بهت گفتم ما در واقع توی غاری گرمونرم زندگی میکنیم و آسمان مثل سنگی جلوی غار را بسته. پرسیدی: «پس ستارهها چی هستند؟» و من بهت گفتم آنها شکافاند تا نور بتواند از میانشان به ما بتابد. بعدش گفتم چشمهای تو هم برای من همینجوری است. شکافهای خیلیخیلی کوچک که نور از میانشان بیرون میتابد. با صدای بلند خندیدی. از آنموقع تا حالا پیش آمده اینجوری بخندی؟ من هم خندیدم.