
بریدههایی از کتاب یک
۴٫۴
(۲۵)
من آنگونه از تو یاد خواهم کرد
که بشر
از جنگهایِ جهانیاش...
خانومِ ساراه
بارانی درون من است
که اگر نبارد
مرا در خودم غرق میکند...
کاکیتا
کودکی که تیر و کمان بهدست میگیرد
در همهجای جهان شکارچی میشود؛
در خاورمیانه، شکار...
پاییز بانو
عشق
شانهیِ مردانه میخواهد
مثل وقتی که کوه
شانهاش را بالا میدهد،
و ابر کیلومترها میآید
تا تمام دلتنگیاش را ببارد
پاییز بانو
من
تکه اَبری تنها
که هیچکس
باریدنش را ندیده است
پاییز بانو
مگر از زندگی
جز دیوانگی
چیزی برایمان باقی خواهد ماند؟!...
masoome
مادر!!!
رود نیستی
دریا نیستی
اقیانوس نیستی
اما چند قطرهٔ اَشکت
غرقم میکند
مجهول
عشق
اِتفاق سنگینیست
وقتی میاُفتد
یکنفر
برای برداشتنش کم است
خانومِ ساراه
و تو
روزی با خود خواهی گفت:
بسیارند انسانها
بسیارند نامها
من اما
برای فراموش کردن یک برگ
پاییز میشوم
masoome
مادر!!!
رود نیستی
دریا نیستی
اقیانوس نیستی
اما چند قطرهٔ اَشکت
غرقم میکند
خانومِ ساراه
پرسیدی:
چگونه دوستم داری؟
گفتم:
پرندهای عاشقم
که برخورد گلولهای به سینهام
تا مرگ
بیشتر از چند ثانیه طول نمیکشد
و آن چند ثانیه را
به تو فکر خواهم کرد
خانومِ ساراه
شادم با اندوه خویش...
paria
داستان غماَنگیزیست
که هرکسی چیزی را
در زندگی از دست داده است؛
اما داستان من غماَنگیزترست
تو را نداشتهام
و از دست دادهام
masoome
بارانی درون من است
که اگر نبارد
مرا در خودم غرق میکند...
خانومِ ساراه
سالها بعد کدام زیباتر است؟
کشتیهای به ساحل رسیده؟
یا آن کشتی غرق شده؟...
خانومِ ساراه
در بازی سیاستمدارها
دور اُفتادهایم از هم،
آنها اما نمیدانند
جوانه زدهایم
زمستان که از سر بگذرد
در دشتی که لاله ندارد
مگر مرزهایش؛
گندمزار شدهایم...
منزوی
من آنگونه از تو یاد خواهم کرد
که بشر
از جنگهایِ جهانیاش...
نرگس خیرالهی
ما فرزندان غمگین زمینیم
که در آغوش زنی که زاییدِمان، گریستیم!
در آغوش دختری که دوست داشتیم، گریستیم!
پول دادیم و گریستیم
در آغوش تمام زنانی که نمیشناختیم
کاکیتا
قرنهاست تو را میشناسم
ما نامهای دیگری داشتیم
و اگر یکروز
به رازهای اولین لایهٔ زمین پی ببرند
افسانهٔ عشق ما
بر سر زبانها میاُفتد
پاییز بانو
عجیب نیست که جهان
اینگونه بوی جنگ و خون میدهد
وقتی همهچیز از قلبها سرچشمه میگیرد...
paria
ای سرزمینی که شاید روزی جز شعر
هیچ چیزی از تو باقی نماند
خواستمت
خواستمت اما در زمانهای
که عشق باد است
از آغوشی به آغوشی دیگر...
paria
بارانی درون من است
که اگر نبارد
مرا در خودم غرق میکند...
Fatemeh
من
تکه اَبری تنها
که هیچکس
باریدنش را ندیده است
خانومِ ساراه
کودکی که تیر و کمان بهدست میگیرد
در همهجای جهان شکارچی میشود؛
در خاورمیانه، شکار...
آزادی
آیا یکروز کسی
این نقاشی خونآلود
مرزهای خاورمیانه را
بر خواهد داشت؟
و ما در آن سرزمین باستانی
در آغوش برادران و خواهرانمان خواهیم گریست؟...
آزادی
مادر!!!
رود نیستی
دریا نیستی
اقیانوس نیستی
اما چند قطرهٔ اَشکت
غرقم میکند
پاییز بانو
اگر انتخاب را
به عهدهٔ خودم میگذاشت
بهجایِ اینکه مردی تنها باشم
آسمان میشدم
تا هر وقت بارانیام
کسی در من قدم بزند
پاییز بانو
با این حجم اَندوه
آسمان اگر بودم
هیچ اَبری
بیباران نمیگذشت از من،
کوه اگر بودم
چشمهساران بسیار داشتم،
اما بیکسیِ بیابانم
خویش راه اُفتادهام در خویش!
Fatemeh
و بگو چه رازیست
در آشنایی من با من
که وقتی خودم را
در آینه میبینم
گریهام میگیرد؛
Fatemeh
وقتی هستی
چراغ دنیا را
بالای سرم روشن میکنی...
خانومِ ساراه
حجم
۳۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۸۶ صفحه
حجم
۳۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۸۶ صفحه
قیمت:
۱۸,۰۰۰
تومان