جملات زیبای کتاب دود | طاقچه
تصویر جلد کتاب دود

بریده‌هایی از کتاب دود

نویسنده:خوسه اوبخرو
انتشارات:نشر افق
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۶از ۳۷ رأی
۳٫۶
(۳۷)
سخت بشود جایی که هیچ خاطره‌‌‌ای ندارد زندگی کرد. بی‌‌‌روایت.
Nazanina Mz
البته فرض من این است که هر موجود زنده‌‌‌ای، اگر بهش خو نکرده باشی، یک هیولاست.
4vid
صدایی هستم که تلفظ نمی‌‌‌شود. ایده‌‌‌ای هستم که از ذهن کسی نمی‌‌‌گذرد. من زبان خشک، لب‌‌‌های خشک، شکم خشکم. تشنه‌‌‌ام بدون اینکه دلم بخواهد بنوشم.
mehdi_kamal
و من یاد گرفته‌‌‌ام از مردان نوستالژیک فرار کنم؛ آن‌‌‌هایی که می‌‌‌خواهند آنچه را قبلاً باخته‌‌‌اند با تو تکرار کنند. انتظار دارند بخیه‌ٔ‌ زخمی باشی که تو بازش نکرده‌‌‌ای
🪼
باشد که خانه همان‌‌‌طور که از ما استقبال کرد از تو استقبال کند. باشد که جنگل با تو سخاوتمندتر و آب‌‌‌وهوا با تو مهربان‌‌‌تر باشد. باشد که اوقاتی بهتر از آنچه ما اینجا داشتیم داشته باشی.
Nazanina Mz
اگر خاطراتی که همراه خودش می‌‌‌آورد قوی‌‌‌تر از آنی باشد که در حضور من احساس می‌‌‌کند چه.
آهو
چیزی طبیعی‌‌‌تر از نابودیِ آنچه طبیعی نیست وجود ندارد. تمام چیزی که ما انسان‌‌‌ها بنا می‌‌‌کنیم نوعی ناهنجاری در طبیعت است که او تمایل به جذب و بلعیدنش دارد. ریشه‌‌‌هایی که جاده‌‌‌ها را می‌‌‌شکافند، درختانی که از پنجره‌‌‌ها رد می‌‌‌شوند و سقف را بلند می‌‌‌کنند، حیواناتی که می‌‌‌جوند و سوراخ می‌‌‌کنند، باکتری‌‌‌هایی که می‌‌‌پوسانند.
سروش علی‌نژاد
باور دارم مواجه شدن با سرانجام حقیقی چیزها، حتی اگر یک پایان ناخوشایند باشد، همیشه تسکینمان می‌‌‌دهد
شهرزاد مجدی
فقط گاهی می‌‌‌دانم که زنده‌‌‌ام چون برقی از خشم از وجودم می‌‌‌گذرد
Ariana
من یاد گرفته‌‌‌ام از مردان نوستالژیک فرار کنم؛ آن‌‌‌هایی که می‌‌‌خواهند آنچه را قبلاً باخته‌‌‌اند با تو تکرار کنند. انتظار دارند بخیه‌ٔ‌ زخمی باشی که تو بازش نکرده‌‌‌ای.
مبینا
من همیشه مرزها را مشخص کرده‌‌‌ام. یاد گرفته‌‌‌ام که وقتی محدوده‌‌‌ات را باز کنی، می‌‌‌آیند داخل و مستقر می‌‌‌شوند و قلمرو را تصرف می‌‌‌کنند. هیچ‌‌‌کس به یک دیدار خشک‌‌‌وخالی قناعت نمی‌‌‌کند. حداقل هیچ مردی این کار را نمی‌‌‌کند.
🪼
نه خجالت می‌‌‌کشم نه حالم به هم می‌‌‌خورد. اتفاقاً به توانایی‌‌‌ام برای زنده ماندن افتخار می‌‌‌کنم.
muwbina
قوی‌‌‌ها می‌‌‌میرند، ضعیف‌‌‌ها نابود می‌‌‌شوند. و بعد می‌‌‌گویند طبیعت هوشمند است. کور است. بی‌‌‌رحم است. درک‌نشدنی است. همان‌‌‌قدر بی‌‌‌معنی است که زندگی انسان.
مبینا
شب به شب می‌‌‌پیوندد و زمان انگار سپری نمی‌‌‌شود. متوقف شده. تمام افکار یکسان‌‌‌اند. و این احساس رخوت، این رهاشدگی کامل، منم. مردابی هستم از آب‌‌‌های گِل‌‌‌آلود در دل یک جنگل. یک برگ بلوط در حال پوسیدن توی گِل‌‌‌ولای. گِل‌‌‌ولایم. لاشه‌ٔ‌ یک آهویم. کرمی‌‌‌ام که در گوشت فاسد آرام می‌‌‌گیرد.
آهو
به یک دلیلی فکر می‌‌‌کنم که نباید چیزی را که در جریان است مخفی کنم، شاید چون باور دارم مواجه شدن با سرانجام حقیقی چیزها، حتی اگر یک پایان ناخوشایند باشد، همیشه تسکینمان می‌‌‌دهد.
فیفی
آیا حیوانات زیبایی را می‌‌‌فهمند؟ آیا مقابل دریایی که موج به پایه‌‌‌های صخره می‌‌‌زند احساساتی می‌‌‌شوند؟ مقابل جنگلی که غرقِ مه شده؟ مقابل آسمانی که انگار در شرف ذوب شدن در خرقه‌‌‌ای از شراره‌ٔ‌ آتش است؟
