
بریدههایی از کتاب جادوگر (دریای زمین ۱)
نویسنده:ارسولا. کی. لوژوان
مترجم:پیمان اسماعیلیان
انتشارات:انتشارات قدیانی
دستهبندی:
امتیاز
۴.۰از ۵۷ رأی
۴٫۰
(۵۷)
شمعی را که روشن میکنی، لاجرم سایه نیز پیدا میشود...
بابک
با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
بابک
«خردمند را نیازی به پرسش نیست، و ابله با پرسش نیز راه به جایی نمیبرد.»
f Sadat
خستگی مانند کودنی است
بابک
«برای شنیدن باید ساکت بود.»
nazila
اگر نمیخواهی چون خسی و برگی بازیچه جریان باشی، پس باید خود جریان شوی
بابک
هر کسی تنها وقتی مقصدش را میشناسد که به اصل خویش بازگردد و با بازگشتن به اصل خود، خود را بشناسد. اگر نمیخواهی چون خسی و برگی بازیچه جریان باشی، پس باید خود جریان شوی
Sasan
شب بر سر صید و صیاد فرود میآمد و برفی نرم بر کورهراهی که گد دیگر آن را نمیدید مینشست. شقیقههای گد دیوانهوار میتپید و نفس سینهاش را میسوزاند؛ او دیگر واقعآ نمیدوید، بلکه افتان و خیزان فقط پیش میرفت
علیمحمد فخریاسری
حقیقت این است که با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
Sasan
از نخستین شهروندی که دید پرسید که کجا میتواند مدیر مدرسه رُک را پیدا کند. آن مرد مدتی یکبری به او نگاه کرد و آخرسر گفت: «خردمند را نیازی به پرسش نیست، و ابله با پرسش نیز راه به جایی نمیبرد.» بعد هم راهش را گرفت و رفت.
بابک
همه همینطور فکر میکردیم. حقیقت این است که با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
f Sadat
«مدیر را همیشه آنجا که هست نمییابی، بلکه گاهی او را جایی مییابی که نیست.»
بابک
تنها تاریکی قادر به شکست دادن تاریکی است.
کتاب باز
حقیقت این است که با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
Mojiii
بلکه با خواندن سایه مرگش به نام خود، خودش را کامل کرده بود؛ یک انسان، که با شناختن خود حقیقیاش، ممکن نبود توسط قدرتی دیگر تسخیر یا به خدمت گرفته شود و در نتیجه تنها برای خودِ زندگی به زنده بودن ادامه میداد و هرگز در خدمت ویرانی، رنج، نفرت و تاریکی قرار نمیگرفت.
Sasan
حقیقت این است که با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
Mohamad Faraji
دلش میخواست همانجا در گونت بماند و جادوگری و ماجراجویی را یکسره کنار بگذارد، قدرت و ترس را به کلی فراموش کند و مانند هر آدم معمولی در همان سرزمین آشنا و عزیز مادری زندگی کند. این آرزویش بود؛ اما تصمیمش چیز دیگری بود.
Mohamad Faraji
«برای شنیدن باید ساکت بود.»
MMST
«برو بخواب؛ خستگی مانند کودنی است.
فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی
مردانگی مستلزم صبوری است. ولی استادی نیازمند نُه برابر آن شکیبایی است
eln_pr
وقتی مردم عادی نام حقیقیشان را از هر کس دیگری جز چند نفری که دوست داشتند و طرف اعتمادشان بودند پنهان نگهمیداشتند، پس جادوگران صد البته باید این کار را میکردند؛ زیرا هم خطرناکتر بودند و هم بیشتر در معرض خطر بودند. آنکه نام حقیقی دیگری را بداند، جان او را در کف اختیار دارد.
بابک
زبان هاردی مجمعالجزایر، گرچه واجد هیچگونه قدرت جادویی ذاتی و برتر از دیگر زبانها نبود، اما ریشه در گویش باستانی داشت؛ همان زبانی که در آن هر چیز با نام حقیقیاش خطاب میشد.
mahboob
در آفرینش ایا که کهنترین آوازها بود، آمده بود: «تنها در سکوت است که کلام، تنها در تاریکی است که نور، تنها در مرگ است که حیات؛ چون پرواز باز در آسمان بیانتها خود مینماید.»
he sum
«تنها در سکوت است که کلام، تنها در تاریکی است که نور، تنها در مرگ است که حیات؛ چون پرواز باز در آسمان بیانتها خود مینماید.»
فرزانه
هر کسی تنها وقتی مقصدش را میشناسد که به اصل خویش بازگردد و با بازگشتن به اصل خود، خود را بشناسد. اگر نمیخواهی چون خسی و برگی بازیچه جریان باشی، پس باید خود جریان شوی، تمام جریان، از سرچشمه تا مصب رود که به دریا میریزد
Azadehana
روزی در همان حیاط حس کرده بود که چون کلامی است که از دهان آفتاب برآمده است. اکنون تاریکی نیز سخن گفته بود؛ کلامی که بازپس گرفتن آن ناممکن بود.
sahar
گد مطمئن و بیشتاب اما نه با امیدواری، راهی را که باید میرفت، پی گرفت
ارغوان
نگاههایشان که به هم گره خورد، پرندهای از میان شاخههای درخت آوازی بلند سر داد. گد در آن لحظه آواز مرغ را درمییافت، همینطور زبان آب فواره را که پایین میریخت، شکل ابرهای پراکنده در آسمان و آغاز و پایان بادی که برگها را تکان میداد؛ حتی حس کرد که خودش نیز واژهای بود که از دهان آفتاب برآمده بود.
shahryar_shon
گد تمام این ماجراها را میدانست و حتی بیش از آن نیز خبر داشت؛ زیرا از هنگامی که به آن جزایر آمده بود همه را به خاطر سپرده بود و پیوسته همه آنچه را که از اژدهایان میدانست، در ذهن زیر و رو میکرد.
Parsa
هر کسی تنها وقتی مقصدش را میشناسد که به اصل خویش بازگردد و با بازگشتن به اصل خود، خود را بشناسد. اگر نمیخواهی چون خسی و برگی بازیچه جریان باشی، پس باید خود جریان شوی، تمام جریان، از سرچشمه تا مصب رود که به دریا میریزد.
Mohamad Faraji
حجم
۲۲۰٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۳۲۷ صفحه
حجم
۲۲۰٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۳۲۷ صفحه
قیمت:
۱۳۵,۰۰۰
تومان