همهٔ اسمهای شاهنامه در ذهن مرشدبابا رژه رفتند. به چشمهای تو خیره بود و با خودش گفت: «فرّهٔ ایزدی تو تخم چشمش قایم شده و معصومیت سیاوش از چهرهاش میبارد.» باز با خودش گفت: «آخه چرا سیاوش؟! مگر باید از بالای قلعهٔ روزگار پرتت کنند پایین؟! بچه چرا اینقدر معصوم نگاه میکنی؟!»