«میدانی چرا زمین به مردی که عشقی ندارد و تنهاست، تو هر قدمی که برمیدارد لعنت میفرستد؟ دلیلش این است که او با دیدن هر زنی، دنیای تازهای را برای خودش تو ذهنش میسازد و امید قلبش را پُر میکند. اما چون او نمیتواند به آن زن برسد مجبور است آن امید و زندگی را با قصاوت بُکشد تا از دستش در امان باشد. اینطوری پشت سر این آدم یک کوه جنازهٔ زندگی و امید به جا میماند. وقتی کار کسی، سالهای سال کشتن زندگیهای احتمالی خودش باشد، دیگر آن زن یا مرد نمیتواند رنگ خوشی را ببیند.»