
بریدههایی از کتاب کتاب یک مرد تنها
۳٫۸
(۸)
آدم زنده، زندگی میکند. آدم باید در همین مکانی که هست و در همین لحظهای که در آن است، زندگی کند! گذشته باید همان جایی که هست، بماند، هر بندی را باید گسست!»
نسیم🍁
آزادی، حقوق انسانی نیست که از آسمان بیاید؛ اینکه آدم بتواند آزادی را در رویاهای خود بپرورد، استعدادی مادرزادی نیست. آزادی، گونهای توانایی است که آدم باید از آن محافظت کند، یک جور آگاهی است که کابوسها همیشه آزارش میدهند.
نسیم🍁
گفت که میخواهد همه چیز را بداند و از هیچ چیزی ترسی ندارد. نویسنده گفت که جامعهای که در آن کتاب، میوهٔ ممنوعه شمرده شود، وضعش وخیمتر از آن است که کسی فقط از آن بترسد.
نسیم🍁
کارمندان ارگانهای دولتی نمیتوانستند تا پیش از رسیدن به سن ۲۶ ازدواج کنند. در آن جامعهٔ نوینی که همواره داشت خود را نوینتر میکرد و مثلومانندش را جهان به خود ندیده بود، عشق زن و مرد هم در خدمت انقلاب بود.
نسیم🍁
جامعهای که در آن کتاب، میوهٔ ممنوعه شمرده شود، وضعش وخیمتر از آن است که کسی فقط از آن بترسد.
Mehrdad Pourkhazaeyan
سرپناهی برای خودش دستوپا کرد، یک جایی که بتواند خودش را در آن پنهان کند، جایی برای فرارش باشد، خانهوکاشانهای، یک جایی که در آن برای خودش باشد و کسی او را زیر نظر نگیرد. صداگیر روی دیوار کشید تا هر وقت درها را بست، بتواند با صدای بلند حرف بزند، تا هیچ کسی صدایش را نشنود و نتواند بگوید در کلهاش چه میگذرد، اینجا جهانی بشود که بتواند در آن به اندیشههایش صدا ببخشد. دیگر نمیتوانست مثل کرم بیزبان پیله، تار ببافد، میخواست زندگی کند، احساس داشته باشد، دوباره آمیزش کند، ناله سر دهد و داد بکشد. باید با همهٔ توانش برای حریم خصوصیاش پیکار میکرد، دیگر نمیتوانست در برابر فشاری که سالها متحمل شده بود، مقاومت کند؛ امیدی که در دلش زنده شده بود هم نیاز به حوزهای داشت تا دوباره به کام نیستی نرود.
saraja
سرپناهی برای خودش دستوپا کرد، یک جایی که بتواند خودش را در آن پنهان کند، جایی برای فرارش باشد، خانهوکاشانهای، یک جایی که در آن برای خودش باشد و کسی او را زیر نظر نگیرد. صداگیر روی دیوار کشید تا هر وقت درها را بست، بتواند با صدای بلند حرف بزند، تا هیچ کسی صدایش را نشنود و نتواند بگوید در کلهاش چه میگذرد، اینجا جهانی بشود که بتواند در آن به اندیشههایش صدا ببخشد. دیگر نمیتوانست مثل کرم بیزبان پیله، تار ببافد، میخواست زندگی کند، احساس داشته باشد، دوباره آمیزش کند، ناله سر دهد و داد بکشد. باید با همهٔ توانش برای حریم خصوصیاش پیکار میکرد، دیگر نمیتوانست در برابر فشاری که سالها متحمل شده بود، مقاومت کند؛ امیدی که در دلش زنده شده بود هم نیاز به حوزهای داشت تا دوباره به کام نیستی نرود.
saraja
آزادی، حقوق انسانی نیست که از آسمان بیاید؛ اینکه آدم بتواند آزادی را در رویاهای خود بپرورد، استعدادی مادرزادی نیست. آزادی، گونهای توانایی است که آدم باید از آن محافظت کند، یک جور آگاهی است که کابوسها همیشه آزارش میدهند.
saraja
