جملات زیبای کتاب کارگاه سفالگری سویو | طاقچه
تصویر جلد کتاب کارگاه سفالگری سویو

کتاب کارگاه سفالگری سویو

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۱۰ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
𖤐
۱۲
«اولین باری که با گل رس کار می‌کنی شوکه‌کننده‌ست. سعی نکن کامل باشی، فقط به این فکر کن که شصت درصد راه رو بری. نه بیشتر، نه کمتر، فقط شصت درصد.»
Hedieh
۷
مهم نیست چقدر تلاش می‌کنید؛ شاید هرچیزی که توسط یک فرد آشفته ساخته شده باشد، محکوم به خراب شدن است.
moonchild
۵
او متوجه شد که برای رخوت و سستی هیچ درمان معجزه‌آسایی بهتر از قبول مسئولیت وجود ندارد.
Hedieh
۵
«فکر کنم چیزهایی وجود داره که مهم نیست چقدر براشون تلاش می‌کنی، در نهایت بهشون نمی‌رسی.»
moonchild
۴
جونگمین حالا می‌دانست که خطا کردن روی گل رس اشکالی ندارد، از تنهایی کار کردن وحشت نداشت. او متخصص نبود و لزومی نداشت بشقابش چیزی نزدیک به استاندارد کار معلمش باشد.
moonchild
۴
«من واقعاً از خونه رفتن متنفرم. در واقع، من از کلمهٔ "خونه" متنفرم. خیلی عجیب نیست؟ "خونه." یه هجایی و بی‌روحه
moonchild
۴
او اکنون می‌دانست صرف کردن همهٔ وجودش در کار آسیب‌زننده است.
moonchild
۴
فقط چون کارمون خوبه، به این معنی نیست که نتیجه می‌گیریم.
moonchild
۳
به نظر می‌رسد که در جای جای بدنم غم و اندوه عمیق یک زن به طرز مهلکی جای گرفته است؛ چیزی که نمی‌توانم آن را انکار کنم. هرچقدر هم بی‌تابی کنم و به خودم بپیچم، افسانهٔ غم‌انگیز من محو نمی‌شود. چون کیونگ-جا، خودنگاره، صفحهٔ بیست و دوم افسانهٔ غم‌انگیز من، ۱۹۷۷
moonchild
۳
از بازگشت به حالت عادی بیشتر می‌ترسید. ناخوش‌احوال بودن مثل این بود که اجازهٔ استراحت بیشتری داشته باشی. اما اکنون جونگمین برای "مکث کردن" نیازی به اجازه نداشت. کاملاً دست خودش بود که چه مدت استراحت کند و چه زمانی دوباره روی پاهایش بایستد. شاید فقط زمانی یک انسان واقعاً بالغ شده است که بتواند انتخاب کند چه زمانی مرخصی بگیرد و سرعت حرکتش را خودش تنظیم کند.
moonchild
۳
فقط به خاطر اینکه توی حوزه‌ای غیرمرتبط با رشتهٔ تحصیلیم کار می‌کنم، یعنی تصمیمی که توی نوزده‌سالگی گرفتم اشتباه بوده؟ البته که نه. اون تصمیم بود که من رو به آدمی که امروز هستم تبدیل کرد. بنابراین مهم نیست تصمیم چه کسیه، با جریان زندگی پیش برو. فقط به این شکل یاد می‌گیری چطوری پارو بزنی و قایقت رو پیش ببری.»
moonchild
۳
«پختن سفال تو کوره مثل روشن کردن آتیش توی قلبته. ممکنه یه چیزی توی قلبت وجود داشته باشه که تمام تلاشت رو بکنی تا نادیده‌ش بگیری، اما فقط وقتی نگاهت رو به سمتش می‌چرخونی، می‌تونی اون رو به وضوح ببینی.»
moonchild
۳
آن‌ها دقیقاً امیدوار نبودند اتفاق جالبی بیفتد. تنها چیزی که می‌خواستند کمی سرگرمی و خندهٔ بیشتر در مقایسه با هر روز معمولی دیگری بود ــ کمی رقص و تکان دادن شانه‌های فروافتاده و قوز کرده.
