جملات زیبای کتاب دود | طاقچه
تصویر جلد کتاب دود

بریده‌هایی از کتاب دود

نویسنده:خوسه اوبخرو
انتشارات:نشر افق
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۶از ۳۴ رأی
۳٫۶
(۳۴)
سخت بشود جایی که هیچ خاطره‌‌‌ای ندارد زندگی کرد. بی‌‌‌روایت.
Nazanina Mz
البته فرض من این است که هر موجود زنده‌‌‌ای، اگر بهش خو نکرده باشی، یک هیولاست.
4vid
صدایی هستم که تلفظ نمی‌‌‌شود. ایده‌‌‌ای هستم که از ذهن کسی نمی‌‌‌گذرد. من زبان خشک، لب‌‌‌های خشک، شکم خشکم. تشنه‌‌‌ام بدون اینکه دلم بخواهد بنوشم.
mehdi_kamal
باشد که خانه همان‌‌‌طور که از ما استقبال کرد از تو استقبال کند. باشد که جنگل با تو سخاوتمندتر و آب‌‌‌وهوا با تو مهربان‌‌‌تر باشد. باشد که اوقاتی بهتر از آنچه ما اینجا داشتیم داشته باشی.
Nazanina Mz
چیزی طبیعی‌‌‌تر از نابودیِ آنچه طبیعی نیست وجود ندارد. تمام چیزی که ما انسان‌‌‌ها بنا می‌‌‌کنیم نوعی ناهنجاری در طبیعت است که او تمایل به جذب و بلعیدنش دارد. ریشه‌‌‌هایی که جاده‌‌‌ها را می‌‌‌شکافند، درختانی که از پنجره‌‌‌ها رد می‌‌‌شوند و سقف را بلند می‌‌‌کنند، حیواناتی که می‌‌‌جوند و سوراخ می‌‌‌کنند، باکتری‌‌‌هایی که می‌‌‌پوسانند.
سروش علی‌نژاد
باور دارم مواجه شدن با سرانجام حقیقی چیزها، حتی اگر یک پایان ناخوشایند باشد، همیشه تسکینمان می‌‌‌دهد
شهرزاد مجدی
و من یاد گرفته‌‌‌ام از مردان نوستالژیک فرار کنم؛ آن‌‌‌هایی که می‌‌‌خواهند آنچه را قبلاً باخته‌‌‌اند با تو تکرار کنند. انتظار دارند بخیه‌ٔ‌ زخمی باشی که تو بازش نکرده‌‌‌ای
🪼
من همیشه مرزها را مشخص کرده‌‌‌ام. یاد گرفته‌‌‌ام که وقتی محدوده‌‌‌ات را باز کنی، می‌‌‌آیند داخل و مستقر می‌‌‌شوند و قلمرو را تصرف می‌‌‌کنند. هیچ‌‌‌کس به یک دیدار خشک‌‌‌وخالی قناعت نمی‌‌‌کند. حداقل هیچ مردی این کار را نمی‌‌‌کند.
🪼
من یاد گرفته‌‌‌ام از مردان نوستالژیک فرار کنم؛ آن‌‌‌هایی که می‌‌‌خواهند آنچه را قبلاً باخته‌‌‌اند با تو تکرار کنند. انتظار دارند بخیه‌ٔ‌ زخمی باشی که تو بازش نکرده‌‌‌ای.
مبینا
به یک دلیلی فکر می‌‌‌کنم که نباید چیزی را که در جریان است مخفی کنم، شاید چون باور دارم مواجه شدن با سرانجام حقیقی چیزها، حتی اگر یک پایان ناخوشایند باشد، همیشه تسکینمان می‌‌‌دهد.
فیفی
فقط گاهی می‌‌‌دانم که زنده‌‌‌ام چون برقی از خشم از وجودم می‌‌‌گذرد
Ariana
آیا حیوانات زیبایی را می‌‌‌فهمند؟ آیا مقابل دریایی که موج به پایه‌‌‌های صخره می‌‌‌زند احساساتی می‌‌‌شوند؟ مقابل جنگلی که غرقِ مه شده؟ مقابل آسمانی که انگار در شرف ذوب شدن در خرقه‌‌‌ای از شراره‌ٔ‌ آتش است؟
4vid
به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت هنوز جهل مصور که کیمیایی هست سعدی
*sunnǭ
من همیشه مرزها را مشخص کرده‌‌‌ام. یاد گرفته‌‌‌ام که وقتی محدوده‌‌‌ات را باز کنی، می‌‌‌آیند داخل و مستقر می‌‌‌شوند و قلمرو را تصرف می‌‌‌کنند. هیچ‌‌‌کس به یک دیدار خشک‌‌‌وخالی قناعت نمی‌‌‌کند. حداقل هیچ مردی این کار را نمی‌‌‌کند.
atiyeh zeidabadi
مواجه شدن با سرانجام حقیقی چیزها، حتی اگر یک پایان ناخوشایند باشد، همیشه تسکینمان می‌‌‌دهد
🪼
