، وقتی زن بهش وابسته نباشه، بهتر می‌تونه ازش مراقبت کنه.
Tuberosa
ن دیگر پیر شده‌ام؛ خسته از جوانی‌ای که تماماً در تلاش برای کشف و افشای حقیقت گذشت،
𝓝𝓮𝓰𝓪𝓻
«رئیس‌جمهور قول داده و چرچیل هم گفته که لازم نیست ما پسرامون رو بفرستیم، نه امسال و نه هیچ سال دیگه‌ای.» کلمات رئیس‌جمهور را از بر تکرار کرد: «و نه هیچ سال دیگه‌ای. خودش گفت.» آیریس شانه‌هایش را بالا انداخت: «مجبورن بفرستن.»
𝓝𝓮𝓰𝓪𝓻
«روزی آن‌ها اینجا بودند؛ من دیدم‌شان.»
𝓝𝓮𝓰𝓪𝓻
«زندگی، همان زندگی قبلی است؛ فقط سوپاپ اطمینان آن برداشته شده است»
یك رهگذر
هر داستانی - چه درباره‌ی عشق و چه جنگ - داستانی است درباره‌ی نگاه کردن به سمت چپ، درست زمانی که باید به سمت راست نگاه می‌کردیم، یا دست‌کم به نظر من این‌طور است.
یك رهگذر
بیشتر مردم با پدر و مادرشان بزرگ شده بودند، با دو جفت چشم که مراقب‌شان بود و به آن‌ها توجه می‌کرد. به هیچ عنوان نمی‌شد به کسی که به آن توجه عادت دارد، فهماند که چقدر راحت می‌شود آن را از دست داد.
یك رهگذر
این‌همه نامه، این‌همه کلمه که یک‌به‌یک روی کاغذ آورده شده‌اند و می‌چرخند و می‌چرخند تا به دست کسی برسند؛ کسی که منتظر است؛ کسی که دارد می‌نویسد. اصلاً هدف همین بود که نامه‌ی هر کسی به اداره‌ی پست برسد، کنار نامه‌های دیگر در کیف‌های پارچه‌ای قرار بگیرد، با آن‌همه نامه‌ی دیگر هم‌خانه شود، سفر کند و به همراه افکار دیگری که دقیقه‌به‌دقیقه روی کاغذ می‌آمدند و فرستاده می‌شدند، به مقصد برسد. مسئله‌ی مهم زمان بود.
Tuberosa
وقتی در بعدازظهر روز ۷ سپتامبر، موقع صرف چای عصرگاهی بمباران شروع شد، هیچ نشانه‌ای برای تشخیص اینکه آن لحظه، لحظه‌ی شروع جنگ بود، وجود نداشت؛ و نه هیچ راهی برای تشخیص اینکه چه چیزی در راه است یا چرا و برای چه مدت. جنگ فرود آمد و ماندگار شد. چهارصد نفر در اولین دقیقه‌ی حمله‌ی رعدآسای ناگهانی جان باختند.
Tuberosa
هنوز نیمی از خیابان را هم نرفته بود که صدایی مهیب مثل رد شدن قطاری پرسرعت از کنارش شنید. آن‌قدری وقت داشت که خود را دمر روی زمین بیندازد. بمب به دیوار کنارش خورد. ضربه به قدری شدید بود که فرانکی را در هوا پرتاب کرد و روی پیاده‌روی مقابل به زمین کوبید. بعدی و بعدی، بمب‌ها آن‌قدر نزدیک فرود می‌آمدند که احساس می‌کرد هوا دارد می‌لرزد. همان‌جا روی زمین بی‌حرکت ماند، آن‌قدر شوکه شده بود که نه می‌توانست حرکت کند و نه حتی فریاد بزند. بارانی از خاک در اطرافش می‌بارید. بعد صدای فریاد کسی را از آن طرف خیابان شنید. به دنبال آن یک نفر دیگر و همان‌طور سروصدای بقیه‌ی آدم‌ها.
Tuberosa
زنی که در انتهای میز نشسته بود، همچنان من را زیر نظر داشت. او که هنوز متقاعد نشده بود دارم حقیقت را می‌گویم، گفت: «نویسنده‌ها... هیچ‌وقت نمی‌تونیم با تموم وجود به اونا اعتماد کنیم.» با خودم فکر کردم مهم نیست،
Tuberosa
خیلی وقت پیش، فکر می‌کردم که اگر به مردم فرصت داده شود، به سوی خوب بودن پیش می‌روند، همان‌طور که به سوی نور.
Tuberosa
اما وقتی شنیدیم که بریتانیایی‌ها توپ‌هایشان را از موزه‌ی بریتانیا بیرون کشیده‌اند و آن‌ها را به سمت رودخانه‌ی تیمز هل می‌دهند، سرمان را به نشانه‌ی نفی تکان دادیم. حالا شانزده شب بود که بر سر لندن بمب می‌بارید. اتوبوس‌ها در خیابان‌ها متوقف شده بودند. به ما گفتند که حتی نوزادان در اثر موج انفجار از تخت‌های خود به بیرون پرتاب شده بودند