moonchild
۳
در گذشته او از عصبانیت منفجر می‌شد و دنیا را جای بی‌رحم و خشنی می‌دانست، اما در نهایت متوجه شد بیشترین خشم را خودش به خودش تحمیل کرده است. آیا چیزی ظالمانه‌تر از نادیده گرفتن احساسات خودت وجود دارد؟ آیا چیزی خشونت‌آمیزتر از خیانت به قلب خودت وجود دارد؟
Hedieh
۳
آیا انجام دادن کاری که در آن مهارت داشتید آسان‌تر و مؤثرتر از انجام دادن کاری نبود که دوستش داشتید، اما توانایی‌اش را نداشتید؟ اگر واقعاً به کاری که در آن مهارت داشتید علاقه‌مند بودید، در نهایت شما را خوشحال نمی‌کرد؟
moonchild
۲
این مکالمه مانند نوشیدن شیر فاسد بود ــ جای تعجب نداشت که باعث دل‌درد او شد. شاید بهتر بود بی‌خیال شود و تمام شیر فاسد را در چاه فاضلاب بریزد.
moonchild
۲
میلی ناامیدکننده و شدید به قطع ارتباط کامل، زندگی کردن به عنوان فردی که وجود ندارد و ناپدید شدن تدریجی از خاطرات مردم.
moonchild
۲
شاید او خیلی بلندپرواز بود، یا شاید توانش را نداشت و احساس سرخوردگی می‌کرد.
moonchild
۲
کریسمس همیشه برای من مصداق افسردگی بوده. با خودم فکر می‌کنم "امسال رو با تصمیمات زیادی شروع کردم، اما در نهایت به نتایج مطلوبی نرسیدم."
moonchild
۲
هر انسانی در مواجهه با یک پدیده، براساس حواس و ادراک شخصی خود تصویری ذهنی و منحصربه‌فرد از آن بدست می‌آورد که متعلق به خود اوست. این تصویر ذهنی، ایماژ نام دارد.
Ailar Ab
۲
وقتی مسیر رو تغییر دادی شجاع باش.
Hedieh
۲
با این حال، از طریق سفال، او می‌توانست خودش را به طور کامل تعریف کند. افکار و دغدغه‌ها، دست و قلب، همه در شکل فیزیکی یک بشقاب قرار می‌گرفتند.
나다움
۲
به نظر می‌رسد که در جای جای بدنم غم و اندوه عمیق یک زن به طرز مهلکی جای گرفته است؛ چیزی که نمی‌توانم آن را انکار کنم. هرچقدر هم بی‌تابی کنم و به خودم بپیچم، افسانهٔ غم‌انگیز من محو نمی‌شود. چون کیونگ-جا، خودنگاره، صفحهٔ بیست و دوم افسانهٔ غم‌انگیز من، ۱۹۷۷
مهديس
۲
هیجان یکی از مسری‌ترین احساسات بود.
moonchild
۱
«می‌دونی چرا دایره مدام پیچ و تاب می‌خوره؟ تو به اندازهٔ کافی جسور نیستی. در حالی که چرخ می‌چرخه، دستت اون رو دنبال می‌کنه، درسته؟ تو باید چاقو رو محکم تو موقعیت و مسیر خودش نگه داری. خب پس، ادامه بده و هرچقدر دوست داری اشتباه کن.»
moonchild
۱
اگر مراقب نبود، قبل از اینکه متوجه شود، دوباره دوشنبه می‌شد. البته هفت روز هفته کار کردن برای هرکسی سخت است. از سوی دیگر، کل هفته بیکار بودن، باتلاق بی‌انتهای رخوت و سستی بود.
moonchild
۱
اما همزمان به او حسادت نیز می‌کرد. به شجاعت و اراده و اشتیاق مرد برای قدم گذاشتن به خارج از منطقهٔ راحت و امنش غبطه می‌خورد.
moonchild
۱
«‌همهٔ ما افسانهٔ غم‌انگیز خودمون رو داریم. وقتی این کلمات رو می‌خونم و به نقاشی‌ها نگاه می‌کنم، می‌تونم با تمام زنای تصویرشده همدلی کنم. وقتم رو صرف بررسی خودنگاره‌ها می‌کنم و افسانه‌هایی رو که زنان حمل می‌کنن تصور می‌کنم.»
moonchild
۱
«من هیچ گزینه‌ای برای شاد بودن ندارم. خیلی وقت پیش پخش زمین شدم. نمی‌تونم مثل تو توی جایی که هستم خوشحال باشم.»
moonchild
۱
او خوشحال نبود و نمی‌توانست باشد. خوشحالی از او فرار کرده بود.