جنگ مثل نوشیدنی انرژیزاست که روی ترسوها زود اثر میگذارد تا فکر کنند قهرماناند. توی میدان جنگ هر احمقی شجاع میشود، وگرنه کشته میشود.
mahiithez
این در هر جامعهای گناهی نابخشودنی است. اگر متفاوت باشی، لعنتشدهای!
mahiithez
اگر کسی میخواست در این زمانهٔ سخت و طاقتفرسا بهجایی برسد، باید شرموحیا را کنار میگذاشت و جان میکند.
mahiithez
«اما، مثل پیرها حرف میزنیم! پیرهایی که به پنجاه سال قبل فکر میکنند. هنوز که پیر نشدهایم، فقط اتفاقات زیادی برایمان افتاده. چنان همهچیز تغییر کرده که انگار پنجاه سال گذشته. ولی ما که پیر نیستیم!»
mahiithez
او آرزو داشت هنوز جنگ بود و همیشه ادامه داشت. آن موقع نمیدانستند چه خوشبختاند. در ارتش همیشه چیزی برای خوردن بود، حتی اگر فقط نان ذرت. همیشه کسی بود که دستور میداد و این حس آزاردهنده را نداشتند که مشکلی حلنشدنی دارند. تنها نگرانیشان در ارتش کشته شدن بود.
mahiithez
کوچولوی من، دنیا میتواند همهچیز را ببخشد، بهجز آدمهایی که سرشان به کار خودشان است.
mahiithez
«پس، چه میخواهی؟»
«الآن نمیدانم. یکموقعی میدانستم، اما تقریباً فراموش کردهام. بیشتر میخواهم من را به حال خودم بگذارند، کسانی که از آنها خوشم نمیآید مزاحمم نشوند، مجبور نباشم کاری کنم که نمیخواهم. شاید در آرزوی روزگار گذشتهام، که هیچوقت برنمیگردد و خاطرهاش دست از سرم برنمیدارد، و دنیا دارد بیخ گوشم فرومیریزد.»
mahiithez