«پس، چه میخواهی؟»
«الآن نمیدانم. یکموقعی میدانستم، اما تقریباً فراموش کردهام. بیشتر میخواهم من را به حال خودم بگذارند، کسانی که از آنها خوشم نمیآید مزاحمم نشوند، مجبور نباشم کاری کنم که نمیخواهم. شاید در آرزوی روزگار گذشتهام، که هیچوقت برنمیگردد و خاطرهاش دست از سرم برنمیدارد، و دنیا دارد بیخ گوشم فرومیریزد.»