
٪۷۰
کتاب فلاکت روزمره
درباره ترس و شوخی در زمانه تاریک
انتشارات:
نشر اطراف٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
مریم
۲۳۰
هم دولت ترس وجود داشت و هم ملت ترس. همهٔ دیکتاتوریها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس میآفرینند و کسانی که میترسند. ترسافکنان و ترسندگان.
Leantigone
۲۱۹
وقتی اجازه نداری فکرت را به زبان بیاوری و اگر چنین کاری کنی زندانی میشوی، چگونه باید با آن زندگی کنی؟
مریم
۱۶۴
شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام میشود.
کاربر نیوشک
۱۲۶
آزادی توخالی یعنی وضعیتی که در آن آدم هر لحظه میداند آزادی چه میتواند باشد، چون آن را ندارد. آزادی توخالی درد دارد و حزنانگیز است.
کاربر نیوشک
۱۲۰
«دولت از برای انسان است، نه انسان از برای دولت.»
مریم
۹۲
از قدیم گفتهاند شمشیر با سرِ فروافتاده کاری ندارد. آنطور که در این ضربالمثل رومانیاییِ بسیار قدیمی میبینیم، زیر پوستهٔ بیاعتنایی و بیعملی یک جور خودپسندی و تأییدِ خود نهفته است. اگر با حاکمیت مشکل داری، ایراد از خودت است. اکثر آدمها میگفتند ما کاری با سیاست نداریم اما رابطهای کودکانه با حکومت داشتند. گویی به معنای واقعی کلمه وجودشان را مدیون حکومت بودند. غالباً به نظرم میرسید آنها نه فرزندان این سرزمین، که فرزندان این حکومتاند و توافقی خاموش با آن دارند. آنها از صورت ظاهری دیکتاتوری صیانت میکردند.
کاربر نیوشک
۸۹
همهجا پر از جاسوس بود، پر از آدمهایی که ترس در دل دیگران میانداختند و مردمی که با پیشدستیشان در فرمانبرداری، دستآموز ترس شده بودند.
مریم
۶۵
سیاستورزی فقط کارهایی نیست که میکنی بلکه همچنین کارهایی است که نمیکنی.
جو مارچ
۵۵
«بیشترشان جوان مردند، و مردن در جوانی آسان نیست.
کاربر نیوشک
۴۶
تا پیش از فرار، فقط دلتنگ آیندهای، ولی پس از رسیدن، دلتنگی بر پوستت جا خوش میکند.
sayye
۳۶
همهچیز ممنوع بود. زندگی روزمره بدون فساد ممکن نبود. خود دولت فساد را یکی از اصول کسبوکار کرده بود
ماریخ
۳۵
خندهای اجباری که در تبلیغات و جشنهای نمایشی طنین میاندازد. لبخندِ دیکتاتوری است روی بیلبورد، شادی ازپیشنوشتهشدهٔ جشنوارههای مورد تأیید، اصرار بر اینکه همهچیز خوب است وقتی هیچچیز خوب نیست. نوعی شادمانی جعلی برای متقاعد کردن مردم به اینکه رنجشان توهمی بیش نیست و چنگال رژیم آغوشی مهربان است. اما این نما شکننده است و کسانی که با آن زندگی میکنند، تشخیصش میدهند. طنز حاکمیت دروغی بیش نیست. ابزاری است برای کنترل. حاکم خودکامه گمان میکند به صرف تظاهر به نبود هر گونه مخالفتی میتواند مخالفانش را خاموش نگاه دارد
ماریخ
۳۴
همهٔ دیکتاتوریها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس میآفرینند و کسانی که میترسند. ترسافکنان و ترسندگان. همیشه فکر میکردم ترس ابزار کار روزمرهٔ ترسافکنان و نان روزانهٔ ترسندگان است.
Leantigone
۳۳
البته از خانوادهام چیزهای بسیاری یاد گرفته بودم، ولی به صورت یادگیری برعکس. دیده و آموخته بودم که چه نباید بکنم.
Leantigone
۲۹
در دورهٔ دیکتاتوری تقریباً هر کاری میخواستم بکنم ممنوع بود، و مجازها را هم من بر خود ممنوع کرده بودم زیرا نمیخواستم مانند کسانی شوم که آنها را برای من مجاز کرده بودند.
