یک جاهایی تو زندگی هست که آدم آنقدر خسته و بیرمق میشود که دیگر در جا خودش هم نمیداند هست، میخواهد بماند، یا نه نیست و نمیخواهد بماند. آن وقت است که باید بنشیند حساب و کتاب کند ببیند میصرفه باشد، بماند یا برود.»
سمانه ابراهیمی
مهم آن چیزهای خیلی ریزی هستند که تو هر قصه خودشان را یکجور نشان ما و شاید خود تو میدهند و یک حرفی میزنند، و بار بعد که بیایند سراغمان حرف دیگری میزنند
کاربر ۹۳۴۵۱۲۹
«میدانی چرا زمین به مردی که عشقی ندارد و تنهاست، تو هر قدمی که برمیدارد لعنت میفرستد؟ دلیلش این است که او با دیدن هر زنی، دنیای تازهای را برای خودش تو ذهنش میسازد و امید قلبش را پُر میکند. اما چون او نمیتواند به آن زن برسد مجبور است آن امید و زندگی را با قصاوت بُکشد تا از دستش در امان باشد. اینطوری پشت سر این آدم یک کوه جنازهٔ زندگی و امید به جا میماند. وقتی کار کسی، سالهای سال کشتن زندگیهای احتمالی خودش باشد، دیگر آن زن یا مرد نمیتواند رنگ خوشی را ببیند.»
فقیر
هر چی میخواهی به مخاطبت یا بازجوت بدهی باید پشت گفتوگوهای بیربط، تکهوپاره و بریده مخفیش کنی. طوری که مطمئن باشی قبل از آنکه خسته و ناامید بشود، آن را پیدا میکند. هیچوقت چیزی را زود در اختیار مخاطب یا بازجوت نگذار چون از پیداکردنش لذت نمیبرد. بین سکوتهای طولانیتان جملههای بریده و بیربط را بیهیچ ترتیب خاصی قرار بده. انگار سکوت و زمان و حوادث اضافی بین این جملات حذف شده.
ترجمان