در راه خروجم از زمین یک دختر به اسم روث را لمس کردم. او به مدرسهی من میآمد، اما ما هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم. آن شب که روحم جیغکشان از زمین پر کشید، او سر راهم بود. نمیتوانستم کاری جز خیره شدن به او بکنم. وقتی که از جسمم رها شدم، در چنان خشونتی زندگیام را از دست دادم که نمیتوانستم گامهایم را حساب کنم. وقتی برای فکر کردن نداشتم. در خشونت، این فرار است که ذهنت را روی آن متمرکز میکنی. وقتی به مرز مردن میرسی، زندگی مثل قایقی که به ناچار از ساحل دور میشود، از تو فاصله میگیرد. مثل طنابی که تو را حمل میکند، محکم به مرگ میچسبی و تنها به این امید که در جایی دور از آنجایی که هستی فرود بیایی، روی آن پیچ و تاب میخوری.