بابابزرگ گفت: «گوش کن... ببخشید که نتوانستم از آن بازیهای رایانهای و چیزهایی که این روزها بچهها دارند، برایت بخرم. اگر میتوانستم، همهٔ دنیا را برایت میخریدم. خودت که این را میدانی، مگر نه؟»
مارتی آرام گفت: «میدانم.»
سایه
ر میان زندگی عادیشان یک چیز کاملاً غیرعادی بود. مارتی حتی از بابابزرگ پرسیده بود امکان دارد با آرزوها خیلیخیلی بزرگ شود و بترکد؟ اما بابابزرگ عاقلانه سرش را بهنشانهٔ نه تکان داده و به مارتی اطمینان داده بود که هیچوقت کسی یا چیزی از رؤیا لبریز نمیشود.
سایه
«تمام آن چیزهایی که دربارهشان فکر میکردم... هیچوقت به جایی نرسیدند... من دلم میخواست پرستار شوم...»
مارتی از این حرف یکه خورد.
«همه خندیدند و گفتند من از پسش برنمیآیم. و اینطوری شد که من هم احمقانهترین کار را انجام دادم و به حرفشان گوش دادم.»
LiLion