جملات زیبای کتاب بر باد رفته (جلد دوم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب بر باد رفته (جلد دوم)

بریده‌هایی از کتاب بر باد رفته (جلد دوم)

۲٫۹
(۱۰)
جنگ مثل نوشیدنی انرژی‌زاست که روی ترسوها زود اثر می‌گذارد تا فکر کنند قهرمان‌اند. توی میدان جنگ هر احمقی شجاع می‌شود، وگرنه کشته می‌شود.
mahiithez
«اما، مثل پیرها حرف می‌زنیم! پیرهایی که به پنجاه سال قبل فکر می‌کنند. هنوز که پیر نشده‌ایم، فقط اتفاقات زیادی برایمان افتاده. چنان همه‌چیز تغییر کرده که انگار پنجاه سال گذشته. ولی ما که پیر نیستیم!»
mahiithez
و شاید مرگ درک همه‌چیز را ممکن می‌کرد.
وفآ
این در هر جامعه‌ای گناهی نابخشودنی است. اگر متفاوت باشی، لعنت‌شده‌ای!
mahiithez
اگر کسی می‌خواست در این زمانهٔ سخت و طاقت‌فرسا به‌جایی برسد، باید شرم‌وحیا را کنار می‌گذاشت و جان می‌کند.
mahiithez
می‌توانست به او بگوید. هرچیزی را می‌توانست به او بگوید. رت به‌قدری بد بود که اسکارلت را سرزنش نمی‌کرد. در جهانی مملو از آدم‌هایی که حتی برای نجات جانشان دروغ نمی‌گویند و ترجیح می‌دهند گرسنگی بکشند اما شرافتشان لکه‌دار نشود، چه خوب که آدم بد و بی‌شرف و کلاهبردار و دروغ‌گویی پیدا کرده بود!
Jay Kim
«آه، بله، به من وفادار بودی، چون اشلی تو را نخواست. ولی، به‌درک، اگر جسمت را می‌خواست، برایم مهم نبود. می‌دانم جسم آدم ارزش چندانی ندارد، به‌خصوص بدن زن‌ها. به او حسودی می‌کنم که قلب و ذهن لطیف سرسخت لجوج تو را دارد. آن احمق فکرت را نمی‌خواهد، من هم بدنت را نمی‌خواهم.
Jay Kim
اسکارلت، همیشه یادت باشد همه‌چیزت را تحمل می‌کنم، به‌جز دروغ. نامهربانی‌ات را، بداخلاقی‌ات را، سبک‌سری‌ات را، اما دروغ را نه.
parisa
«بار سنگین شانه‌های قوی می‌خواهد.»
وفآ
او آرزو داشت هنوز جنگ بود و همیشه ادامه داشت. آن موقع نمی‌دانستند چه خوشبخت‌اند. در ارتش همیشه چیزی برای خوردن بود، حتی اگر فقط نان ذرت. همیشه کسی بود که دستور می‌داد و این حس آزاردهنده را نداشتند که مشکلی حل‌نشدنی دارند. تنها نگرانی‌شان در ارتش کشته شدن بود.
mahiithez
کوچولوی من، دنیا می‌تواند همه‌چیز را ببخشد، به‌جز آدم‌هایی که سرشان به کار خودشان است.
mahiithez
«پس، چه می‌خواهی؟» «الآن نمی‌دانم. یک‌موقعی می‌دانستم، اما تقریباً فراموش کرده‌ام. بیشتر می‌خواهم من را به حال خودم بگذارند، کسانی که از آن‌ها خوشم نمی‌آید مزاحمم نشوند، مجبور نباشم کاری کنم که نمی‌خواهم. شاید در آرزوی روزگار گذشته‌ام، که هیچ‌وقت برنمی‌گردد و خاطره‌اش دست از سرم برنمی‌دارد، و دنیا دارد بیخ گوشم فرومی‌ریزد.»
mahiithez
می‌توانی صادقانه بگویی دوستم نداری؟
وفآ
آرام تکانش داد و آهسته گفت: «عزیزم! عزیز شجاعم... نه! تو نباید گریه کنی!»
وفآ
«هیچ‌وقت نمی‌توانم منظورم را به تو بفهمانم.»
وفآ
«به‌جای اینکه با قلب مهربانم بازی کنی، چرا از همان اول این‌ها را نگفتی؟ همیشه تسلیم خانم‌های زیبا می‌شوم. نه، اسکارلت، گریه نکن. از همهٔ مکروحیله‌هایت به‌جز همین یکی استفاده کرده‌ای و تحمل این‌یکی را ندارم. همین‌طوری هم احساساتم جریحه‌دار شده که مرا به‌خاطر پولم می‌خواهی، نه خودم.»
وفآ
مردها عنوان بی‌ادبانه‌ای برای مردی دارند که اجازه می‌دهد زنی خرجش را بدهد.
وفآ
خودش. او همیشه می‌خواست مهم‌ترین فرد در قلب اطرافیانش باشد
وفآ
همیشه یادت باشد همه‌چیزت را تحمل می‌کنم، به‌جز دروغ. نامهربانی‌ات را، بداخلاقی‌ات را، سبک‌سری‌ات را، اما دروغ را نه.
وفآ
به‌گمانم تو خوب درکش می‌کنی، درست مثل یک کتاب.
وفآ
می‌توانی بگویی خرافاتی‌ام، اما فکر می‌کنم آدم از پول رنج مردم خوشبخت نمی‌شود.
وفآ
«او تنها رؤیای زندهٔ من است که در مقابل واقعیت نمرده است.»
وفآ