
بریدههایی از کتاب کلارا پروست می خواند
نویسنده:استفان کارلیه
مترجم:لیلا کرد
ویراستار:مهرانگیز اشراقی
انتشارات:کتاب کوله پشتی
دستهبندی:
امتیاز
۲.۹از ۷ رأی
۲٫۹
(۷)
صفحات کتاب همانند خوردن شکلات یا گرمای خورشید او را تسکین میدهند
Ooham
خودش فکر میکند که این لحظه باید احساس خوشبختی کند؛ احتمالاً بهخاطر برف، سرما و سکوت آرامشبخش خانه
나다움
راستش، سوان فقط برای این از اودت خوشش میاومد که ازش فراری بود. وقتی فکرش رو میکنی میبینی این یه نکتهٔ بهشدت تأملبرانگیز در مورد آدمهاست! یعنی عشق یه اتفاق توی زندگی ما نیست؛ ما خودمون تصمیم میگیریم عاشق بشیم. و تصمیم میگیریم عاشق چیزی یا کسی بشیم که نداریمش؛ فقط و فقط به این دلیل که نداریمش.»
나다움
آیا ممکن است که طبیعت بشر فقط دروغ، دورویی و میانمایگی باشد؟ که زندگی فقط نمایشی طنز به مسخرگیِ برگشت اسید معده باشد؟ که رسیدن هرگز به خوبیِ اشتیاق رسیدن نباشد؟ که تنها رستگاری ممکن، تنها شانس خوشبختی قابلتصور، از طریق ارتباط با آثار هنری کسب شود؟
나다움
میخواهد برای همیشه به گذشته برگردد و درست مانند آلیس داخل گودالی بیفتد که او را به سرزمین عجایب ببرد و دیگر هرگز بازنگردد
آلی
خاطرات هنگامیکه اصلاً انتظارشان را ندارید به سراغتان میآیند.
Ooham
«میخواد توی اون خاطره بمونه، برای همین بیشتر چای میخوره، اما تأثیرش کمتر و کمتر میشه. تا حدی شبیه بیدار شدن موقع خواب دیدنه. هرچی بیشتر سعی میکنی یادت بیاد چی خواب دیدی، کمتر یادت میآد. تاحالا دقت کرده بودین؟»
나다움
