گفت: «عینک رو نگاه کن، من تقریباً کورم، اومدم اینجا گفتم چشمم رو شفا بده، یک ماه بعد دو تا پامم علیل شد، سکته کردم!» گفت: «عینک رو بده!» عینکش را گذاشت روی صورتش. به من نگاه کرد و گفت: «معجزه امامرضا شفادادن کور و کچل و علیل و جفتوجورکردن خواستههای ما نیست، دوروبرت رو نگاه کن، ببین چقدر آدم اینجاست! فکر میکنی اینا هر بار به همه خواستههاشون میرسن؟ معجزه امامرضا شکار قلبه، معجزه امامرضا همین شلوغیه توی این سرما، تو هم مُفِت رو جمع کن برو آدم شو، با این اداهای ژیگولی فقط خودت رو بدبخت میکنی، امامرضا به تو احتیاج نداره، تو به امامرضا احتیاج داری بدبخت!»