جملات زیبای کتاب چقدر خوب سیگار می کشیدم | طاقچه
تصویر جلد کتاب چقدر خوب سیگار می کشیدم

بریده‌هایی از کتاب چقدر خوب سیگار می کشیدم

انتشارات:انتشارات خوب
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۱از ۴۳ رأی
۳٫۱
(۴۳)
اصلاً هدف از باهم بودن چیست وقتی‌که هیچ‌جوره زندگی‌ات عوض نشود؟ این را امیلیا گفت و حین گفتنش خولیو هم حضور داشت و گفت: زندگی فقط وقتی هدفمند است که کسی را بیابی تا متحولش کند، کسی که زندگی‌ات را ویران کند.
omid
پنج ماه پیش سیگار را ترک کردم و به همین خاطر فردی سالم‌تر و ناشادتر شده‌ام.
omid
خولیو از رابطه‌های جدی حذر می‌کرد و البته بیش از اینکه از زنان پرهیز کند از جدیت دوری می‌کرد، چراکه خوب می‌دانست جدیت هم اندازهٔ زنان خطرناک است؛ حتی بعضاً بیش از آن‌ها.
صبا دوست
آخرش زن می‌میرد و مرد تنها می‌ماند، گرچه در حقیقت او از چند سال قبل مرگِ زن، مرگ امیلیا، تنها بود. بیایید فرض کنیم نام زن امیلیا بود یا هست و نام مرد خولیو است و بود و کماکان نیز خولیو نامیده خواهد شد. خولیو و امیلیا. آخرش امیلیا می‌میرد و خولیو نمی‌میرد. آنچه باقی می‌ماند ادبیات است
صبا دوست
آن دو زود یاد گرفتند که کتاب‌های یکسانی بخوانند، شبیه هم فکر کنند و تفاوت‌هایشان را پنهان کنند. خیلی زود صمیمیتی میانشان شکل گرفت و بابتش به‌شدت مغرور بودند. کمترین چیزی که می‌توان درباره‌شان گفت این است که آن دوران امیلیا و خولیو ممزوج و مبدل به تودهٔ همگنی شده بودند. به‌طور خلاصه، آن‌ها خوشحال بودند. شکی در این نیست.
صبا دوست
به هر صورت، در داستان امیلیا و خولیو ناگفته‌ها وزن بیشتری از دروغ‌ها داشتند، البته ناگفته‌ها از حقیقت‌ها کم‌تعدادتر بودند؛ حقیقت‌هایی از جنس، به‌اصطلاح، حقیقت محض که عموماً آزارنده‌اند. به‌مرورزمان، که البته زمان کمی بود گرچه کافی، آن دو از تمایلات و آرزوهای نکوهیده‌شان حرف زدند، از احساسات بعضاً نامعقولشان، زندگی کوتاهشان را با اغراق و شاخ‌وبرگ برای همدیگر تعریف کردند.
صبا دوست
خولیو از رابطه‌های جدی حذر می‌کرد و البته بیش از اینکه از زنان پرهیز کند از جدیت دوری می‌کرد، چراکه خوب می‌دانست جدیت هم اندازهٔ زنان خطرناک است؛ حتی بعضاً بیش از آن‌ها. خولیو می‌دانست که محکوم به جدیت است، اما با لجاجت تلاش کرد سرنوشتِ جدی‌اش را تغییر دهد، بی‌خیال و تسلیمْ صبر کند تا آن روزِ مقدری که جدیت سرمی‌رسید و برای همیشه سوار زندگی‌اش می‌شد.
omid
ناگفته پیداست که خولیو کمابیش به دام عشق ایسیدورا افتاده بود، به ایسیدورا اهمیت می‌داد و اینکه آن زن نیز مدت کوتاهی مجذوب آن مردِ سیاه‌پوشِ کتاب‌خوان شد و بیش از سایرینِ زندگی‌اش به او محبت کرد، لوسش کرد، حتی به‌نوعی تعلیمش داد و تربیتش کرد.
omid
همان شب امیلیا هم برای اولین بار به خولیو دروغ گفت، و دروغش ایضاً این بود که او هم مارسل پروست خوانده. اولش صرفاً تأیید کرد که بله، من هم پروست خوانده‌ام. اما بعدش سکوت کش‌داری از پی آمد، سکوتی که بیش از اینکه آزارنده باشد آبستنِ انتظار بود، جوری که امیلیا ناچار بود داستانش را تکمیل کند: «همین اخیراً بود، پارسال، خواندنش پنج ماه طول کشید، سرم هم بابت کارهای دانشگاه خیلی شلوغ بود، خودت که حجم تکالیف و امتحانات دانشگاه را می‌دانی. بااین‌حال، عزمم را جزم کرده بودم که هفت جلد را بخوانم و راستش در جایگاه خواننده، آن چند ماه مهم‌ترین ماه‌های زندگی‌ام بود.»
