
بریدههایی از کتاب فلاکت روزمره
۳٫۴
(۲۱۳)
هم دولت ترس وجود داشت و هم ملت ترس. همهٔ دیکتاتوریها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس میآفرینند و کسانی که میترسند. ترسافکنان و ترسندگان.
مریم
وقتی اجازه نداری فکرت را به زبان بیاوری و اگر چنین کاری کنی زندانی میشوی، چگونه باید با آن زندگی کنی؟
Leantigone
شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام میشود.
مریم
آزادی توخالی یعنی وضعیتی که در آن آدم هر لحظه میداند آزادی چه میتواند باشد، چون آن را ندارد. آزادی توخالی درد دارد و حزنانگیز است.
کاربر نیوشک
«دولت از برای انسان است، نه انسان از برای دولت.»
کاربر نیوشک
از قدیم گفتهاند شمشیر با سرِ فروافتاده کاری ندارد. آنطور که در این ضربالمثل رومانیاییِ بسیار قدیمی میبینیم، زیر پوستهٔ بیاعتنایی و بیعملی یک جور خودپسندی و تأییدِ خود نهفته است. اگر با حاکمیت مشکل داری، ایراد از خودت است. اکثر آدمها میگفتند ما کاری با سیاست نداریم اما رابطهای کودکانه با حکومت داشتند. گویی به معنای واقعی کلمه وجودشان را مدیون حکومت بودند. غالباً به نظرم میرسید آنها نه فرزندان این سرزمین، که فرزندان این حکومتاند و توافقی خاموش با آن دارند. آنها از صورت ظاهری دیکتاتوری صیانت میکردند.
مریم
همهجا پر از جاسوس بود، پر از آدمهایی که ترس در دل دیگران میانداختند و مردمی که با پیشدستیشان در فرمانبرداری، دستآموز ترس شده بودند.
کاربر نیوشک
سیاستورزی فقط کارهایی نیست که میکنی بلکه همچنین کارهایی است که نمیکنی.
مریم
«بیشترشان جوان مردند، و مردن در جوانی آسان نیست.
جو مارچ
تا پیش از فرار، فقط دلتنگ آیندهای، ولی پس از رسیدن، دلتنگی بر پوستت جا خوش میکند.
کاربر نیوشک
همهٔ دیکتاتوریها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس میآفرینند و کسانی که میترسند. ترسافکنان و ترسندگان. همیشه فکر میکردم ترس ابزار کار روزمرهٔ ترسافکنان و نان روزانهٔ ترسندگان است.
ماریخ
همهچیز ممنوع بود. زندگی روزمره بدون فساد ممکن نبود. خود دولت فساد را یکی از اصول کسبوکار کرده بود
sayye
خندهای اجباری که در تبلیغات و جشنهای نمایشی طنین میاندازد. لبخندِ دیکتاتوری است روی بیلبورد، شادی ازپیشنوشتهشدهٔ جشنوارههای مورد تأیید، اصرار بر اینکه همهچیز خوب است وقتی هیچچیز خوب نیست. نوعی شادمانی جعلی برای متقاعد کردن مردم به اینکه رنجشان توهمی بیش نیست و چنگال رژیم آغوشی مهربان است. اما این نما شکننده است و کسانی که با آن زندگی میکنند، تشخیصش میدهند. طنز حاکمیت دروغی بیش نیست. ابزاری است برای کنترل. حاکم خودکامه گمان میکند به صرف تظاهر به نبود هر گونه مخالفتی میتواند مخالفانش را خاموش نگاه دارد
ماریخ
البته از خانوادهام چیزهای بسیاری یاد گرفته بودم، ولی به صورت یادگیری برعکس. دیده و آموخته بودم که چه نباید بکنم.
Leantigone
در دورهٔ دیکتاتوری تقریباً هر کاری میخواستم بکنم ممنوع بود، و مجازها را هم من بر خود ممنوع کرده بودم زیرا نمیخواستم مانند کسانی شوم که آنها را برای من مجاز کرده بودند.
Leantigone
هیچ راه فراری نبود. چیزهایی که هستیام را میبلعیدند، مدام بیشتر میشدند.
