جملات زیبا از متن کتاب دود | طاقچه
تصویر جلد کتاب دود

کتاب دود

۳.۳(از ۶۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
خوسه اوبخرو، آرمان امین
انتشارات: 
نشر افق

قیمت:

۲۱۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
سخت بشود جایی که هیچ خاطره‌‌‌ای ندارد زندگی کرد. بی‌‌‌روایت.
Nazanina Mz
۲۸
و من یاد گرفته‌‌‌ام از مردان نوستالژیک فرار کنم؛ آن‌‌‌هایی که می‌‌‌خواهند آنچه را قبلاً باخته‌‌‌اند با تو تکرار کنند. انتظار دارند بخیه‌ٔ‌ زخمی باشی که تو بازش نکرده‌‌‌ای
🪼
۲۵
البته فرض من این است که هر موجود زنده‌‌‌ای، اگر بهش خو نکرده باشی، یک هیولاست.
4vid
۲۲
صدایی هستم که تلفظ نمی‌‌‌شود. ایده‌‌‌ای هستم که از ذهن کسی نمی‌‌‌گذرد. من زبان خشک، لب‌‌‌های خشک، شکم خشکم. تشنه‌‌‌ام بدون اینکه دلم بخواهد بنوشم.
mehdi_kamal
۲۰
فقط گاهی می‌‌‌دانم که زنده‌‌‌ام چون برقی از خشم از وجودم می‌‌‌گذرد
Ariana
۱۹
اگر خاطراتی که همراه خودش می‌‌‌آورد قوی‌‌‌تر از آنی باشد که در حضور من احساس می‌‌‌کند چه.
السا
۱۶
باور دارم مواجه شدن با سرانجام حقیقی چیزها، حتی اگر یک پایان ناخوشایند باشد، همیشه تسکینمان می‌‌‌دهد
شهرزاد مجدی
۱۵
چیزی طبیعی‌‌‌تر از نابودیِ آنچه طبیعی نیست وجود ندارد. تمام چیزی که ما انسان‌‌‌ها بنا می‌‌‌کنیم نوعی ناهنجاری در طبیعت است که او تمایل به جذب و بلعیدنش دارد. ریشه‌‌‌هایی که جاده‌‌‌ها را می‌‌‌شکافند، درختانی که از پنجره‌‌‌ها رد می‌‌‌شوند و سقف را بلند می‌‌‌کنند، حیواناتی که می‌‌‌جوند و سوراخ می‌‌‌کنند، باکتری‌‌‌هایی که می‌‌‌پوسانند.
سروش علی‌نژاد
۱۱
باشد که خانه همان‌‌‌طور که از ما استقبال کرد از تو استقبال کند. باشد که جنگل با تو سخاوتمندتر و آب‌‌‌وهوا با تو مهربان‌‌‌تر باشد. باشد که اوقاتی بهتر از آنچه ما اینجا داشتیم داشته باشی.
Nazanina Mz
۱۰
از کنترل کردن و ملاحظه‌‌‌کاری و تحلیل کردن و پیش‌‌‌بینی خسته شده‌‌‌ام.
السا
۹
من همیشه مرزها را مشخص کرده‌‌‌ام. یاد گرفته‌‌‌ام که وقتی محدوده‌‌‌ات را باز کنی، می‌‌‌آیند داخل و مستقر می‌‌‌شوند و قلمرو را تصرف می‌‌‌کنند. هیچ‌‌‌کس به یک دیدار خشک‌‌‌وخالی قناعت نمی‌‌‌کند. حداقل هیچ مردی این کار را نمی‌‌‌کند.
🪼
۷
آخرسر گفت، خداحافظ؛ همان چیزی که همیشه وقتی در تنگنا قرار می‌‌‌گیرد می‌‌‌گوید.
السا
۷
نه خجالت می‌‌‌کشم نه حالم به هم می‌‌‌خورد. اتفاقاً به توانایی‌‌‌ام برای زنده ماندن افتخار می‌‌‌کنم.
muwbina
۶
دستم را محکم و محتاطانه بین پنجه‌‌‌هایش می‌‌‌گیرد، انگار که پرنده‌ٔ‌ بال‌‌‌شکسته‌‌‌ای را گرفته.
السا
۵
شب به شب می‌‌‌پیوندد و زمان انگار سپری نمی‌‌‌شود. متوقف شده. تمام افکار یکسان‌‌‌اند. و این احساس رخوت، این رهاشدگی کامل، منم. مردابی هستم از آب‌‌‌های گِل‌‌‌آلود در دل یک جنگل. یک برگ بلوط در حال پوسیدن توی گِل‌‌‌ولای. گِل‌‌‌ولایم. لاشه‌ٔ‌ یک آهویم. کرمی‌‌‌ام که در گوشت فاسد آرام می‌‌‌گیرد.
السا
۵
به یک دلیلی فکر می‌‌‌کنم که نباید چیزی را که در جریان است مخفی کنم، شاید چون باور دارم مواجه شدن با سرانجام حقیقی چیزها، حتی اگر یک پایان ناخوشایند باشد، همیشه تسکینمان می‌‌‌دهد.
فیفی
۴
من یاد گرفته‌‌‌ام از مردان نوستالژیک فرار کنم؛ آن‌‌‌هایی که می‌‌‌خواهند آنچه را قبلاً باخته‌‌‌اند با تو تکرار کنند. انتظار دارند بخیه‌ٔ‌ زخمی باشی که تو بازش نکرده‌‌‌ای.
مبینا
۴
