آنها میخواستند از من، منِ دیگری بسازند، زهی خیال باطل. اوضاع را به نفع خود تغییر دادم. چطور؟ این مهم نیست؟ نه رازی است و نه الهامی. به نظرم باید با وفقدادن با خیابانها شروع کرد. وفق با گوشهوکنار، با آسمان، با کافهها، با خورشید و از همه مهمتر با سایه. وقتی فردی به این ادراک میرسد که یک خیابان برایش غریبه نیست، آنوقت خیابان هم دیگر مثل یک غریبه به او نمینگرد و همۀ چیزها به همین منوال.