4vid
به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت هنوز جهل مصور که کیمیایی هست سعدی
*sunnǭ
باز نکردن چشم‌‌‌ها. بلند نشدن. از هم پاشیدنم مثل کلبه. اجازه دادن که رویم را گیاه بگیرد، باران بگیرد، گل‌‌‌ولای بگیرد، برگ‌‌‌های پژمرده بگیرد، شاخه‌‌‌ها و پوسته‌‌‌ها، خاکستر، گردوخاکی که روی گوشتم را دلمه ببندد. تکه چوبی خواهم بود که در رطوبت تکه‌‌‌تکه می‌‌‌شود. فراموشی خواهم بود. حتی این هم نه. هرگز نبوده‌‌‌ام. اما، هنوز بی‌‌‌میلم. زنی هستم که نه می‌‌‌خوابد نه بیدار می‌‌‌ماند. صدایی هستم که تلفظ نمی‌‌‌شود. ایده‌‌‌ای هستم که از ذهن کسی نمی‌‌‌گذرد. من زبان خشک، لب‌‌‌های خشک، شکم خشکم. تشنه‌‌‌ام بدون اینکه دلم بخواهد بنوشم. فقط گاهی می‌‌‌دانم که زنده‌‌‌ام چون برقی از خشم از وجودم می‌‌‌گذرد، خشمی که بلافاصله خاموش می‌‌‌شود. همه‌‌‌چیز باید تمام شود.
مبینا
آخرسر گفت، خداحافظ؛ همان چیزی که همیشه وقتی در تنگنا قرار می‌‌‌گیرد می‌‌‌گوید.
آهو
از کنترل کردن و ملاحظه‌‌‌کاری و تحلیل کردن و پیش‌‌‌بینی خسته شده‌‌‌ام.
آهو
دستم را محکم و محتاطانه بین پنجه‌‌‌هایش می‌‌‌گیرد، انگار که پرنده‌ٔ‌ بال‌‌‌شکسته‌‌‌ای را گرفته.
آهو
چیزی طبیعی‌‌‌تر از نابودیِ آنچه طبیعی نیست وجود ندارد. تمام چیزی که ما انسان‌‌‌ها بنا می‌‌‌کنیم نوعی ناهنجاری در طبیعت است که او تمایل به جذب و بلعیدنش دارد. ریشه‌‌‌هایی که جاده‌‌‌ها را می‌‌‌شکافند، درختانی که از پنجره‌‌‌ها رد می‌‌‌شوند و سقف را بلند می‌‌‌کنند، حیواناتی که می‌‌‌جوند و سوراخ می‌‌‌کنند، باکتری‌‌‌هایی که می‌‌‌پوسانند.
آهو
من همیشه مرزها را مشخص کرده‌‌‌ام. یاد گرفته‌‌‌ام که وقتی محدوده‌‌‌ات را باز کنی، می‌‌‌آیند داخل و مستقر می‌‌‌شوند و قلمرو را تصرف می‌‌‌کنند. هیچ‌‌‌کس به یک دیدار خشک‌‌‌وخالی قناعت نمی‌‌‌کند. حداقل هیچ مردی این کار را نمی‌‌‌کند.
atiyeh zeidabadi
مواجه شدن با سرانجام حقیقی چیزها، حتی اگر یک پایان ناخوشایند باشد، همیشه تسکینمان می‌‌‌دهد
🪼
روزها مثل زباله‌ٔ‌ توی زیرشیروانی روی هم انباشته می‌‌‌شوند
🪼
اینکه چیزی که آزارمان می‌‌‌دهد خودخواسته است یا یک رویداد تصادفی تغییری در میزان آسیبش ندارد.
muwbina
خودم ازخودبی‌خود می‌‌‌شوم، گاهی می‌‌‌خندم و صدای خنده طوری است که انگار از آدم دیگری درمی‌‌‌آید، از یک زن خمارآلود اما شاد، زنی که من نمی‌‌‌توانم باشم.
مبینا
اگر برای همین لحظات نبود آن تفنگ لعنتی را برمی‌‌‌داشتم و به خودم شلیک می‌‌‌کردم. نه. بعد به خودم می‌‌‌گویم، نه، خودت را فریب نده، می‌‌‌دانی که حقیقت ندارد. می‌‌‌خواهم زنده بمانم، حتی اگر گرسنه باشم، درد بکشم، عصبانی بشوم.
مبینا
انتخاب‌ ‌کردن چیزی که عاقلانه نیست، تسلیم هواوهوس شدن، البته اگر هواوهوسِ خودم نباشد، باعث می‌‌‌شود احساس کنم افسار زندگی‌‌‌ام را در دست دارم. این چیزی نیست که بشود بارها به زبان آورد.
مبینا
کارهایی می‌‌‌کنم که توضیحی برایشان ندارم. کارهایی می‌‌‌کنم که در آن‌‌‌یکی زن، آن‌‌‌یکی زنی که گاهی هستم، تحقیرشان می‌‌‌کنم.
مبینا

حجم

۱۳۵٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

حجم

۱۳۵٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

قیمت:
۱۴۹,۰۰۰
تومان