
بابک
۳۳
شمعی را که روشن میکنی، لاجرم سایه نیز پیدا میشود...
بابک
۱۵
با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
f Sadat
۱۲
«خردمند را نیازی به پرسش نیست، و ابله با پرسش نیز راه به جایی نمیبرد.»
بابک
۱۲
خستگی مانند کودنی است
بابک
۱۲
اگر نمیخواهی چون خسی و برگی بازیچه جریان باشی، پس باید خود جریان شوی
nazila
۱۲
«برای شنیدن باید ساکت بود.»
Sasan
۱۰
هر کسی تنها وقتی مقصدش را میشناسد که به اصل خویش بازگردد و با بازگشتن به اصل خود، خود را بشناسد. اگر نمیخواهی چون خسی و برگی بازیچه جریان باشی، پس باید خود جریان شوی
علیمحمد فخریاسری
۹
شب بر سر صید و صیاد فرود میآمد و برفی نرم بر کورهراهی که گد دیگر آن را نمیدید مینشست. شقیقههای گد دیوانهوار میتپید و نفس سینهاش را میسوزاند؛ او دیگر واقعآ نمیدوید، بلکه افتان و خیزان فقط پیش میرفت
Sasan
۹
حقیقت این است که با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
بابک
۶
از نخستین شهروندی که دید پرسید که کجا میتواند مدیر مدرسه رُک را پیدا کند. آن مرد مدتی یکبری به او نگاه کرد و آخرسر گفت: «خردمند را نیازی به پرسش نیست، و ابله با پرسش نیز راه به جایی نمیبرد.» بعد هم راهش را گرفت و رفت.
f Sadat
۴
همه همینطور فکر میکردیم. حقیقت این است که با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
بابک
۴
«مدیر را همیشه آنجا که هست نمییابی، بلکه گاهی او را جایی مییابی که نیست.»
کتاب باز
۳
تنها تاریکی قادر به شکست دادن تاریکی است.
Mojiii
۳
حقیقت این است که با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
Sasan
۲
بلکه با خواندن سایه مرگش به نام خود، خودش را کامل کرده بود؛ یک انسان، که با شناختن خود حقیقیاش، ممکن نبود توسط قدرتی دیگر تسخیر یا به خدمت گرفته شود و در نتیجه تنها برای خودِ زندگی به زنده بودن ادامه میداد و هرگز در خدمت ویرانی، رنج، نفرت و تاریکی قرار نمیگرفت.
Mohamad Faraji
۲
حقیقت این است که با افزایش قدرت و وسعت یافتن حیطه آگاهیها، راهی که هر فرد میتواند پیش گیرد پیوسته باریکتر میشود؛ تا آنکه سرانجام او دیگر حق انتخابی ندارد و فقط و فقط کاری را میکند که باید انجامش دهد...
Mohamad Faraji
۲
دلش میخواست همانجا در گونت بماند و جادوگری و ماجراجویی را یکسره کنار بگذارد، قدرت و ترس را به کلی فراموش کند و مانند هر آدم معمولی در همان سرزمین آشنا و عزیز مادری زندگی کند. این آرزویش بود؛ اما تصمیمش چیز دیگری بود.
MMST
۲
«برای شنیدن باید ساکت بود.»
فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی
۲
«برو بخواب؛ خستگی مانند کودنی است.
eln_pr
۲
مردانگی مستلزم صبوری است. ولی استادی نیازمند نُه برابر آن شکیبایی است
بابک
۱
وقتی مردم عادی نام حقیقیشان را از هر کس دیگری جز چند نفری که دوست داشتند و طرف اعتمادشان بودند پنهان نگهمیداشتند، پس جادوگران صد البته باید این کار را میکردند؛ زیرا هم خطرناکتر بودند و هم بیشتر در معرض خطر بودند. آنکه نام حقیقی دیگری را بداند، جان او را در کف اختیار دارد.
mahboob
۱
زبان هاردی مجمعالجزایر، گرچه واجد هیچگونه قدرت جادویی ذاتی و برتر از دیگر زبانها نبود، اما ریشه در گویش باستانی داشت؛ همان زبانی که در آن هر چیز با نام حقیقیاش خطاب میشد.
he sum
۱
در آفرینش ایا که کهنترین آوازها بود، آمده بود: «تنها در سکوت است که کلام، تنها در تاریکی است که نور، تنها در مرگ است که حیات؛ چون پرواز باز در آسمان بیانتها خود مینماید.»
فرزانه
۱
«تنها در سکوت است که کلام، تنها در تاریکی است که نور، تنها در مرگ است که حیات؛ چون پرواز باز در آسمان بیانتها خود مینماید.»
Azadehana
۱
هر کسی تنها وقتی مقصدش را میشناسد که به اصل خویش بازگردد و با بازگشتن به اصل خود، خود را بشناسد. اگر نمیخواهی چون خسی و برگی بازیچه جریان باشی، پس باید خود جریان شوی، تمام جریان، از سرچشمه تا مصب رود که به دریا میریزد
sahar
۱
روزی در همان حیاط حس کرده بود که چون کلامی است که از دهان آفتاب برآمده است. اکنون تاریکی نیز سخن گفته بود؛ کلامی که بازپس گرفتن آن ناممکن بود.
ارغوان
۱
گد مطمئن و بیشتاب اما نه با امیدواری، راهی را که باید میرفت، پی گرفت
eln_pr
۱
یک انسان، که با شناختن خود حقیقیاش، ممکن نبود توسط قدرتی دیگر تسخیر یا به خدمت گرفته شود و در نتیجه تنها برای خودِ زندگی به زنده بودن ادامه میداد و هرگز در خدمت ویرانی، رنج، نفرت و تاریکی قرار نمیگرفت.
shahryar_shon
۰
نگاههایشان که به هم گره خورد، پرندهای از میان شاخههای درخت آوازی بلند سر داد. گد در آن لحظه آواز مرغ را درمییافت، همینطور زبان آب فواره را که پایین میریخت، شکل ابرهای پراکنده در آسمان و آغاز و پایان بادی که برگها را تکان میداد؛ حتی حس کرد که خودش نیز واژهای بود که از دهان آفتاب برآمده بود.
Parsa
۰
گد تمام این ماجراها را میدانست و حتی بیش از آن نیز خبر داشت؛ زیرا از هنگامی که به آن جزایر آمده بود همه را به خاطر سپرده بود و پیوسته همه آنچه را که از اژدهایان میدانست، در ذهن زیر و رو میکرد.
