
S
۱۷
دل از دین نشاید که ویران بود
که ویران زمین جای دیوان بود
نگه دار دین آشکار و نهان
که دین است بنیان هر دو جهان
پناه روان است دین و نهاد
کلید بهشت و ترازوی داد
در رستگاری ورا از خدای
ره توبه و توشهی آن سرای
ز دیو ایمنی وز فرشته نوید
ز دورخ گذار و به فردوس امید
رهانندهی روز شمار از گداز
دهنده به پول چینود جواز
چراغی است در پیش چشم خرد
که دل ره به نورش به یزدان برد
littel dark age(محمد)
۱۲
دل از دین نشاید که ویران بود
که ویران زمین جای دیوان بود
Omid H
۱۰
کسی کو نکو نام میرد همی
ز مرگش تأسف خورد عالمی
littel dark age(محمد)
۷
ثنا باد بر جان پیغمبرش
محّمد فرستاده و بهترش
امیرحسین
۵
ز خویِ بدِ چرخ ماندم شگفت
که مهر از چنان شه چرا برگرفت
یکی زشت را کرد گیتی خدیو
که از کتف مارست و از چهره دیو
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۳
گرستن به هنگام با سوز و درد
به از خندهی نابهنگام سرد
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۲
چو اسپ اندر افراز و شیب افکنم
چو او من به زخم رکیب افکنم
تو رو چون زنان پنبه و دوک گیر
چه داری به کف خنجر و گرز و تیر
لیلیومِ عشقِ کتاب
۲
نه آنی که بودی اگرچه تویی
که آن گه یکی بودی اکنون دویی
لیلیومِ عشقِ کتاب
۲
گر اکنون نه آنی که بودی ز پیش
بَرِ من همانی وزان نیز بیش
گهر گرچه اُفتد به کف بیسپاس
گرامی بود نزد گوهرشناس
littel dark age(محمد)
۱
پدید آورد نیک و بد، خوب و زشت
روان داد و تن کرد و روزی نوشت
littel dark age(محمد)
۱
چه تاری چه روشن چه بالا چه پست
نشان است بر هستیش هر چه هست
littel dark age(محمد)
۱
که هستند چرخ و زمان رام او
نجوید ستاره مگر کام او
بهار
۱
ره دین گرد هر که دانا بود
به دهر آن گراید که کانا بود
عرفان ملکی
۱
به جای خور و خواب کین جست و جنگ
به جای بّرِ دایه شیر و پلنگ
به ده سالگی شد ز مردی فزون
به یک مشت گردی فکندی نگون
چو زین آبگون چرخ گوهر نگار
گذر کرد سالش دو پنج و چهار
یلی شد که جستی ز تیغش گریغ
به دریا درون موج و بر باد میغ
زدی دست و پیل دوان را دو پای
گرفتی فرو داشتی هم به جای
بدش سی رشی نیزه ز آهن به رزم
می از ده منی جام خوردی به بزم
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۱
پریچهره را دید جم ناگهان
بدو گفت ماها چه بینی نهان
یکی گمره بخت برگشتهام
ز گمکردن راه سرگشتهام
از آن خون با خوشه آمیخته
که هست رگ تاک رز ریخته
littel dark age(محمد)
۰
سپاس از خدا ایزد رهنمای
که از کاف و نون کرد گیتی بپای
بهار
۰
ز تو هر چه نتوانی ایزد نخواست
تو آن کن که فرمودت از راه راست
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۰
چنین دان که جان برترین گوهر است
نه زین گیتی از گیتی دیگرست
درفشنده شمعی است این جان پاک
فتاده درین ژرف جای مغاک
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۰
مرا جز سخن ساختن کار نیست
سخن هست لیکن خریدار نیست
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۰
جهان دامداری است نیرنگ ساز
هوای دلش چینه و دام آز
کشد سوی دام آنکه شد رام او
کُشد پس چو آویخت در دام او
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۰
بترس از خداوند جان و روان
که هست او توانا و ما ناتوان
گر ایدر نگیردت فرجام کار
بگیرد به پاداش روز شمار
بدی گرچه کردن توان با کسی
چو نیکی کنی بهتر آید بسی
آریابُد
۰
نباید بریدن امید از خدای
چه خواهد بدن مرگ فرجام کار
کاربر ۱۰۷۷۸۱۷۲
۰
چو زی کوشک آمد شه از تخت خویش
پذیره شدش زود ده گام پیش
گرفتش به بر برد از افراز تخت
ببوسید روی و بپرسید سخت