سرپناهی برای خودش دستوپا کرد، یک جایی که بتواند خودش را در آن پنهان کند، جایی برای فرارش باشد، خانهوکاشانهای، یک جایی که در آن برای خودش باشد و کسی او را زیر نظر نگیرد. صداگیر روی دیوار کشید تا هر وقت درها را بست، بتواند با صدای بلند حرف بزند، تا هیچ کسی صدایش را نشنود و نتواند بگوید در کلهاش چه میگذرد، اینجا جهانی بشود که بتواند در آن به اندیشههایش صدا ببخشد. دیگر نمیتوانست مثل کرم بیزبان پیله، تار ببافد، میخواست زندگی کند، احساس داشته باشد، دوباره آمیزش کند، ناله سر دهد و داد بکشد. باید با همهٔ توانش برای حریم خصوصیاش پیکار میکرد، دیگر نمیتوانست در برابر فشاری که سالها متحمل شده بود، مقاومت کند؛ امیدی که در دلش زنده شده بود هم نیاز به حوزهای داشت تا دوباره به کام نیستی نرود.