این چیزی است که از کسانی که دوستشان دارید، پس از مرگشان به خاطر میآورید -اینکه چگونه شما را میشناختند، شناختی که هیچ فرد دیگری به آن دست نیافته بود- حتی خودتان. بدین ترتیب، مرگ آنها برابر با مرگ قسمتی از وجودتان است.
LiLion
من فکر میکنم نمیتوان در عزاداری خبره شد. سوگواری عضلهای ندارد که بتوان تقویتش کرد. هربار باید از نو شروع کنی.
LiLion
اگر دلشکستگی فقط همانچیزی بود که میگویند، ممکن بود خیلی هم بد نباشد. ولی مسأله اینجاست -هرگز قلبت آنقدر نمیشکند که تو را از دوستداشتن آنکه سبب شکستنش شده بازدارد.
LiLion
مردن باید چیزی شبیه این باشد. اطرافت را نگاه میکنی و میبینی چقدر از چیزهایی را که دوستشان داری باید بگذاری و بروی.
LiLion
«بیشترین تأسف رو بابت تصمیمی میخوری که از سر ترس گرفتی. ترس بهت میگه که زندگیت رو محدود کنی. بهت میگه فکرت رو محدود کنی. میگه بزدل باشی. ترس بهدنبال حفظ خودشه و هرچی به زندگیت، دیدگاهت و قلبت وسعت بدی، ترس هوای کمتری برای تنفس و بقا پیدا میکنه.»
LiLion
در ازای هر روشی که دنیا برای کشتن ما استفاده میکنه، یک راه نجات هم بهمون نشون میده. فقط باید پیداش کنیم.»
LiLion
«زندگی نکبتبار و زندگی معمولی تنها گزینههای موجود نیستن.»
LiLion
نگاهش گنگ و بیبیان است، مثل نگاه فردی که دارد از گرسنگی میمیرد و بجز گرسنگیاش به چیزی فکر نمیکند. فکر میکنم اگر مثل او عاشق پول باشید، همواره دارید از گرسنگی جان میدهید.
LiLion