
خانومِ ساراه
۲۵
من آنگونه از تو یاد خواهم کرد
که بشر
از جنگهایِ جهانیاش...
کاکیتا
۲۰
بارانی درون من است
که اگر نبارد
مرا در خودم غرق میکند...
پاییز بانو
۱۵
کودکی که تیر و کمان بهدست میگیرد
در همهجای جهان شکارچی میشود؛
در خاورمیانه، شکار...
پاییز بانو
۱۲
من
تکه اَبری تنها
که هیچکس
باریدنش را ندیده است
مجهول
۱۱
مادر!!!
رود نیستی
دریا نیستی
اقیانوس نیستی
اما چند قطرهٔ اَشکت
غرقم میکند
پاییز بانو
۱۰
عشق
شانهیِ مردانه میخواهد
مثل وقتی که کوه
شانهاش را بالا میدهد،
و ابر کیلومترها میآید
تا تمام دلتنگیاش را ببارد
masoome
۱۰
مگر از زندگی
جز دیوانگی
چیزی برایمان باقی خواهد ماند؟!...
خانومِ ساراه
۹
عشق
اِتفاق سنگینیست
وقتی میاُفتد
یکنفر
برای برداشتنش کم است
masoome
۹
و تو
روزی با خود خواهی گفت:
بسیارند انسانها
بسیارند نامها
من اما
برای فراموش کردن یک برگ
پاییز میشوم
خانومِ ساراه
۷
پرسیدی:
چگونه دوستم داری؟
گفتم:
پرندهای عاشقم
که برخورد گلولهای به سینهام
تا مرگ
بیشتر از چند ثانیه طول نمیکشد
و آن چند ثانیه را
به تو فکر خواهم کرد
منزوی
۷
در بازی سیاستمدارها
دور اُفتادهایم از هم،
آنها اما نمیدانند
جوانه زدهایم
زمستان که از سر بگذرد
در دشتی که لاله ندارد
مگر مرزهایش؛
گندمزار شدهایم...
masoome
۶
داستان غماَنگیزیست
که هرکسی چیزی را
در زندگی از دست داده است؛
اما داستان من غماَنگیزترست
تو را نداشتهام
و از دست دادهام
paria
۵
شادم با اندوه خویش...
خانومِ ساراه
۵
مادر!!!
رود نیستی
دریا نیستی
اقیانوس نیستی
اما چند قطرهٔ اَشکت
غرقم میکند
The 52-Hertz Whale
۵
من آنگونه از تو یاد خواهم کرد
که بشر
از جنگهایِ جهانیاش...
کاکیتا
۴
ما فرزندان غمگین زمینیم
که در آغوش زنی که زاییدِمان، گریستیم!
در آغوش دختری که دوست داشتیم، گریستیم!
پول دادیم و گریستیم
در آغوش تمام زنانی که نمیشناختیم
Fatemeh
۴
و بگو چه رازیست
در آشنایی من با من
که وقتی خودم را
در آینه میبینم
گریهام میگیرد؛
خانومِ ساراه
۴
بارانی درون من است
که اگر نبارد
مرا در خودم غرق میکند...
خانومِ ساراه
۴
سالها بعد کدام زیباتر است؟
کشتیهای به ساحل رسیده؟
یا آن کشتی غرق شده؟...
نرگس خیرالهی
۴
من آنگونه از تو یاد خواهم کرد
که بشر
از جنگهایِ جهانیاش...
Negar
۴
زندانیِ دو بهار
با آرزوی سرسبزی به دنیا میآییم
با آرزوی سرسبزی میمیریم...
سراسر آرزو
سراسر اندوهیم...
گریزی نیست
Negar
۴
بارها از کنار هم میگذریم
در جستجویِ کسی
که بهسادگی از کنارمان گذشت
پاییز بانو
۳
قرنهاست تو را میشناسم
ما نامهای دیگری داشتیم
و اگر یکروز
به رازهای اولین لایهٔ زمین پی ببرند
افسانهٔ عشق ما
بر سر زبانها میاُفتد
پاییز بانو
۳
اگر انتخاب را
به عهدهٔ خودم میگذاشت
بهجایِ اینکه مردی تنها باشم
آسمان میشدم
تا هر وقت بارانیام
کسی در من قدم بزند
paria
۳
عجیب نیست که جهان
اینگونه بوی جنگ و خون میدهد
وقتی همهچیز از قلبها سرچشمه میگیرد...
paria
۳
ای سرزمینی که شاید روزی جز شعر
هیچ چیزی از تو باقی نماند
خواستمت
خواستمت اما در زمانهای
که عشق باد است
از آغوشی به آغوشی دیگر...
Fatemeh
۳
بارانی درون من است
که اگر نبارد
مرا در خودم غرق میکند...
Fatemeh
۳
با این حجم اَندوه
آسمان اگر بودم
هیچ اَبری
بیباران نمیگذشت از من،
کوه اگر بودم
چشمهساران بسیار داشتم،
اما بیکسیِ بیابانم
خویش راه اُفتادهام در خویش!
خانومِ ساراه
۳
وقتی هستی
چراغ دنیا را
بالای سرم روشن میکنی...
خانومِ ساراه
۳
من
تکه اَبری تنها
که هیچکس
باریدنش را ندیده است