
کتاب باز
۱۲
"اگر کاغذ خط داری به تو دادند، وارونه بنویس
K
۱۰
زندگی مثل یک دیروزِ مداوم برای ماست
z.gh
۵
دردی بر قلبم چنگ انداخت. پی بردم که دیگر دوباره نخواهم توانست همراه هالیدی روی برفها به سرعت بدوم، و یا به برادرم یاد بدهم چه طور برف را در کف دستانش بفشارد و شکل دهد
osve
۴
انگار که دیروز بود، هنوز تمام آن جلوی چشمانم است، دیروز هم بود. زندگی مثل یک دیروزِ مداوم برای ماست.
نسیم رحیمی
۴
- آدمها با زندگی کردن بزرگ میشوند. میخواهم زندگی کنم.
نسیم رحیمی
۳
«بین یک مرد و یک زن همیشه یک نفر است که قویتر از دیگریست»
کاربر ۳۵۴۶۱۸۶
۲
در راه خروجم از زمین یک دختر به اسم روث را لمس کردم. او به مدرسهی من میآمد، اما ما هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم. آن شب که روحم جیغکشان از زمین پر کشید، او سر راهم بود. نمیتوانستم کاری جز خیره شدن به او بکنم. وقتی که از جسمم رها شدم، در چنان خشونتی زندگیام را از دست دادم که نمیتوانستم گامهایم را حساب کنم. وقتی برای فکر کردن نداشتم. در خشونت، این فرار است که ذهنت را روی آن متمرکز میکنی. وقتی به مرز مردن میرسی، زندگی مثل قایقی که به ناچار از ساحل دور میشود، از تو فاصله میگیرد. مثل طنابی که تو را حمل میکند، محکم به مرگ میچسبی و تنها به این امید که در جایی دور از آنجایی که هستی فرود بیایی، روی آن پیچ و تاب میخوری.
لونا لاوگود
۲
تنها بوسهی ما مثل یک حادثه بود. - یک رنگین کمانِ بنزینی زیبا.
osve
۱
اَمیبلوم، نویسندهی کور میتواند ببیند که چه قدر دوستت دارم.
نسیم رحیمی
۱
وقتی به مرز مردن میرسی، زندگی مثل قایقی که به ناچار از ساحل دور میشود، از تو فاصله میگیرد. مثل طنابی که تو را حمل میکند، محکم به مرگ میچسبی و تنها به این امید که در جایی دور از آنجایی که هستی فرود بیایی، روی آن پیچ و تاب میخوری.
لونا لاوگود
۱
در چهارده سالگی، خواهرم از من دور شد و به جایی رفت که من هرگز آنجا نبودم. در حصارهای تجربهی من، وحشت و خون بود. در دیوارهای تجربهی او، پنجره.
لونا لاوگود
۱
به لن فکر میکرد، نه به این خاطر که عاشق لن بود بلکه به این خاطر که با او بودن، سریعترین راهی بود که برای فراموشی میشناخت
لونا لاوگود
۱
- وقتی سوزی را میبوسیدی، چیزی حس کردی؟
- بله.
- چه چیزی؟
- اینکه بیشتر میخواستم ببوسمش. آن شب خواب دیدم که او را بیشتر میبوسم و فکر کردم آیا او هم چنین فکر میکند؟
_forgotten_
۱
همهی ما سعی میکنیم از عهدهی آن برآییم، اما خیلی سخت است.
_forgotten_
۱
برای سوزی دلتنگی؟
چون تاریک بود، چون صورت روث به طرف دیگر بود و چون روث تقریباً غریبه بود، لیندزی آنچه را که واقعاً احساس میکرد، به او گفت:
- بیشتر از هر کسی که فکرش را بکنی.
_forgotten_
۱
دفتر یادداشتش بهترین محرم راز و قوم و خویشش بود. همه چیزی در خود داشت.
_forgotten_
۱
گاهی گریه میکنی سوزی، حتی اگر کسی را که دوست داشتهای سالها پیش از دست رفته باشد.
mahdi
۱
- وقتی چیزی برای گفتن نبود، سخنور خوبی نبود.
نسیم رحیمی
۰
تقریباً هر کس در بهشت، کسی را روی زمین برای تماشا کردن دارد، یک محبوب، یک دوست یا حتی یک غریبه که زمانی مهربان بود و وقتی که یکی از ما احتیاج داشتیم، غذای گرمی تعارف کرده یا لبخند ملایمی زده بود. و وقتی که تماشا نمیکردم، میتوانستم بشنوم که دیگران با کسانی که روی زمین عاشقشان بودند، حرف میزدند؛
یاسی
۰
"چگونه میتوانم در بقیهی زندگیام به وسیلهی مردی که در زمان یخ بسته، زندانی شوم؟"
لونا لاوگود
۰
با خودم فکر میکردم که پنگوئن آنجا - درون کرهی برفی - تنهاست و برایش نگران میشدم. وقتی این موضوع را به پدرم گفتم، او گفت:
- نگران نشو سوزی، پنگوئن درون دنیای بینقصی به دام افتاده و زندگی قشنگی دارد.
آزمین
۰
در آن لحظه پدرم اولین جرقهی پایبندی اخلاقی غمگینانهی پدر بودن را حس کرده بود. زندگیاش موجب تولد سه بچه شده بود
آزمین
۰
تقریباً هر کس در بهشت، کسی را روی زمین برای تماشا کردن دارد، یک محبوب، یک دوست یا حتی یک غریبه که زمانی مهربان بود و وقتی که یکی از ما احتیاج داشتیم، غذای گرمی تعارف کرده یا لبخند ملایمی زده بود.
یك رهگذر
۰
تمام کاری که باید بکنی، این است که آنچه را میخواهی آرزو کنی، و اگر به اندازهی کافی آرزو کنی و علتش را بدانی - واقعاً بدانی - آن را به دست میآوری.
یك رهگذر
۰
هیچ شرایطی مثل وضعیت جنگ نیست که یک نفر بتواند چنان سریع خود را با آن وفق دهد.
یك رهگذر
۰
تقریباً هر کس در بهشت، کسی را روی زمین برای تماشا کردن دارد، یک محبوب، یک دوست یا حتی یک غریبه که زمانی مهربان بود و وقتی که یکی از ما احتیاج داشتیم، غذای گرمی تعارف کرده یا لبخند ملایمی زده بود.
یك رهگذر
۰
گاهی گریه میکنی سوزی، حتی اگر کسی را که دوست داشتهای سالها پیش از دست رفته باشد.
یك رهگذر
۰
میگفت «بین یک مرد و یک زن همیشه یک نفر است که قویتر از دیگریست» و تأکید کرده بود که اما "این بدان معنی نیست که فرد ضعیفتر، قویتر را دوست ندارد."
یك رهگذر
۰
پرسید:
- موضوع چیست؟
گفتم:
- وقتی با تو ام، بهشت را میبینم.
marysa
۰
در ضمن به روشنی به یک موضوع خاص اشاره داشت - و آن این بود که لیندزی و باکلی به این عقیده دست یافته بودند که عمرشان را متناسب با تأثیری که میتوانست بر یک پدر ضعیف بگذارد، سپری کنند.
