
بریدههایی از کتاب فلاکت روزمره
۳٫۴
(۵۷)
هم دولت ترس وجود داشت و هم ملت ترس. همهٔ دیکتاتوریها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس میآفرینند و کسانی که میترسند. ترسافکنان و ترسندگان.
مریم
وقتی اجازه نداری فکرت را به زبان بیاوری و اگر چنین کاری کنی زندانی میشوی، چگونه باید با آن زندگی کنی؟
Leantigone
شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام میشود.
مریم
«دولت از برای انسان است، نه انسان از برای دولت.»
کاربر نیوشک
آزادی توخالی یعنی وضعیتی که در آن آدم هر لحظه میداند آزادی چه میتواند باشد، چون آن را ندارد. آزادی توخالی درد دارد و حزنانگیز است.
کاربر نیوشک
از قدیم گفتهاند شمشیر با سرِ فروافتاده کاری ندارد. آنطور که در این ضربالمثل رومانیاییِ بسیار قدیمی میبینیم، زیر پوستهٔ بیاعتنایی و بیعملی یک جور خودپسندی و تأییدِ خود نهفته است. اگر با حاکمیت مشکل داری، ایراد از خودت است. اکثر آدمها میگفتند ما کاری با سیاست نداریم اما رابطهای کودکانه با حکومت داشتند. گویی به معنای واقعی کلمه وجودشان را مدیون حکومت بودند. غالباً به نظرم میرسید آنها نه فرزندان این سرزمین، که فرزندان این حکومتاند و توافقی خاموش با آن دارند. آنها از صورت ظاهری دیکتاتوری صیانت میکردند.
مریم
همهجا پر از جاسوس بود، پر از آدمهایی که ترس در دل دیگران میانداختند و مردمی که با پیشدستیشان در فرمانبرداری، دستآموز ترس شده بودند.
کاربر نیوشک
سیاستورزی فقط کارهایی نیست که میکنی بلکه همچنین کارهایی است که نمیکنی.
مریم
همهٔ دیکتاتوریها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس میآفرینند و کسانی که میترسند. ترسافکنان و ترسندگان. همیشه فکر میکردم ترس ابزار کار روزمرهٔ ترسافکنان و نان روزانهٔ ترسندگان است.
ماریخ
تا پیش از فرار، فقط دلتنگ آیندهای، ولی پس از رسیدن، دلتنگی بر پوستت جا خوش میکند.
کاربر نیوشک
در دیکتاتوریها برای داشتن یک زندگی بیسروصدا باید دائماً برنامهریزی کرد، آگاهانه و جسورانه، یا حیلهگرانه و ریاکارانه، یا ناآگاهانه و خامدستانه. بعضیها در این نوع زیست همزمان دو احساس را تجربه میکنند، هم احساس عذاب وجدان و هم احساسی خوشایند.
sayye
شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام میشود.
کاربر نیوشک
همهچیز ممنوع بود. زندگی روزمره بدون فساد ممکن نبود. خود دولت فساد را یکی از اصول کسبوکار کرده بود
sayye
حالا وقتی به گذشته میاندیشم، درمییابم که بزرگترین پرسش در دورهٔ دیکتاتوری این بود که چگونه باید زندگی کرد. البته این پرسش آنقدرها هم مختصر نبود؛ با جملات پیرویی ادامه مییافت که اساساً بخش اصلی همان جملهٔ پایه بودند. وقتی اجازه نداری فکرت را به زبان بیاوری و اگر چنین کاری کنی زندانی میشوی، چگونه باید با آن زندگی کنی؟
elaahe
خندهٔ برآمده از این طنز خندهای بلند یا پیروزمندانه نیست؛ دولتها را سرنگون نمیکند و قوانین را بازنمینویسد اما پایدار است، اقتدار را به سخره میگیرد، و به حاکمان یادآوری میکند که سیطرهٔ آنها هرگز مطلق نیست. در این خنده قدرتی هست که سانسورچی نمیتواند حذفش کند؛ آشوبی هست که پس از طنین انداختن خنده نیز باقی میماند. این طنز دردهای بیجاشدگی را التیام نمیدهد و تحریفهای خودکامگی را از بین نمیبرد اما راهی برای تحمل آنها پیش مینه
آفتاب
هیچ راه فراری نبود. چیزهایی که هستیام را میبلعیدند، مدام بیشتر میشدند.
کاربر نیوشک
در هجوم رخدادهای بیرونی، ثبات درونی را تمرین میکردم.