قوی‌‌‌ها می‌‌‌میرند، ضعیف‌‌‌ها نابود می‌‌‌شوند. و بعد می‌‌‌گویند طبیعت هوشمند است. کور است. بی‌‌‌رحم است. درک‌نشدنی است. همان‌‌‌قدر بی‌‌‌معنی است که زندگی انسان.
مبینا
۴
باز نکردن چشم‌‌‌ها. بلند نشدن. از هم پاشیدنم مثل کلبه. اجازه دادن که رویم را گیاه بگیرد، باران بگیرد، گل‌‌‌ولای بگیرد، برگ‌‌‌های پژمرده بگیرد، شاخه‌‌‌ها و پوسته‌‌‌ها، خاکستر، گردوخاکی که روی گوشتم را دلمه ببندد. تکه چوبی خواهم بود که در رطوبت تکه‌‌‌تکه می‌‌‌شود. فراموشی خواهم بود. حتی این هم نه. هرگز نبوده‌‌‌ام. اما، هنوز بی‌‌‌میلم. زنی هستم که نه می‌‌‌خوابد نه بیدار می‌‌‌ماند. صدایی هستم که تلفظ نمی‌‌‌شود. ایده‌‌‌ای هستم که از ذهن کسی نمی‌‌‌گذرد. من زبان خشک، لب‌‌‌های خشک، شکم خشکم. تشنه‌‌‌ام بدون اینکه دلم بخواهد بنوشم. فقط گاهی می‌‌‌دانم که زنده‌‌‌ام چون برقی از خشم از وجودم می‌‌‌گذرد، خشمی که بلافاصله خاموش می‌‌‌شود. همه‌‌‌چیز باید تمام شود.
مبینا
۴
دلم حسابی تنگ شده برای پوسیدن، برای اینکه خاک بشوم.
مبینا
۴
چیزی طبیعی‌‌‌تر از نابودیِ آنچه طبیعی نیست وجود ندارد. تمام چیزی که ما انسان‌‌‌ها بنا می‌‌‌کنیم نوعی ناهنجاری در طبیعت است که او تمایل به جذب و بلعیدنش دارد. ریشه‌‌‌هایی که جاده‌‌‌ها را می‌‌‌شکافند، درختانی که از پنجره‌‌‌ها رد می‌‌‌شوند و سقف را بلند می‌‌‌کنند، حیواناتی که می‌‌‌جوند و سوراخ می‌‌‌کنند، باکتری‌‌‌هایی که می‌‌‌پوسانند.
السا
۴
زنی هستم که نه می‌‌‌خوابد نه بیدار می‌‌‌ماند. صدایی هستم که تلفظ نمی‌‌‌شود. ایده‌‌‌ای هستم که از ذهن کسی نمی‌‌‌گذرد. من زبان خشک، لب‌‌‌های خشک، شکم خشکم. تشنه‌‌‌ام بدون اینکه دلم بخواهد بنوشم. فقط گاهی می‌‌‌دانم که زنده‌‌‌ام چون برقی از خشم از وجودم می‌‌‌گذرد، خشمی که بلافاصله خاموش می‌‌‌شود
maz
۴
اگر ازش بپرسم اهل کجاست، یک لحظه می‌‌‌رود توی فکر و می‌‌‌گوید: زمان
Ariana
۳
آیا حیوانات زیبایی را می‌‌‌فهمند؟ آیا مقابل دریایی که موج به پایه‌‌‌های صخره می‌‌‌زند احساساتی می‌‌‌شوند؟ مقابل جنگلی که غرقِ مه شده؟ مقابل آسمانی که انگار در شرف ذوب شدن در خرقه‌‌‌ای از شراره‌ٔ‌ آتش است؟
4vid
۲
به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت هنوز جهل مصور که کیمیایی هست سعدی
*sunnǭ
۲
خودم ازخودبی‌خود می‌‌‌شوم، گاهی می‌‌‌خندم و صدای خنده طوری است که انگار از آدم دیگری درمی‌‌‌آید، از یک زن خمارآلود اما شاد، زنی که من نمی‌‌‌توانم باشم.
مبینا
۲
اگر برای همین لحظات نبود آن تفنگ لعنتی را برمی‌‌‌داشتم و به خودم شلیک می‌‌‌کردم. نه. بعد به خودم می‌‌‌گویم، نه، خودت را فریب نده، می‌‌‌دانی که حقیقت ندارد. می‌‌‌خواهم زنده بمانم، حتی اگر گرسنه باشم، درد بکشم، عصبانی بشوم.
مبینا
۲
این نقشه‌‌‌ها را برای آینده می‌‌‌کشم، اگرچه نمی‌‌‌دانم آن‌‌‌قدر زنده خواهیم ماند که بابت آینده‌‌‌نگری‌‌‌ام به خودم تبریک بگویم یا نه؛ نمی‌‌‌توان به‌‌‌طور مداوم در این زمان حال دل‌‌‌سردکننده زندگی کرد، چه برسد به گذشته‌‌‌ای رنگ‌‌‌ورورفته که هرطورشده می‌‌‌خواستم ازش فرار کنم.
مبینا
۲
می‌‌‌توانستم خودم تنهایی این کار را بکنم، اما آن احساسِ فراموش‌‌‌شده که کسی در دوران نقاهت مراقبم است دلم را آرام می‌‌‌کند. توجه یک آدم دیگر، حرکات محتاطانه، محبت.
parya
۲
من همیشه مرزها را مشخص کرده‌‌‌ام. یاد گرفته‌‌‌ام که وقتی محدوده‌‌‌ات را باز کنی، می‌‌‌آیند داخل و مستقر می‌‌‌شوند و قلمرو را تصرف می‌‌‌کنند. هیچ‌‌‌کس به یک دیدار خشک‌‌‌وخالی قناعت نمی‌‌‌کند. حداقل هیچ مردی این کار را نمی‌‌‌کند.
atiyeh zeidabadi
۱