جملات زیبای کتاب بروکلینی دیگر | طاقچه
تصویر جلد کتاب بروکلینی دیگر
off
٪۴۰
subscriptionAvailable

کتاب بروکلینی دیگر

نوع کتاب
۳.۴(از ۱۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
ژاکلین وودسن، سحر توکلی
انتشارات: 
کتاب کوله پشتی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
شلاله
۱۱
پدرشان می‌گفت: «خداوندی که عاشق جهان است... تنها پسر مولود خود را فرستاد...» فکر می‌کردم پس دخترانش چه؟ خداوند با دخترانش چه کرد؟
Pariya
۷
هیچ‌چیز همان دم غم‌انگیز نیست، بلکه یاد و خاطره‌اش غم‌انگیز است.
مریم
۵
گفت: «باور کنید دنیا به اندازه‌ای که شما دل‌تون می‌خواد امن نیست.
کیمیا
۴
می‌گفت: «خداوندی که عاشق جهان است... تنها پسر مولود خود را فرستاد...» فکر می‌کردم پس دخترانش چه؟ خداوند با دخترانش چه کرد؟
مریم
۳
من مادرم را می‌خواستم.
Judy
۳
هیچ‌چیز همان دم غم‌انگیز نیست، بلکه یاد و خاطره‌اش غم‌انگیز است.
Judy
۳
خاطره مثل کبودی است. آرام محو می‌شود.
مریم
۲
بروکلینی دیگر کتابی است از جنس دیگر. کتابی از جنس دوستی و خاطره، تلخی و شیرینیِ بلوغ و سردرگمی‌های چهار دختر سیاه‌پوست که زندگی‌شان دستخوش کام‌ورزی‌ها و شرایطی است که به آن‌ها تحمیل می‌شود. بروکلینی دیگر مثل تبی طولانی ذهن خواننده را درگیر می‌کند. کتابی با توصیف‌های شاعرانه و احساسی. کتابی سرشار از لحظه‌های ساکت و نمناک. مترجم
samira
۱
و با خودم می‌گفتم چه حسی دارد در لبه‌ی بارگاه مقدس قدم بزنی. پدرشان می‌گفت: «خداوندی که عاشق جهان است... تنها پسر مولود خود را فرستاد...» فکر می‌کردم پس دخترانش چه؟ خداوند با دخترانش چه کرد؟
Mary gholami
۱
بزرگ‌ترها همیشه وعده‌ی آینده‌ی شکست‌خورده‌ی خودشان را به بچه‌ها می‌دهند.
مریم
۱
خواهرسونجا اغلب از من می‌پرسید: «کیه که زندگیِ پر از غم‌های کوچیک و بزرگ رو پشت سر نگذاشته باشه؟» شاید فکر می‌کرد دانستن عمق و وسعت درد و زجر انسان برای بیرون کشیدن من از قعر خودم کفایت می‌کند.
مریم
۱
بچه‌هایی که برای‌مان ناشناس بودند، اما ناگهان دچار حس حسادت کاملاً محسوسی نسبت به آن‌ها شدیم، میان آب دویدند. زیرپوش‌ها و شلوارک‌هایشان به بدن‌های قهوه‌ای‌رنگ‌شان چسبیده بود. آن روز هم دوباره سیلویا، آنجلا و گیگی را دیدم که همدیگر را میان آب هل می‌دادند و صدایشان به سوی پنجره‌ی ما شناور می‌شد. برادرم پرسید: «داره به ما می‌خنده؟ اون موقرمزه رو می‌گم، آخه سرش رو سمت پنجره‌ی ما بالا آورد و خندید.» من گفتم: «هیس! کی باشه بخواد به ما بخنده!» داشتم از آن‌ها متنفر می‌شدم. داشتم عاشق‌شان می‌شدم.
مریم
۱
مطمئن بودم که مادر شبح‌واری در گذشته‌شان وجود ندارد. واقعاً فکر می‌کردم آن‌ها استوار در برابر دنیا ایستاده‌اند. آن‌ها را نگاه می‌کردم. دلم می‌خواست آنچه آن‌ها داشتند من هم داشتم
مریم
۱
وقتی پانزده سال داری دیگر خبری از وعده‌ی بازگشت به جای قبلی نیست. چشمان بالِغَت داستانی واقعی‌تر و متفاوت‌تر را بازگو می‌کند.
مریم
۱
فقط دو گام به چپ یا راست یا جلو یا عقب، و دیگر از زندگی‌ات خارج می‌شوی.
یك رهگذر
۱
«کیه که زندگیِ پر از غم‌های کوچیک و بزرگ رو پشت سر نگذاشته باشه؟»
Elaheh
۰
جایی در سواحل کارولینای جنوبی مردم یکی از قبایل ایبو، که به دست برده‌داران اسیر می‌شدند، خودشان را در آب غرق می‌کردند. آن‌ها باور داشتند از آنجا که با آب آمده‌اند، آب آن‌ها را به خانه باز خواهد گرداند. آن‌ها باور داشتند که همراه آب راهی خانه شدن خیلی بهتر از در اسارت زندگی‌کردن است.
ghazl
۰
  درباره‌ی ژاکلین وودسن: «همیشه می‌گفتم وقتی بزرگ شوم حتماً معلم، وکیل یا آرایشگر می‌شوم، اما حتی همان موقع هم می‌دانستم چیزی جز نوشتن خوشحالم نمی‌کند.»
book worm
۰
حالا می‌فهمم هیچ‌چیز همان دم غم‌انگیز نیست، بلکه یاد و خاطره‌اش غم‌انگیز است.