استورلوسون از دیگران مینوشت. چیزی از او نخواندهام، اما میشناسمش. مردی نبود که از خودش حرف بزند. همهچیز خود را پنهان میکرد. میخواست در دربار و پارلمان حضور داشته باشد. آنجا خیلی نمیتوانی خودت را آشکار کنی. باید ظاهرت را نشان بدهی. آراسته و لایق دربار و پارلمان. روحت هیچگاه نباید برهنه شود، چراکه هم روحت را از دست میدهی هم جسمت را. تن و جانت به باد میرود. هیچ بندبازی سعی نمیکند بالای بند اندرون خودش را نشان بدهد، کاری میکند که دیگران هنرش را ببینند. سیاستمدار هم مثل همان بندباز است. چه کار بیهودهای هم میکنند. تنها خبر بازیشان میماند و کارهایی که هیچ معلوم نیست به آنها اعتقاد داشتهاند یا نه. هیچکس از آنها چیزی نمیداند.