جملات زیبا از متن کتاب ابر شهر (جلد دوم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب ابر شهر (جلد دوم)subscriptionAvailable

کتاب ابر شهر (جلد دوم)

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمد رودگر

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
فقیر
۶
جهنّم یعنی آن کسی که از خودت ساخته‌ای، در آخرین روز زندگی‌ات روی زمین، آن کسی را که می‌توانستی باشی، ملاقات کند!
فقیر
۵
مردمان این زمانه به پُفی مشتعل‌اند و به تُفی خاموش‌اند.
فقیر
۴
کاش می‌شد وقتی عمرم تمام شد، خدا می‌گفت: «خُب دیدی چه‌جوریه؟ این دست‌گرمی بود، حالا برو یه دور دیگه از اوّل!»
فقیر
۴
به بعضی‌ها باید یک فرصت دوباره داد تا بیایند و خودشان را درسته از چشمت بیندازند که تا ابد بهشان فکر هم نکنی
فقیر
۳
زندگی آن‌قدری طولانی نیست که برای شادبودن، منتظرِ تمام‌شدنِ سختی‌ها باشیم.
فقیر
۲
مردم به‌خاطر کارهاشون یا اعتقادهاشون بهشتی یا جهنّمی نمی‌شن، بلکه به جایی می‌رن که با اونجا سازگارترن. تو هم اگه نمی‌تونستی همه رو ببخشی، جات همون‌جا بود.
حسن
۱
قبل از این تجربه همیشه نگران بودم، یک آدم الکی‌نگران. درک درستی از زندگی نداشتم. همیشه غُر می‌زدم که چرا چنین است و چرا چنان. چرا من چیزی ندارم. چه زندگی مزخرفی! حالا ولی خیلی آرامم. دنیا اصالت و قوّت خود را پیش من از دست داده. قبلاً خیلی پُررنگ بود، حالا خیلی کم‌رنگ شده. به‌خاطر همین وقتی برای اوّلین بار تجربه‌ام را به یاد آوردم، گفتم: چه مرگ زنده‌ای!
چڪاوڪ
۰
سیّد محمّد چیز زیادی دربارهٔ اجازهٔ سخن نمی‌دانست، امّا خوب فهمیده بود که دوست جانی‌اش از بعدازظهرِ یک روز گرم تابستانی به بعد، از این‌رو به آن‌رو شد. با هم به زیارت آستان نجف رفته بودند و تاج‌الدّین دستور خاصّی از پسر طاووس داشت. انجام داد و میان شلوغیِ صحن گُم شد. یک ساعت بعد، سیّد محمّد پیدایش کرد، امّا هنوز در خودش گُم بود. محکم به سینه‌اش می‌زد که آتش! آتش! در سینه‌اش آتش سخن اَلُو می‌کشید و زبانه‌هایش چنان بالا می‌آمد که دهانش منقارِ مرغِ نیم‌بِسمِل شده بود، بی‌اختیار باز مانده بود و لب پایین می‌لرزید. خواست از حرم بیرون بیاید، از رواق عمران‌بن‌شاهین سر درآورد. گوشهٔ رواق یک منبرِ پنج‌پلّه دید. خودش را از دست‌های سیّد محمّد رها کرد، با دهان باز از منبر بالا رفت و روی پلّهٔ پنجم ایستاد.
چڪاوڪ
۰
تا بسم‌الله گفت، انبوهی از سخن بر سرش ریخت. زیرِ بارِ سخن از نفس افتاد. کلمات شمرده‌شمرده، گدازه‌های آتش بودند که از دهانش بیرون می‌آمدند. هیچ‌کس نمی‌توانست از کنار منبرش بی‌تفاوت بگذرد. همه سر جای خود میخکوب شدند. چند جملهٔ کوتاه بیشتر نگفت و زود شروع کرد به ذکر مصیبت. هر صحنه از مصیبت‌های کربلا که اراده می‌کرد، از روی همان چیزی می‌گفت که به نظرش می‌رسید. تا چیزی را نمی‌دید، نمی‌گفت. به‌خاطر همین، مدام از زمان حال استفاده می‌کرد: «ابوالفضل آمده اذن میدان بگیرد. امام حسین می‌گوید برو آب بیاور.» از چیزهایی می‌گفت که در لحظه اتّفاق می‌افتاد. چنان منبری رفت که محراب به شیون افتاد. کس دیگری در تاج‌الدّین متولّد شده بود.
چڪاوڪ
۰
روضه‌خوانِ واقعی او نبود، کسی دیگر بود که از کمانِ او تیر می‌انداخت و مردم را شکار می‌کرد. تاج‌الدّین این را می‌دانست، امّا او را نمی‌شناخت. مدّتی بعد، «صاحب روضه» را شناخت؛ او کسی بود که می‌دانست کِی و کجا چه صحنه‌ای از کربلا را جلوی چشمِ تاج‌الدّین بیاورد. بعدش لازم نبود حتماً تاج‌الدّین بتواند با دقّت آن صحنه را برای مردم تصویر کند، بلکه مردم فقط به قیافهٔ تاج‌الدّین نگاه می‌کردند و های‌های گریه می‌کردند. گاهی حتّی لازم نبود تاج‌الدّین مصیبت بخواند. دیده‌اید بعضی از بچّه‌ها چه معصومانه گریه می‌کنند که آدم با دیدنِ گریه‌شان بی‌اختیار چشم‌هایش خیس می‌شود؟
چڪاوڪ
۰
گاهی تاج‌الدّین همین‌که راه می‌افتاد به‌سمت منبر، مردم به گریه می‌افتادند. گاهی روی پلّهٔ منبر می‌نشست و می‌گفت: «السَّلَامُ عَلَیک یا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ.» همین، چیز دیگری نمی‌گفت و می‌رفت. تا یک ربع ساعت بعدش همه می‌نشستند گریه می‌کردند. قیافه و طورِ گفتنش برای همیشه در ذهن مردم ماندگار می‌شد. به‌خاطر همین، در صفحات زندگیِ پامنبری‌هایش، از جمله خودِ سیّد محمّد، بارها دیده‌ام که بی‌مقدّمه شروع کرده‌اند به گریه و دلیلش را همه فقط یک چیز گفته‌اند: «به یاد سیّد تاج‌الدّین افتادم که می‌گفت السَّلَامُ عَلَیک یا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ.» یا «به یاد سیّد تاج‌الدّین افتادم، وقتی این‌طور می‌رفت سمت منبر.»
چڪاوڪ
۰
انسان تا وقتی در بند زمان و مکان است، باید تمام دغدغه‌اش همین باشد که در زمان و مکانی درست به سر ببرد. کمتر کسی این دغدغه را دارد. زمان و مکان مثل خط صاف و مستقیم و یک‌دست نیستند، فرازونشیب دارند، پاره‌هایی از آن‌ها بهتر و شریف‌تر از پاره‌های دیگرند. کسی که بر زمان و مکان غلبه کند، در هر زمان و مکانی که باشد، آن وقت و آنجا را ارزشمند می‌کند. برتریِ هر مکان به صاحبِ آن مکان است و برتریِ هر زمان به صاحبِ آن زمان.