
بریدههایی از کتاب قرار با خورشید
۵٫۰
(۵)
گفت: «عینک رو نگاه کن، من تقریباً کورم، اومدم اینجا گفتم چشمم رو شفا بده، یک ماه بعد دو تا پامم علیل شد، سکته کردم!» گفت: «عینک رو بده!» عینکش را گذاشت روی صورتش. به من نگاه کرد و گفت: «معجزه امامرضا شفادادن کور و کچل و علیل و جفتوجورکردن خواستههای ما نیست، دوروبرت رو نگاه کن، ببین چقدر آدم اینجاست! فکر میکنی اینا هر بار به همه خواستههاشون میرسن؟ معجزه امامرضا شکار قلبه، معجزه امامرضا همین شلوغیه توی این سرما، تو هم مُفِت رو جمع کن برو آدم شو، با این اداهای ژیگولی فقط خودت رو بدبخت میکنی، امامرضا به تو احتیاج نداره، تو به امامرضا احتیاج داری بدبخت!»
مروارید ابراهیمیان
هیچ گرفتاری او را زیارت نمیکند جز اینکه خداوند پریشانی را از او میزداید.»
مروارید ابراهیمیان
دانسته بودم که تنهایی آدم را گرسنه آدمیزاد میکند.
nargesbanoo
از تو به ما پیشپیش رسیده است و میرسد، تو دستم را سالهاست گرفتهای، شکمم را پر کردهای، لباس و کفش و شالگردن که هیچ، نخودولوبیای توی کابینت خانهام را هم از شما دارم
مروارید ابراهیمیان
تموم آرزوم اینه
بریم مشهد دلم وا شه
بگم دستت درست آقا
دیگه دستم تو دستاشه...
مروارید ابراهیمیان
از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش
ما گاهی نرفتهایم که زیارت کنیم. ما مشهد نرفتهایم که سفر رفته باشیم. ما نرفتهایم زیارت که برگردیم. ما گاهی نیستیم. ما آدمهای گاهبهگاه نیستیم. ما همیشه در متن زیارت زندگی کردهایم. با دستهایی روی سینه و چشمهایی نمناک و عاشق نسلدرنسل زیستهایم. ما ساکنان زیارتیم. ما همیشه زوار بودهایم، حتی دور از مشهد. ما از ارادت امام رضا بهدنیا آمدهایم، نام گرفتهایم، بزرگ شدهایم.
nargesbanoo
گفت: «عینک رو بده!» عینکش را گذاشت روی صورتش. به من نگاه کرد و گفت: «معجزه امامرضا شفادادن کور و کچل و علیل و جفتوجورکردن خواستههای ما نیست، دوروبرت رو نگاه کن، ببین چقدر آدم اینجاست! فکر میکنی اینا هر بار به همه خواستههاشون میرسن؟ معجزه امامرضا شکار قلبه، معجزه امامرضا همین شلوغیه توی این سرما، تو هم مُفِت رو جمع کن برو آدم شو، با این اداهای ژیگولی فقط خودت رو بدبخت میکنی، امامرضا به تو احتیاج نداره، تو به امامرضا احتیاج داری بدبخت!»
چڪاوڪ
«معجزه امامرضا شفادادن کور و کچل و علیل و جفتوجورکردن خواستههای ما نیست، دوروبرت رو نگاه کن، ببین چقدر آدم اینجاست! فکر میکنی اینا هر بار به همه خواستههاشون میرسن؟ معجزه امامرضا شکار قلبه، معجزه امامرضا همین شلوغیه توی این سرما، تو هم مُفِت رو جمع کن برو آدم شو، با این اداهای ژیگولی فقط خودت رو بدبخت میکنی، امامرضا به تو احتیاج نداره، تو به امامرضا احتیاج داری بدبخت!»
حاتم پور
صاحب این حرم همیشه آدم را با مهربانی خودش راضی میکند. او هیچ وقت دلخوریها و نگرانیهای آدم را فراموش نمیکند.
