نگاههایشان که به هم گره خورد، پرندهای از میان شاخههای درخت آوازی بلند سر داد. گد در آن لحظه آواز مرغ را درمییافت، همینطور زبان آب فواره را که پایین میریخت، شکل ابرهای پراکنده در آسمان و آغاز و پایان بادی که برگها را تکان میداد؛ حتی حس کرد که خودش نیز واژهای بود که از دهان آفتاب برآمده بود.