با یک هموطن نه نیازی به توضیحدادن هست و نه توضیح شنیدن. نیازی نیست که کسی برایتان اندوههای زندگی را بازگو کند. دستها میتوانند بیکلام حرکت کنند. دستها میتوانند بسیار گویا باشند، همانطور که تکواژهها هم میتوانند،
Mehdi Bahrami
این بیرحمها، آنها که سردوشیشان را از شقاوتهای ستیزهجویانه یافتند، آنها که از خشکهمقدسی شروع کردند و به مفسد ختم شدند. ایشان پرانتز بزرگی را در آن جامعه گشودند، پرانتزی که قطعاً روزی بسته خواهد شد، آنگاه که دیگر هیچکس قادر به ازسرگیری سرنخ عبارت قدیمی نیست. باید شروع به بافتن سرنخ دیگری کرد. باید عبارت دیگری تدوین کرد که در آن کلمات همانها نباشند (زیرا کلمات زیبایی هم بود که آنها شکنجهشان کردند یا به کار بستند یا در فهرست نومیدی واردشان کردند)
Mehdi Bahrami
بابای من یه زندونیه، البته نه برای اینکه کسی رو کشته یا دزدی کرده یا دیر به مدرسه رسیده. گراسیلا میگه بابا تویآزادیه، یعنی زندونیه، یعنی به دلیل عقایدش زندونیه. مثل اینکه بابام به دلیل عقایدش معروفه. من هم گاهگداری عقایدی دارم، اما هنوز معروف نیستم. برای همین تویآزادی نیستم، یعنی زندانی نیستم.
Mehdi Bahrami
وقتی کسی آزاد است و دلواپس است احساس دردهای خیالی میکند و آنها را واقعی میپندارد/ در زندان قضیه فرق دارد/ وقتی یک درد واقعی میکشی باید آن را خیالی فرض کرد/ گاه کمککننده است
Mehdi Bahrami