مروارید ابراهیمیان
یک بار توی همین مسیر برام قصه «یُلداش» را تعریف کرد؛ سنگی که توی راه مشهد افتاده بود کنار جاده؛ آن وقتها که مسافرها از قله پای پیاده میرفتند زیارت. تعریف کرد که هر کس رد میشد یک هل به سنگ میداد. یک قدم پیشش میبرد. هر کس با هر نیتی. یلداش یعنی سنگ کنار راه؛ سنگ توی راه. به رفیق خوب و همراه هم توی ترکی میگوییم «یلداش». انگار یک جور استعاره است از کسی که همراه توست. توی راه توست. بهقول محمد صالحعلا «در سمت تو» است. توی قصه، یلداش را همینطور میغلتانند تا برود سمت گنبد و بارگاه امام، اما آخر قصه باز است. نمیدانی یلداش عاقبت میرسد حرم یا نمیرسد؟
مروارید ابراهیمیان
چقدر جای تو خالیست بین اشعارم
چقدر شعر نگفته به تو بدهکارم
و با کلام لطیفی که لایقش هستی
به تو هنوز نگفتم که دوستت دارم...
مروارید ابراهیمیان
کلاً مشهد اینطوری است؛ آدمی که میرود با آدمی که برمیگردد یکی نیست و این تغییر تا چند وقت ثابت میماند و احتیاج به تمدید و ترمیم دارد. کلاً آدم احتیاج به تمدید و ترمیم دارد. آدم گاهی یادش میرود که اگر ترمیم نشود سر از تیمارستان درمیآورد.
مروارید ابراهیمیان
آدم یادش میرود که تنهایی بزرگترین خطری است که او را تهدید میکند. آدم فکر میکند مرکز دنیاست و این یکی خیلی برای او خطرناک است. آدم گاهی یادش میرود راهی را که بلد است امتحان کند. آدم گاهی یادش میرود یکی همیشه مواظب اوست و اگر کمی دیر میشود باید کمی صبر کند. و دستآخر آدم یادش میرود که شاید بعد از خطایی که کرده است کلی معذرتخواهی کند و طرف مقابل هم ببخشد و هم فراموش کند اما خودش هیچ وقت فراموش نخواهد کرد، مثل من که آن سفر مشهد را هیچ وقت فراموش نکردم.
مروارید ابراهیمیان
«معجزه امامرضا شفادادن کور و کچل و علیل و جفتوجورکردن خواستههای ما نیست، دوروبرت رو نگاه کن، ببین چقدر آدم اینجاست! فکر میکنی اینا هر بار به همه خواستههاشون میرسن؟ معجزه امامرضا شکار قلبه، معجزه امامرضا همین شلوغیه توی این سرما، تو هم مُفِت رو جمع کن برو آدم شو، با این اداهای ژیگولی فقط خودت رو بدبخت میکنی، امامرضا به تو احتیاج نداره، تو به امامرضا احتیاج داری بدبخت!»
nargesbanoo
پیرمرد داشت تقلا میکرد چرخ ویلچر را از شکاف دو موزاییک پیادهرو در بیاورد. از کنارش که رد شدم نگاهم کرد. عینکی با شیشههای ضخیم داشت که چشمهایش را درست نشان میداد. بههم نگاه کردیم. گفت: «حتماً باید بهت بگم بهم کمک کنی؟» دستپاچه شدم. دستههای پشت ویلچر را گرفتم و تکانی دادم. چرخ درآمد.
چڪاوڪ
گفتم: «حاجآقا کجا تشریف میبرید شما؟» پیرمرد دستهایش را ضربدری برد توی لت کتش و گفت: «این خیابون میخوره به حرم، هرکسی اینجاست میره حرم دیگه!» گفتم: «آخه من حرم نمیخوام برم!» گفت: «پس تندتر هل بده شاید به نماز رسیدم!»
چڪاوڪ
کنار گیتها که رسیدیم گفتم: «حاجآقا اجازه مرخصی میفرمایید؟» پیرمرد هنوز جواب نداده بود که یکی از خدام با گردگیر رنگیای که دستش بود زد به شانهام که «پدربزرگت رو زود ببر داخل، الان ازدحام میشه!» ویلچر را هل دادم. پیرمرد برگشت و گفت: «چیزی گفتی؟» گفتم: «حاجآقا من نمیخوام برم داخل!» پیرمرد گفت: «تا اینجا که آوردی ببر تا گوهرشاد!» بعد برگشت و نیمنگاهی کرد و گفت: «چرا نمیآی داخل؟» زیر لب گفتم: «قهرم!» پیرمرد گفت: «پسرجون چشمام نمیبینه، پاهامم علیله، ولی گوشام خوب میشنوه، با کی قهری؟» گفتم: «من... چیزه... هیچی!» پیرمرد گفت: «با خودت قهری؟» جواب ندادم. گفت: «ژیگول، کتشلوار آلاگارسونی پوشیدی، بوی عطر هم میدی، اگه با خودت قهر بودی باید بوی پهن میدادی!» گفتم: «حاجآقا با امامرضا قهرم!»
