قبل از این تجربه همیشه نگران بودم، یک آدم الکینگران. درک درستی از زندگی نداشتم. همیشه غُر میزدم که چرا چنین است و چرا چنان. چرا من چیزی ندارم. چه زندگی مزخرفی! حالا ولی خیلی آرامم. دنیا اصالت و قوّت خود را پیش من از دست داده. قبلاً خیلی پُررنگ بود، حالا خیلی کمرنگ شده. بهخاطر همین وقتی برای اوّلین بار تجربهام را به یاد آوردم، گفتم: چه مرگ زندهای!