کاربر نیوشک
در واقع من اصلاً نمیدانستم چگونه میخواهم باشم. آخر چه کسی از پیش چنین چیزی را میداند؟ اما مشخصاً میدانستم چه چیزی نمیخواهم باشم و به هیچ وجه نباید به آن بدل شوم، زیرا هر روز پیرامونم میدیدمش. آدم چگونه میتواند زندگی کند و خودش را تحمل کند، اگر آنچیزی نباشد که میخواهد، اگر اجازه نداشته باشد آن چیزی باشد که میخواهد؟ من همیشه با این پرسش اصلی که چگونه باید زیست دچار تناقض میشدم. اصلاً قصد طرح چنین پرسشی را نداشتم اما به نحوی اجتنابناپذیر خودش مطرح میشد. من زندگی خودم را میکردم و این پرسش همواره حضور داشت. پیش از رسیدن من، آنجا حضور داشت. گویی انتظارم را میکشید.
کاربر ۹۸۱۰۵۴۷
همهٔ دیکتاتوریها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس میآفرینند و کسانی که میترسند. ترسافکنان و ترسندگان. همیشه فکر میکردم ترس ابزار کار روزمرهٔ ترسافکنان و نان روزانهٔ ترسندگان است.
elaahe
همهجا پر از جاسوس بود، پر از آدمهایی که ترس در دل دیگران میانداختند و مردمی که با پیشدستیشان در فرمانبرداری، دستآموز ترس شده بودند
ماریخ
آزادی توخالی یعنی وضعیتی که در آن آدم هر لحظه میداند آزادی چه میتواند باشد، چون آن را ندارد. آزادی توخالی درد دارد و حزنانگیز است.
ماریخ
شوخی همان سوررئالِ دسترسپذیری است که وقتی رئالیسم دارد خفهات میکند، راه نفست میشود.
کاربر نیوشک
. در حکومت دیکتاتوری، فقر و فقدان از ابزارهای قدرتاند. ایدئولوژیِ روی کاغذ برای فرمانروایی کفایت نمیکند. این ایدئولوژی وقتی جامهٔ عمل بپوشد، همان فضایی میشود که مردم در آن میزیند
آفتاب
آن ضربالمثل میگفت هر گربهای به شیوهای متفاوت از روی چاله میپرد، اما در رومانی همهٔ گربهها مثل هم میپریدند. گربههای رومانی از روی چاله نمیپریدند، بلکه آن را دور میزدند. البته من هم از روی چاله نپریدم و درست پریدم وسطش. حتی از پیش میدانستم تنها کاری که میتوانم بکنم همین است. کرامت همان چیزی است که با آن میپری وسط چاله.
Atia
خندهای اجباری که در تبلیغات و جشنهای نمایشی طنین میاندازد. لبخندِ دیکتاتوری است روی بیلبورد، شادی ازپیشنوشتهشدهٔ جشنوارههای مورد تأیید، اصرار بر اینکه همهچیز خوب است وقتی هیچچیز خوب نیست. نوعی شادمانی جعلی برای متقاعد کردن مردم به اینکه رنجشان توهمی بیش نیست و چنگال رژیم آغوشی مهربان است. اما این نما شکننده است و کسانی که با آن زندگی میکنند، تشخیصش میدهند. طنز حاکمیت دروغی بیش نیست. ابزاری است برای کنترل. حاکم خودکامه گمان میکند به صرف تظاهر به نبود هر گونه مخالفتی میتواند مخالفانش را خاموش نگاه دارد
ماریخ
البته از خانوادهام چیزهای بسیاری یاد گرفته بودم، ولی به صورت یادگیری برعکس. دیده و آموخته بودم که چه نباید بکنم.
Leantigone
شاید به این حکومت امیدی نداشته باشم ولی هرگز نباید از خودم قطع امید کنم. شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام میشود.
ماریخ
در دورهٔ دیکتاتوری تقریباً هر کاری میخواستم بکنم ممنوع بود، و مجازها را هم من بر خود ممنوع کرده بودم زیرا نمیخواستم مانند کسانی شوم که آنها را برای من مجاز کرده بودند.
Leantigone
پرسید «از جانت چه میخواهند؟» گفتم «ترس»
Leantigone
در هر صورت، تو مالِ دولت بودی. دارایی بیچونوچرای دولت. هر کسی هم که زیر بار این وضعیت نمیرفت، دشمن دولت بود.
Leantigone
حجم
۱۹۸٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۴ صفحه
حجم
۱۹۸٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۴ صفحه
قیمت:
۸۵,۰۰۰
۲۵,۵۰۰۷۰%
تومان