چڪاوڪ
پیرمرد دستش را از توی کت درآورد و چرخ بزرگ ویلچر را گرفت. ایستادم. ایستادیم میان صحن جامع رضوی. گفت: «ول کن، ول کن، خودم میرم!» بعد فشاری به چرخ آورد. ماندم یکه و تنها میان صحن. باد تندتر و سردتر میشد. چرخ جلو گیجگیج زد و راه ویلچر کج شد بهسمت یکی از تیرهای چراغ روشنایی وسط صحن. پیرمرد با ویلچر میجنگید و تکان نمیخورد. جلو رفتم. دسته ویلچر را گرفتم. کشیدم عقب و بهراهش آوردم. پیرمرد مقاومت نکرد. در سکوت رفتیم تا ورودی صحن قدس. پیرمرد گفت: «السلام علیک یا بن رسولالله!» از صحن قدس گذشتیم. از کنار مسجد گوهرشاد وارد صحن گوهرشاد شدیم.
چڪاوڪ
همیشه هروقت به اینجا میرسیدم، درست زیر گلدسته بزرگ مسجد و درست روبهروی گنبد حرم، مثل اینکه از یک بلندی پریده باشم و در هوا معلق باشم، احساس سبکی داشتم، احساس کسی که در آب غوطهور است، احساس کسی که احساسی ندارد جز رسیدن. برعکس، این بار سنگین بودم. پیرمرد را هل دادم سمت حرم. گفت: «منو ببر سمت حوض آب!» صحن شلوغ بود.
پرسید: «چرا قهری؟» گفتم: «یکبار چیزی خواستم نداده!» کنار حوض ایستادیم. گفت: «خاک بر سرت!» کفشش را درآورد. آستینهایش را بالا زد. جورابش را هم درآورد. عینکش را هم داد به من. گفت: «عینک رو نگاه کن، من تقریباً کورم، اومدم اینجا گفتم چشمم رو شفا بده، یک ماه بعد دو تا پامم علیل شد، سکته کردم!»
چڪاوڪ
او تنها مردی در دنیاست که بار سنگین صفت رئوفبودن را خیلی خوب روی دوش میکشد.
مروارید ابراهیمیان
قطعه «غزال» به انتها میرسد. راننده دکمه را میزند و دوباره از نو آن را پخش میکند. چاتری تقریباً این کار را چهار بار انجام میدهد. میپرسم: «این آهنگ را خیلی دوست داری؟» میپرسد: «چطور؟» میگویم: «چون آن را چهار بار پلی کردی!» جواب میدهد: «این را روزی چهارصد بار میشنوم، چهار بارش پیش شما بود!» میپرسم: «برای آهنگش؟ یا معنیاش را هم میفهمی؟» میگوید: «برای امام رضا!»
مروارید ابراهیمیان
من از میانه اینجا گزارش میکنم. نیویورکیها و دارودستهشان چیزی در بساط رازمندی ندارند. سرمایهشان فراموشی است. صدای موسیقی را چنان بلند کن که همه چیز یادت برود که هستی و مهمترین فراموشی که میمیری.
مروارید ابراهیمیان
یک بار توی همین مسیر برام قصه «یُلداش» را تعریف کرد؛ سنگی که توی راه مشهد افتاده بود کنار جاده؛ آن وقتها که مسافرها از قله پای پیاده میرفتند زیارت. تعریف کرد که هر کس رد میشد یک هل به سنگ میداد. یک قدم پیشش میبرد. هر کس با هر نیتی. یلداش یعنی سنگ کنار راه؛ سنگ توی راه. به رفیق خوب و همراه هم توی ترکی میگوییم «یلداش».
مروارید ابراهیمیان
همه زندگی و قصه یلداش همین تویراهبودنها بوده آیا؟ خط اصلی قصه همین رفتن و آدمهای جورواجوری است که هلش میدهند تا با یک تکان سخت یک قدم نزدیکترش کنند به آرزوش؟ یلداش کمالگرا نبود؟ کار را به سرانجام کامل نمیدید؟ یک جور وسطایستادن داشت؟ یک جور «حالا من دارم تلاشم را میکنم» و «همین که در مسیر هستی خوب است»؟
مروارید ابراهیمیان
حجم
۴۳۴٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه
حجم
۴۳۴٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه
قیمت:
۱۱۵,۰۰۰
تومان