کاربر نیوشک
فهمیدم جمع برای دولت اهمیت بسیار دارد چون ابزار سرکوبِ فرد است.
کاربر نیوشک
در هجوم رخدادهای بیرونی، ثبات درونی را تمرین میکردم.
کاربر نیوشک
در دیکتاتوریها برای داشتن یک زندگی بیسروصدا باید دائماً برنامهریزی کرد، آگاهانه و جسورانه، یا حیلهگرانه و ریاکارانه، یا ناآگاهانه و خامدستانه. بعضیها در این نوع زیست همزمان دو احساس را تجربه میکنند، هم احساس عذاب وجدان و هم احساسی خوشایند.
sayye
در واژههای ”کشته‘‘ یا ”جانباخته“ نوعی فریب حکومتی کوچک وجود دارد. چنین واژههایی وانمود میکنند در فرایند مرگ نوعی ناگهانی بودن هست، ولی مرگِ ناگهانی فقط نصیب عدهای اندک میشود.
ماریخ
در دیکتاتوریها همهچیز تحت نظر است و عادیترین چیزهای روزمره سیاسی میشوند. حتی اگر زیر بار این موضوع نروی هم باز سیاسی میشوند.
اسمـــاء
شوخی همان سوررئالِ دسترسپذیری است که وقتی رئالیسم دارد خفهات میکند، راه نفست میشود.
کاربر نیوشک
پرسید «از جانت چه میخواهند؟» گفتم «ترس»
Leantigone
شاید به این حکومت امیدی نداشته باشم ولی هرگز نباید از خودم قطع امید کنم.
z.mandegari
در واقع من اصلاً نمیدانستم چگونه میخواهم باشم. آخر چه کسی از پیش چنین چیزی را میداند؟ اما مشخصاً میدانستم چه چیزی نمیخواهم باشم و به هیچ وجه نباید به آن بدل شوم، زیرا هر روز پیرامونم میدیدمش. آدم چگونه میتواند زندگی کند و خودش را تحمل کند، اگر آنچیزی نباشد که میخواهد، اگر اجازه نداشته باشد آن چیزی باشد که میخواهد؟ من همیشه با این پرسش اصلی که چگونه باید زیست دچار تناقض میشدم. اصلاً قصد طرح چنین پرسشی را نداشتم اما به نحوی اجتنابناپذیر خودش مطرح میشد. من زندگی خودم را میکردم و این پرسش همواره حضور داشت. پیش از رسیدن من، آنجا حضور داشت. گویی انتظارم را میکشید.
کاربر ۹۸۱۰۵۴۷
شاید به این حکومت امیدی نداشته باشم ولی هرگز نباید از خودم قطع امید کنم. شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام میشود.
ماریخ
در هر صورت، تو مالِ دولت بودی. دارایی بیچونوچرای دولت. هر کسی هم که زیر بار این وضعیت نمیرفت، دشمن دولت بود.
Leantigone
آدمها چند دهه دست روی دست گذاشتند و بعد علیه نظام شوریدند. ولی به همان اندازه علیه خودشان هم شوریدند. بداحوالیِ همیشگیِ توأم با زیستن در حکومت سوسیالیستی زادهٔ انزجار از خود هم بود، انزجار از ماهیت بیکرامتِ سازشکار خود.
z.mandegari
. در حکومت دیکتاتوری، فقر و فقدان از ابزارهای قدرتاند. ایدئولوژیِ روی کاغذ برای فرمانروایی کفایت نمیکند. این ایدئولوژی وقتی جامهٔ عمل بپوشد، همان فضایی میشود که مردم در آن میزیند
آفتاب
پیش از فرار، انتظار ما از آینده مبهم است. پس از فرار نیز متغیر باقی میماند. در هر صورت رسیدن به مقصدْ نجات تلقی میشود. نجات واژهای خسته است. ولی تمام وجوهش بهتر از زندگی در وطنی است که بمبهای خوشهای در خیابانهایش منفجر میشوند.
elaahe
حجم
۱۹۸٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۴ صفحه
حجم
۱۹۸٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۴ صفحه
قیمت:
۸۵,۰۰۰
تومان