روزها مثل زباله‌ٔ‌ توی زیرشیروانی روی هم انباشته می‌‌‌شوند
🪼
اینکه چیزی که آزارمان می‌‌‌دهد خودخواسته است یا یک رویداد تصادفی تغییری در میزان آسیبش ندارد.
muwbina
نه خجالت می‌‌‌کشم نه حالم به هم می‌‌‌خورد. اتفاقاً به توانایی‌‌‌ام برای زنده ماندن افتخار می‌‌‌کنم.
muwbina
خودم ازخودبی‌خود می‌‌‌شوم، گاهی می‌‌‌خندم و صدای خنده طوری است که انگار از آدم دیگری درمی‌‌‌آید، از یک زن خمارآلود اما شاد، زنی که من نمی‌‌‌توانم باشم.
مبینا
اگر برای همین لحظات نبود آن تفنگ لعنتی را برمی‌‌‌داشتم و به خودم شلیک می‌‌‌کردم. نه. بعد به خودم می‌‌‌گویم، نه، خودت را فریب نده، می‌‌‌دانی که حقیقت ندارد. می‌‌‌خواهم زنده بمانم، حتی اگر گرسنه باشم، درد بکشم، عصبانی بشوم.
مبینا
انتخاب‌ ‌کردن چیزی که عاقلانه نیست، تسلیم هواوهوس شدن، البته اگر هواوهوسِ خودم نباشد، باعث می‌‌‌شود احساس کنم افسار زندگی‌‌‌ام را در دست دارم. این چیزی نیست که بشود بارها به زبان آورد.
مبینا
قوی‌‌‌ها می‌‌‌میرند، ضعیف‌‌‌ها نابود می‌‌‌شوند. و بعد می‌‌‌گویند طبیعت هوشمند است. کور است. بی‌‌‌رحم است. درک‌نشدنی است. همان‌‌‌قدر بی‌‌‌معنی است که زندگی انسان.
مبینا
اگر ازش بپرسم اهل کجاست، یک لحظه می‌‌‌رود توی فکر و می‌‌‌گوید: زمان
Ariana
نصف بدنم رفته داخل آب و گِل، اما گردن منقبضم طوری به‌‌‌سمت بالا دراز شده که انگار از غرق شدن می‌‌‌ترسم
Ariana
شاید فکر می‌‌‌کند دنیا فقط وقتی وجود دارد که او درکش می‌‌‌کند.
4vid
فرارسیدن آن هوای بسیار سرد هر سال احساس دل‌‌‌سردی و در عین حال خشم در من ایجاد می‌‌‌کند.
muwbina
در سکوت کنار هم زندگی می‌‌‌کنیم. کارهایی را که باید بکنیم می‌‌‌کنیم، بدون توجیه کردن همدیگر، بدون دروغ گفتن. نمی‌‌‌توانم خانواده‌‌‌ای بهتر از این تصور کنم.
muwbina
من را به فکر فرار کردن می‌‌‌اندازد یا تصور یک معجزه ــــ دروغ گفتم، حتی نمی‌‌‌توانم تصورش را بکنم ــــ که بیاید و مشکلاتم را حل کند.
مبینا
یکی از روزهای اول که هرکداممان یک سمت میز آشپزخانه نشسته بودیم، انگشت اشاره‌‌‌ام را گذاشتم روی سینه‌‌‌ام و گفتم: آندرِآ‌ ‌. اسمم آندرآ نیست، اما اسمی است که دوستش دارم و برایم تفاوتی ندارد اسمم واقعاً چیست. این یکی از معدود چیزهایی است که می‌‌‌توانم انتخاب کنم. با اشاره به خودم تکرار کردم، آندرآ. آندرآ.
مبینا
وقتی چیزهایی که نامشان را می‌‌‌برم روبه‌‌‌رویم هستند، نمی‌‌‌خواهم بگویم خدا آن‌‌‌ها را از هیچ آفریده، اما حس می‌‌‌کنم ارتباط عمیق‌‌‌تری بینمان ایجاد می‌‌‌شود، نوعی اتحاد با آنچه دوروبرم هست. فقط چیزهایی که می‌‌‌توانیم نامشان را ببریم واقعاً بهمان نزدیک‌‌‌اند. شاید برای همین هم از کلماتی که دیگر به دردم نمی‌‌‌خورند اجتناب می‌‌‌کنم، چون به دنیایی اشاره می‌‌‌کنند که برایم مفقود است: کامپیوتر، موبایل، نرم‌‌‌افزار، ماشین ظرف‌‌‌شویی. کلماتی سرد و فلزی‌‌‌اند، نه مزه‌‌‌ای دارند و نه می‌‌‌توانم به بویی پیوندشان بدهم.
مبینا

حجم

۱۳۵٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

حجم

۱۳۵٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

قیمت:
۱۴۹,۰۰۰
تومان