
بریدههایی از کتاب یک
۴٫۳
(۱۸)
من آنگونه از تو یاد خواهم کرد
که بشر
از جنگهایِ جهانیاش...
خانومِ ساراه
کودکی که تیر و کمان بهدست میگیرد
در همهجای جهان شکارچی میشود؛
در خاورمیانه، شکار...
پاییز بانو
بارانی درون من است
که اگر نبارد
مرا در خودم غرق میکند...
کاکیتا
عشق
شانهیِ مردانه میخواهد
مثل وقتی که کوه
شانهاش را بالا میدهد،
و ابر کیلومترها میآید
تا تمام دلتنگیاش را ببارد
پاییز بانو
من
تکه اَبری تنها
که هیچکس
باریدنش را ندیده است
پاییز بانو
مادر!!!
رود نیستی
دریا نیستی
اقیانوس نیستی
اما چند قطرهٔ اَشکت
غرقم میکند
مجهول
مادر!!!
رود نیستی
دریا نیستی
اقیانوس نیستی
اما چند قطرهٔ اَشکت
غرقم میکند
خانومِ ساراه
عشق
اِتفاق سنگینیست
وقتی میاُفتد
یکنفر
برای برداشتنش کم است
خانومِ ساراه
بارانی درون من است
که اگر نبارد
مرا در خودم غرق میکند...
خانومِ ساراه
سالها بعد کدام زیباتر است؟
کشتیهای به ساحل رسیده؟
یا آن کشتی غرق شده؟...
خانومِ ساراه
پرسیدی:
چگونه دوستم داری؟
گفتم:
پرندهای عاشقم
که برخورد گلولهای به سینهام
تا مرگ
بیشتر از چند ثانیه طول نمیکشد
و آن چند ثانیه را
به تو فکر خواهم کرد
خانومِ ساراه
ما فرزندان غمگین زمینیم
که در آغوش زنی که زاییدِمان، گریستیم!
در آغوش دختری که دوست داشتیم، گریستیم!
پول دادیم و گریستیم
در آغوش تمام زنانی که نمیشناختیم
کاکیتا
قرنهاست تو را میشناسم
ما نامهای دیگری داشتیم
و اگر یکروز
به رازهای اولین لایهٔ زمین پی ببرند
افسانهٔ عشق ما
بر سر زبانها میاُفتد
پاییز بانو
شادم با اندوه خویش...
paria e noha
عجیب نیست که جهان
اینگونه بوی جنگ و خون میدهد
وقتی همهچیز از قلبها سرچشمه میگیرد...
paria e noha
ای سرزمینی که شاید روزی جز شعر
هیچ چیزی از تو باقی نماند
خواستمت
خواستمت اما در زمانهای
که عشق باد است
از آغوشی به آغوشی دیگر...
paria e noha
بارانی درون من است
که اگر نبارد
مرا در خودم غرق میکند...
Fatemeh
من
تکه اَبری تنها
که هیچکس
باریدنش را ندیده است
خانومِ ساراه
مگر از زندگی
جز دیوانگی
چیزی برایمان باقی خواهد ماند؟!...
masoome
مادر!!!
رود نیستی
دریا نیستی
اقیانوس نیستی
اما چند قطرهٔ اَشکت
غرقم میکند
پاییز بانو
اگر انتخاب را
به عهدهٔ خودم میگذاشت
بهجایِ اینکه مردی تنها باشم
آسمان میشدم
تا هر وقت بارانیام
کسی در من قدم بزند
پاییز بانو
با این حجم اَندوه
آسمان اگر بودم
هیچ اَبری
بیباران نمیگذشت از من،
کوه اگر بودم
چشمهساران بسیار داشتم،
اما بیکسیِ بیابانم
خویش راه اُفتادهام در خویش!
Fatemeh
و بگو چه رازیست
در آشنایی من با من
که وقتی خودم را
در آینه میبینم
گریهام میگیرد؛
Fatemeh
وقتی هستی
چراغ دنیا را
بالای سرم روشن میکنی...
خانومِ ساراه
در این پیچیدهٔ معاصر
که زندگی
سگدو زدن برای لقمهای نان است،
حتی فکر کردن به عشق
خار دارد...
خانومِ ساراه
جنگ جهانی بعد
جنگ آب است
و ما اشکها را
درون خودمان ذخیره میکنیم...
خانومِ ساراه
داستان غماَنگیزیست
که هرکسی چیزی را
در زندگی از دست داده است؛
اما داستان من غماَنگیزترست
تو را نداشتهام
و از دست دادهام
masoome
و تو
روزی با خود خواهی گفت:
بسیارند انسانها
بسیارند نامها
من اما
برای فراموش کردن یک برگ
پاییز میشوم
masoome
و شاید سیگار
اختراع سرخپوستی بود
که میخواست
به معشوقهاش
پیام کوتاه بدهد
خانومِ ساراه
و دیگر اینکه بگویم
اگرچه فاصله رشد کرد
و مسیرها جدا شد
پیوندی که ما داشتیم
همیشه ظهور خواهد کرد
خانومِ ساراه
حجم
۳۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۸۶ صفحه
حجم
۳۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۸۶ صفحه
قیمت:
۱۸,۰۰۰
تومان