نمیدانست چرا چنین فکری به سرش زده بود. وقتی به توکیو میرسیدند، خواه ناخواه تغییر میکرد. این خودش بود، پیش از اینکه تغییر کند. این خودش بود، همانطور که باید میبود. کاناکو به تصویر خودش در آینه خیره شد و تصمیم گرفت آن تصویر را در ذهنش حک کند.
اگر گریه میکرد صورتش چه شکلی میشد؟ چقدر طول میکشید تا دوباره آن صورت خندان را ببیند؟
کاناکو سعی کرد لبخند بزند. میخواست صورت خندانش را نیز به خاطر بسپارد.