omid
آن دو زود یاد گرفتند که کتاب‌های یکسانی بخوانند، شبیه هم فکر کنند و تفاوت‌هایشان را پنهان کنند. خیلی زود صمیمیتی میانشان شکل گرفت و بابتش به‌شدت مغرور بودند. کمترین چیزی که می‌توان درباره‌شان گفت این است که آن دوران امیلیا و خولیو ممزوج و مبدل به تودهٔ همگنی شده بودند. به‌طور خلاصه، آن‌ها خوشحال بودند. شکی در این نیست.
omid
دیگر عادتشان شده بود هر شب قبل از به هم آمیختن چیزی بخوانند؛ با صدایی آرام و وردگونه. از مارسل شواب کتابِ مونِل را خواندند و همچنین معبد طلایی یوکیو میشیما، کتاب‌هایی که، ازقضا، متوجه شدند برای منبع الهامات برانگیختگی بسیار مناسب‌اند. باوجوداین، خیلی زود دایرهٔ خواندنی‌هایشان متنوع‌تر شد: از ژرژ پرِک، مردی که خواب است را خواندند و چیزها را. چند داستان از اونِتی و ریموند کارور، اشعاری از تد هیوز، توماس ترانسترومر، آرماندو اوریبه و کِرت فولْک حتی بعضی وقت‌ها ناخنکی هم به نیچه و چوران می‌زدند.
omid
زندگی‌ام شده شبیه یک شعر آوانگارد مسخره.
omid
مادرید شهر زیبایی نبود، حداقل در نظر آنیتا که چنین نبود، آنیتایی که همان روز صبحش دم خروجی مترو از دست جماعتی مراکشی که انگار نقشه‌ای در سر داشتند قسر در رفته بود. در واقع آن جماعت اکوادوری و کلمبیایی بودند، اما او که در زندگی‌اش مراکشی ندیده بود خیال کرد مراکشی‌اند؛ یادش آمد اخیراً مردی موجه در تلویزیون گفته بود مراکشی‌ها معضل بزرگ اسپانیا هستند.
omid
و بعدش چه می‌شود؟ او هیچ‌گاه معشوقهٔ کذایی را فراموش نکرده، عشق بزرگ زندگی‌اش بوده. وقتی‌که جوان بودند دوتایی مراقبت از گیاه کوچکی را گردن می‌گیرند. گیاه کوچک؟ یعنی بنسای؟ دقیقاً، بنسای. تصمیم می‌گیرند یک بنسای بخرند به‌نشان عشق عظیمشان. بعد از آن، همه‌چیز به فنا می‌رود، اما هیچ‌گاه زن را فراموش نمی‌کند. می‌رود پی زندگی‌اش، بچه‌دار می‌شود، جدا می‌شود، اما زن را فراموش نمی‌کند. روزی می‌فهمد زن مرده. بعد تصمیم می‌گیرد مراتب احترام خویش را اعلام کند. هنوز نمی‌دانم این مراتب احترام دقیقاً شامل چیست.
omid
و بعد شعری از انریکه لین را به خاطر می‌آورد (او را خودمانی انریکه می‌نامد)، شعری که به‌گفتهٔ او تقابل درونی رمان تعویضی‌ها را تا سرحد کمال سنتز می‌کند: «مردی بیمار، رو به موت / جلق می‌زند به‌نشان حیات.»
omid
در اولین شبِ دنیایی که امیلیا در آن مرده،‌ خولیو بد می‌خوابد، اما دیگر به‌علت اضطراب کلاً به بد خوابیدن عادت دارد.
omid
حس غالبم ترکیبی است از درد و احساس شکست. اما دنبال علائم مثبت می‌گردم. این کار درستی است، این کاری است که باید انجام دهم.
omid
من کامپیوتری قدیمی‌ام. کامپیوتری قدیمی که هنوز کاملِ کامل اسقاط نشده.
omid
اما دانستنِ اینکه از مرضی جالب و زیبا رنج می‌کشی چه فایده‌ای دارد؟
omid
کمی ضرب و تقسیم می‌کنم و برایم مسجل شده طی این سال‌ها مبلغ ماهانه‌ای که صرف سیگار کرده‌ام کمابیش معادل قسط وام مسکن است. من آدمی هستم که تصمیم خودم را گرفته‌ام؛ عوض خرید خانه ترجیح می‌دهم سیگار بکشم. من همانی‌ام که یک خانهٔ کامل را دود کرده فرستاده هوا.
omid

حجم

۷۷٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

حجم

۷۷٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

قیمت:
۶۰,۰۰۰
۳۰,۰۰۰
۵۰%
تومان