امام صادق اشاره میکرد، اصحابش میرفتند توی تنور داغ. بسیجیها هم اینجوریاند. منطقهی دشمنه، تاریکه، سی کیلومتر پیادهروی داره، با همهی موانع. اما بسیجیها میرن.
هرجا حرف بسیجیها بود، میگفت «اینها پدیدهی جدید خلقتند.»
Snake
دیشب رفته بودند شناسایی. امشب میگفتند «دیگه نمیریم. فرمانده گردان گفته یه شب برید، اونم برا اینکه شبِ حمله گردان رو ببرید.»
سرشان داد کشید «پسفردا عملیات داریم. حرف گردان و تیپ نیست، حرف اسلامه. شما شرعآ مسئولید. امشب هم خلاف کردید نرفتید. برید واقعآ استغفار کنید. حالا پاشید زودتر راه بیافتید، به بچهها برسید!»
Snake
نوشتن یادداشت روزانه را اجباری کرده بود. میگفت «بنویسید چه کارهایی برای گردان، تیپ، واحد و قسمتتون کردید. اگه بنویسید، نفر بعدی که میآد میدونه چه خبره. اونموقع بهتر میتونه تصمیم بگیره.»
Snake
فرمانده یکی از لشکرهای ارتش بود. طرحهای حسن را که میدید، میگفت «این باقری انگار چند سال دانشکدهی افسری بوده. طرحهاش کلاسیکه. حرف نداره.»
Snake
مقدمات عملیات فتحالمبین را میچید. از بس ضعیف شده بود زود از حال میرفت. سرُم که میزدند، کمی جان میگرفت و پا میشد. کمی بعد دوباره از حال میرفت، روز از نو روزی از نو.
Snake