جملات زیبا از متن کتاب ابر شهر (جلد دوم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب ابر شهر (جلد دوم)subscriptionAvailable

کتاب ابر شهر (جلد دوم)

۳.۷(از ۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
محمد رودگر

قیمت:

۱۲۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

جهنّم یعنی آن کسی که از خودت ساخته‌ای، در آخرین روز زندگی‌ات روی زمین، آن کسی را که می‌توانستی باشی، ملاقات کند!
فقیر
۶
مردمان این زمانه به پُفی مشتعل‌اند و به تُفی خاموش‌اند.
فقیر
۵
کاش می‌شد وقتی عمرم تمام شد، خدا می‌گفت: «خُب دیدی چه‌جوریه؟ این دست‌گرمی بود، حالا برو یه دور دیگه از اوّل!»
فقیر
۴
به بعضی‌ها باید یک فرصت دوباره داد تا بیایند و خودشان را درسته از چشمت بیندازند که تا ابد بهشان فکر هم نکنی
فقیر
۴
زندگی آن‌قدری طولانی نیست که برای شادبودن، منتظرِ تمام‌شدنِ سختی‌ها باشیم.
فقیر
۳
مردم به‌خاطر کارهاشون یا اعتقادهاشون بهشتی یا جهنّمی نمی‌شن، بلکه به جایی می‌رن که با اونجا سازگارترن. تو هم اگه نمی‌تونستی همه رو ببخشی، جات همون‌جا بود.
فقیر
۲
مغول‌ها همیشهٔ تاریخ بوده و هستند، امّا همیشهٔ زمانی و تاریخی. آنجا که زمان و مکانی وجود ندارد، تاریخ خاص خودش را دارد. مغول اگر صدها بار نیشابور را نابود کند، در برابر اَبَرشهر و کسانی که با آستانه‌های اَبَرشهر در ارتباط‌اند، یک پشهٔ لاغر است. به قول حافظ، «از کران تا به کران لشکر ظلم است، ولی/ از ازل تا به ابد فرصت درویشان است».
چڪاوڪ [deranggah@]
۲
این‌طور است که بیشتر آدم‌ها در بیست‌سی‌سالگی می‌میرند و در هفتادهشتادسالگی دفن می‌شوند. این فاصلهٔ طولانی جزو عمرشان نیست. در این سال‌ها زندگی نمی‌کنند، بلکه فقط نفس می‌کشند و از خودشان علائم حیاتی بروز می‌دهند. وقتی راه می‌روند، تشییع‌جنازه می‌کنند. هرکه با آن‌ها راه برود، در تشییع‌جنازه‌شان شرکت کرده. وقتی یاد گذشته‌ها می‌افتند، آه می‌کشند و جمله‌شان را این‌طور شروع می‌کنند: «زمان ما..» آدم زمان خاصّی را زمان خودش می‌داند. از آن زمان که بگذرد، دیگر زمان تو نیست. تو در همان زمان می‌میری و زندگی‌ات تمام می‌شود.
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۲
قبل از این تجربه همیشه نگران بودم، یک آدم الکی‌نگران. درک درستی از زندگی نداشتم. همیشه غُر می‌زدم که چرا چنین است و چرا چنان. چرا من چیزی ندارم. چه زندگی مزخرفی! حالا ولی خیلی آرامم. دنیا اصالت و قوّت خود را پیش من از دست داده. قبلاً خیلی پُررنگ بود، حالا خیلی کم‌رنگ شده. به‌خاطر همین وقتی برای اوّلین بار تجربه‌ام را به یاد آوردم، گفتم: چه مرگ زنده‌ای!
حسن
۱
هرکس به روش خودش خودکشی می‌کند؛ بعضی‌ها دیگر شیک نمی‌پوشند و به خودشان نمی‌رسند، بعضی‌ها از خودشان عکس یادگاری نمی‌گیرند، بعضی‌ها ترک‌تحصیل می‌کنند، بعضی‌ها به شعر و موسیقی پناه می‌برند، بعضی‌ها می‌روند معتاد می‌شوند، بعضی‌ها هم هستند که از جایی به بعد دیگر آرزویی نمی‌کنند. تا یک جایی با آرزوهایت زندگی می‌کنی، از یک جا به بعد با حسرت. این‌طور است که بیشتر آدم‌ها در بیست‌سی‌سالگی می‌میرند و در هفتادهشتادسالگی دفن می‌شوند
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۱
مفهوم زمان از صورت خطّی‌اش درآمده بود. امروز و فردا برایش یکی شده بود. از روز اَلَست تا صور اسرافیل را در یک نقطهٔ زمانی می‌دید.
کاربر ۷۵۴۴۸۶
۱
گاهی تاج‌الدّین همین‌که راه می‌افتاد به‌سمت منبر، مردم به گریه می‌افتادند. گاهی روی پلّهٔ منبر می‌نشست و می‌گفت: «السَّلَامُ عَلَیک یا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ.» همین، چیز دیگری نمی‌گفت و می‌رفت. تا یک ربع ساعت بعدش همه می‌نشستند گریه می‌کردند. قیافه و طورِ گفتنش برای همیشه در ذهن مردم ماندگار می‌شد. به‌خاطر همین، در صفحات زندگیِ پامنبری‌هایش، از جمله خودِ سیّد محمّد، بارها دیده‌ام که بی‌مقدّمه شروع کرده‌اند به گریه و دلیلش را همه فقط یک چیز گفته‌اند: «به یاد سیّد تاج‌الدّین افتادم که می‌گفت السَّلَامُ عَلَیک یا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ.» یا «به یاد سیّد تاج‌الدّین افتادم، وقتی این‌طور می‌رفت سمت منبر.»
چڪاوڪ [deranggah@]
۰
