
heidarih63
۰
الهی،
حَسَن از دلِ صخرههای مِحنَت، چشمههای مُحبّت را جاری دید و از آبِ گوارای آن نوشید.
الهی،
حَسَن، تشنگیِ مِحنَت را تاب آورد تا به سرچشمهٔ مُکنَت و مَسکَنَت رسید و به حقیقتِ «إنّ مَعَالعُسرِ یُسراً» دست یافت.
heidarih63
۰
الهی،
حَسَن در تو غرق است و امیدِ برآورده شدنِ آرزوهایش را فقط از درگاهِ تو دارد.
الهی،
دلِ حَسَن، بیقرار است و یادِ تو آرامبخشِ دلِ بیقرارِ او. دل، خود دانی که از چه رو بیقرار است.
الهی،
حَسَن را به درجۀ «أَلَا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب» برسان.
heidarih63
۰
الهی،
حَسَن از نوشتنِ دردِ دلهایش با تو خسته نخواهد شد؛ چون تو را تنها امیدِ خود میداند.
پس مینویسم از دردِ دلهایم با تو. مینویسم... «ن وَالْقَلَمِ وَمَا یسْطُرُونَ»
heidarih63
۰
الهی،
حَسَن، دلگرفته است و غمگین. دلش را به پیامی شاد کن.
خطاب آمد: «لا تَحزَن إنّ اللهَ مَعَنا: غمگین نباش، خدا با ماست.»
heidarih63
۰
الهی،
حَسَن را با توست عهدی دیرینه؛ گرچه گاهی ایمانش به مویی بند شده، امّا هرگز از تو نَبُریده.
الهی،
تو را شُکر که به حُکمِ «مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مَا قَلَی»، حَسَن را به حال خود وانگذاشتی، رهایش نکردی و دُشمنش نداشتی.