Tuberosa
«اینکه بشینی خونه و آدم خوبی باشی، کافی نیست. اگه بشینی خونه و دروغ نگی و کسی رو آزار ندی که کاری نداره. بد نیست، ولی به درد نمی‌خوره، کافی نیست.»
یك رهگذر
همیشه فکر می‌کرد که داشتن خانه مثل داشتن یک منبع قدرت است، مثل صندوقچه‌ای پر از خاطرات ارزشمند که هیچ‌وقت قفلش را باز نمی‌کنی.
یك رهگذر
وقتی ما می‌دونیم مردمی هستن که به کمک احتیاج دارن، در همین لحظه، در همین لحظه‌ای که داریم نفس می‌کشیم، نمی‌تونیم روی خودمون رو برگردونیم. این یه واقعیته. باید بریم، انسانیت یعنی این. همه‌چیز بر همین اصل استواره. انسانای واقعی روشون رو برنمی‌گردونن.
یك رهگذر
«مادرم برایم می‌نویسد منطقی باش، مواظب باش؛ ولی مگر چیز منطقی‌ای هم باقی مانده؟ هر روز صبح در سکوت از خواب بیدار می‌شویم، سکوتی که مثل پتویی که روی قفس انداخته باشند، روی شهر کشیده شده. ترس خیلی وقت است که همدم اهالی شهر شده. سرتاسر شهر، روی دیوارهای آجری ساختمان‌ها که هنوز پابرجا باقی مانده‌اند، پر است از نشانه‌هایی که روی آن‌ها نوشته شده: آرامش خود را حفظ کنید و ادامه دهید؛ آرامش خود را حفظ کنید و ادامه دهید.»
یك رهگذر
«امشب، بعد از برخورد با دیوار در اثر موج انفجار - که حسی شبیه برخورد با یک تخته‌ی پوشیده از پَر را داشت - و گم کردن سومین دفترمان _ انگار که یک غول دیوانه داشت در خانه‌اش از همزن برقی استفاده می‌کرد _ طبیعتاً نتیجه می‌گیریم که بمباران بسیار سنگین بوده است.»
Tuberosa
و بعد سر پیچ، ببیند که چیزی باقی نمانده به‌جز آتش و خرابه‌هایی که با خاک یکسان شده‌اند و زنانی که چمدان‌هایی ارزان که از کارتن ساخته شده است، در دست دارند
Tuberosa
در آن لحظه، تمام دنیایی که دیده نمی‌شد و او داشت در موردش صحبت می‌کرد، در نفس او بود؛ در لحن دقیق و محتاط او از ورای فاصله و اختلاف زمان. تمام دنیا آنجا در آن صدا بود، اتفاقی که درست در همان لحظه در حال وقوع بود.
Tuberosa
از دیدن سادگی آن خنده‌اش گرفت. اتاقی بسیار کوچک که تقریباً به اندازه‌ی یک کمد بود، با میزی مجهز به باتری و میکروفونی در وسط آن، یک لامپ که روی میکروفون می‌تابید و یک صندلی؛ همین. مثل اسلحه‌ای سنگین و مرگبار؛ چقدر فروتنانه و چقدر نامطمئن.
Tuberosa
سربازها با امیدی مرگبار، گلوله‌ها را یکی پس از دیگری در ضدهوایی می‌انداختند، دوباره و دوباره، تا اینکه یکی از دیده‌بان‌ها اعلام آتش‌بس کرد. بعضی از مردان همان‌جا پایینِ ضدهوایی‌ها ولو شدند. پاهای فرانکی می‌لرزیدند. تمام شده بود. آن‌ها را نزدند. سکوتی محض و ناگهانی؛ این آرامش بعد از آن انفجارها کرکننده بود.
Tuberosa
هوای شبانگاه به صورتش خورد و حالا صدای افتادن بمب‌ها از جایی دورتر در غرب به گوش می‌رسید. بادی که از روی رودخانه عبور کرده بود، با خود دود و بوی گند انفجار داشت. دور و برش، بعضی از مردان به خواب رفته بودند. هیچ چادری، پرده‌ی محافظی، هیچ‌چیز نبود.
Tuberosa
در رادیو، داستان در هوا پرواز می‌کند، مستقیم از لب به گوش - مثل رازی که فوری جای خودش را در خانه‌های تاریک مغز پیدا می‌کند - طاق آسمان، در فضا فرومی‌ریزد و تمام دنیا، برای همه‌ی ما تبدیل می‌شود به یک گالری بزرگ نجواگر.
Tuberosa

حجم

۳۰۷٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۳۷۶ صفحه

حجم

۳۰۷٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۳۷۶ صفحه

قیمت:
۷۵,۰۰۰
تومان