جملات زیبای کتاب قرمز خونین | طاقچه
تصویر جلد کتاب قرمز خونین

کتاب قرمز خونین

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۶ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
somayeh yousefi
۱
آیا قرار بود زندگی کردن همیشه برای او یک چالش باشد؟ ترس مواجه شدن با مرگ چگونه بود؟ دردی که در حد فاصل میان شوک و مرگ بود چطور؟ او نمی‌دانست. حس می‌کرد هیچ چیزی را نمی‌داند. درحالی‌که از بی‌کفایتی قوهٔ تخیلش درمانده شده بود پنجرهٔ اتاقش را باز کرد. نیمه‌شب بود.
somayeh yousefi
۰
دندان‌هایش را به هم فشرد و قلبش را برای مصیبتی که قرار بود با آن مواجه شود و او را در هم بشکند زره‌پوش کرد.
somayeh yousefi
۰
نمی‌دانست چرا چنین فکری به سرش زده بود. وقتی به توکیو می‌رسیدند، خواه ناخواه تغییر می‌کرد. این خودش بود، پیش از اینکه تغییر کند. این خودش بود، همانطور که باید می‌بود. کاناکو به تصویر خودش در آینه خیره شد و تصمیم گرفت آن تصویر را در ذهنش حک کند. اگر گریه می‌کرد صورتش چه شکلی می‌شد؟ چقدر طول می‌کشید تا دوباره آن صورت خندان را ببیند؟ کاناکو سعی کرد لبخند بزند. می‌خواست صورت خندانش را نیز به خاطر بسپارد.
somayeh yousefi
۰
ناگهان کاناکو چهرهٔ خودش را که قبلاً توی آینه دستشویی توقفگاه دیده بود به خاطر آورد. می‌ترسید اتفاقی غم‌انگیز در انتظارش باشد و می‌دانست کاناکو آکیبای سابق در شرف دگرگونی است، به خودش گفت تصویر صورتش را در آینه‌ای که دو ساعت پیش آن را دیده بود، به خاطر بسپارد و در حافظه‌اش دفنش کند.
somayeh yousefi
۰
آن «چهار ساعت» یعنی فاصلهٔ میان بازگشتش از اردوی مدرسه و رسیدنش به پزشکی قانونی توکیو، همان جایی که خانواده‌اش خوابیده بودند، مرز میان خود زنده‌اش و خود دیگرش بود که همراه با کوله‌باری از خاطرات مردگان زندگی‌اش می‌کرد.
somayeh yousefi
۰
«نوریو سوزوکی مقابل اونا روی زمین زانو زده بود. من به عنوان یک شخص سوم، در مواجهه با طوفان بسیار شدیدی که بین قاتل و قربانی‌ها وزیده بود، کاملاً ناتوان بودم. من فقط داشتم اون صحنه رو می‌دیدم. مهم‌تر اینکه یه پلیس تازه‌کار بودم و تصورات خوبی در مورد حفاظت از مردم داشتم. چهار قربانی که توی دریای خون افتاده بودن و مرد مهاجمی که داشت ناله می‌کرد - دیدن این صحنه منو از پا درآورد.»