ماریخ
۲۸
در واژههای ”کشته‘‘ یا ”جانباخته“ نوعی فریب حکومتی کوچک وجود دارد. چنین واژههایی وانمود میکنند در فرایند مرگ نوعی ناگهانی بودن هست، ولی مرگِ ناگهانی فقط نصیب عدهای اندک میشود.
کاربر نیوشک
۲۶
هیچ راه فراری نبود. چیزهایی که هستیام را میبلعیدند، مدام بیشتر میشدند.
کاربر نیوشک
۲۶
فهمیدم جمع برای دولت اهمیت بسیار دارد چون ابزار سرکوبِ فرد است.
sayye
۲۶
در دیکتاتوریها برای داشتن یک زندگی بیسروصدا باید دائماً برنامهریزی کرد، آگاهانه و جسورانه، یا حیلهگرانه و ریاکارانه، یا ناآگاهانه و خامدستانه. بعضیها در این نوع زیست همزمان دو احساس را تجربه میکنند، هم احساس عذاب وجدان و هم احساسی خوشایند.
کاربر نیوشک
۲۵
در هجوم رخدادهای بیرونی، ثبات درونی را تمرین میکردم.
کاربر نیوشک
۲۴
شوخی همان سوررئالِ دسترسپذیری است که وقتی رئالیسم دارد خفهات میکند، راه نفست میشود.
اسمـــاء
۲۳
در دیکتاتوریها همهچیز تحت نظر است و عادیترین چیزهای روزمره سیاسی میشوند. حتی اگر زیر بار این موضوع نروی هم باز سیاسی میشوند.
Leantigone
۲۲
پرسید «از جانت چه میخواهند؟» گفتم «ترس»
کاربر ۹۸۱۰۵۴۷
۲۱
در واقع من اصلاً نمیدانستم چگونه میخواهم باشم. آخر چه کسی از پیش چنین چیزی را میداند؟ اما مشخصاً میدانستم چه چیزی نمیخواهم باشم و به هیچ وجه نباید به آن بدل شوم، زیرا هر روز پیرامونم میدیدمش. آدم چگونه میتواند زندگی کند و خودش را تحمل کند، اگر آنچیزی نباشد که میخواهد، اگر اجازه نداشته باشد آن چیزی باشد که میخواهد؟ من همیشه با این پرسش اصلی که چگونه باید زیست دچار تناقض میشدم. اصلاً قصد طرح چنین پرسشی را نداشتم اما به نحوی اجتنابناپذیر خودش مطرح میشد. من زندگی خودم را میکردم و این پرسش همواره حضور داشت. پیش از رسیدن من، آنجا حضور داشت. گویی انتظارم را میکشید.
ماریخ
۲۰
شاید به این حکومت امیدی نداشته باشم ولی هرگز نباید از خودم قطع امید کنم. شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام میشود.
Leantigone
۲۰
در هر صورت، تو مالِ دولت بودی. دارایی بیچونوچرای دولت. هر کسی هم که زیر بار این وضعیت نمیرفت، دشمن دولت بود.
z.mandegari
۲۰
شاید به این حکومت امیدی نداشته باشم ولی هرگز نباید از خودم قطع امید کنم.
Mehrnoosh
۱۹
بیشترشان جوان مردند، و مردن در جوانی آسان نیست.
آفتاب
۱۸
. در حکومت دیکتاتوری، فقر و فقدان از ابزارهای قدرتاند. ایدئولوژیِ روی کاغذ برای فرمانروایی کفایت نمیکند. این ایدئولوژی وقتی جامهٔ عمل بپوشد، همان فضایی میشود که مردم در آن میزیند
elaahe
۱۸
بیسروصدا زندگی کردن خیلی معصومانه به نظر میرسد. انگار فقط میخواهی همیشه ساده و بیادعا زندگی کنی. فقط میخواهی جنجالی به پا نشود. شاید چنین کاری در دموکراسیها تا حدی ممکن باشد ولی در دیکتاتوریها همهچیز تحت نظر است و عادیترین چیزهای روزمره سیاسی میشوند.