انسان تا وقتی در بند زمان و مکان است، باید تمام دغدغه‌اش همین باشد که در زمان و مکانی درست به سر ببرد. کمتر کسی این دغدغه را دارد. زمان و مکان مثل خط صاف و مستقیم و یک‌دست نیستند، فرازونشیب دارند، پاره‌هایی از آن‌ها بهتر و شریف‌تر از پاره‌های دیگرند. کسی که بر زمان و مکان غلبه کند، در هر زمان و مکانی که باشد، آن وقت و آنجا را ارزشمند می‌کند. برتریِ هر مکان به صاحبِ آن مکان است و برتریِ هر زمان به صاحبِ آن زمان.
چڪاوڪ [deranggah@]
۰
پسر طاووس یاد گرفته بود که امام علی (ع) «کاشف» و صاحب تمام آستانه‌های موجود در تمام عوالم است و اجازهٔ ورود به اَبَرشهر فقط در حرمِ او صادر می‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند بدون اجازهٔ کلّیِ صاحب این حرم، از هیچ آستانه‌ای عبور کند و صاحب کشف و شهود شود.
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۰
وقتی در زمان و مکانی درست قرار گرفتید، به همین اندازه اکتفا نکنید. از جا بلند شوید و کاری کنید. یک مشک آب بگیرید و کاسه‌کاسه به مردم بدهید. یک طَبَق خرما ببرید در آن میانه و خیرات کنید. کفش‌ها را جفت کنید. کاری کنید که به نظر بیایید.
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۰
کسی که زیر بارِ حق نره، زیر بارِ باطل می‌ره؛ بخواد یا نخواد، بارِ این دنیای باطل رو می‌ندازن رو کولش. کسی که بار خدا رو برداره، این دنیا به حقیقت می‌رسه و اون دنیا به سعادت. کسی که بارِ باطل رو برداشت، نه این دنیا روی خوشی می‌بینه و نه اون دنیا.
کاربر ۷۵۴۴۸۶
۰
گاهی هم از زیر درس درمی‌رفت، دایی‌اش دنبالش می‌کرد. حسن تندتند یک آیهٔ سجده‌دار می‌خواند و دایی‌اش به سجده می‌افتاد. خودش که به تکلیف نرسیده بود و سجده بر او واجب نبود، فرار می‌کرد. دایی دنبالش می‌کرد و همین‌که به نزدیکی‌اش می‌رسید، دوباره حسن یک آیهٔ سجده‌دار می‌خواند، دایی به سجده می‌افتاد و حسن درمی‌رفت.
کاربر ۷۵۴۴۸۶
۰
امام علی (ع) «کاشف» و صاحب تمام آستانه‌های موجود در تمام عوالم است و اجازهٔ ورود به اَبَرشهر فقط در حرمِ او صادر می‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند بدون اجازهٔ کلّیِ صاحب این حرم، از هیچ آستانه‌ای عبور کند و صاحب کشف و شهود شود.
کاربر ۷۵۴۴۸۶
۰
چراغ را روشن کرد و دید ـ خدا را شکر ـ کتاب سر جای خودش، روی میز است، صحیح و سالم. نسخه‌ای هم که برمی‌داشت سر جای خودش بود. برداشت و ورق زد. تمام کتاب نسخه‌برداری شده بود و در آخر نسخه، این جمله نوشته شده بود: «کتَبَهُ محمد بن الحسن العسکری، صاحب الزّمان.» یعنی این را محمد، پسر حسن عسکری، صاحب زمان، نوشته است.
کاربر ۷۵۴۴۸۶
۰
خواجه نه‌تنها می‌توانست فکر آدم را بخواند، بلکه می‌توانست فکر آدم را قبل از آنکه به خاطرش خطور کند، ببیند و بفهمد. بالاتر از این، می‌توانست در آن تصرّف کند، آن را اداره کند و به آن فکر اجازهٔ خطور بدهد یا ندهد.
کاربر ۷۵۴۴۸۶
۰
شاگردهایش سفارش می‌کرد که وقتی در زمان و مکانی درست قرار گرفتید، به همین اندازه اکتفا نکنید. از جا بلند شوید و کاری کنید. یک مشک آب بگیرید و کاسه‌کاسه به مردم بدهید. یک طَبَق خرما ببرید در آن میانه و خیرات کنید. کفش‌ها را جفت کنید. کاری کنید که به نظر بیایید.
کاربر ۷۵۴۴۸۶
۰
توسّل! وقتی مردم همه خوابیدند، به آستانه بیا، تضرّع کن و بگو: «در کار با خودم متحیّرم. جنگ با نَفْس مغلوبه شده. ناامیدم. مانده‌ام چه کنم!» سیّد محمّد دست‌هایش را به آسمان برد و صدایش دورگه و خش‌دار شد: «بگو خدایا! تو این نَفْس را برای دوزخ آفریده‌ای. منِ بیچاره این دوزخی را چطور رام کنم؟ خودت دستم را بگیر، خودت افسارش بزن، خودت رامش کن!» سیّد قطره اشکی را که از گوشهٔ چشم سرازیر شده بود، با پشت دست پاک کرد و گفت: «برو، درویش. درست همین‌ها را بگو که گفتم.»
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۰
یأس از نَفْس، آستانهٔ ورود به غیب است.»
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۰
به تنها پسرش وصیت کرد: «پول‌هایت را برای خودت خرج نکن، در راهِ نیازِ اولیاءالله خرج کن. حتّی اگر خرج عیالت را می‌دهی، نیّتِ سیّد محمّد ولیّ را از دل بگذران و خودت را از میانه بردار.»
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۰