خدابیامرز مادرم میگفت پایت را قد گلیمت دراز کن. آن موقع بچه بودم. نمیدانستم گلیم چیست، خوردنی است؟ پوشیدنی است؟ دیدنی است؟ بهخاطر حرفهای مادرم، همیشه سعی میکردم پایم را توی جمع دراز نکنم. تا اینکه زمانش رسید و معنی حرفش را فهمیدم. وقتی بزرگ شدم، فهمیدم گزینهٔ چهار درست بود. فهمیدم بهاندازهٔ سیمانِ داشتههایم آجر بیاورم و خانهٔ آرزوهایم را بسازم. سقف آرزوهایم را نه آنقدر بلند بگیرم که بی سقف بمانم و نه آنقدر کوتاه که روی سرم خراب شود.