جملات زیبا از متن کتاب ماجراهای خانواده آمد (جلد اول، مربای گل) | طاقچه
تصویر جلد کتاب ماجراهای خانواده آمد (جلد اول، مربای گل)subscriptionAvailable

کتاب ماجراهای خانواده آمد (جلد اول، مربای گل)

۴.۰(از ۲۷ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۰۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

برای اینکه جماعتی قدر کسی را بدانند، یا باید آن کس جایی برود یا بمیرد!
M Banoo
۶
خدابیامرز مادرم می‌گفت پایت را قد گلیمت دراز کن. آن موقع بچه بودم. نمی‌دانستم گلیم چیست، خوردنی است؟ پوشیدنی است؟ دیدنی است؟ به‌خاطر حرف‌های مادرم، همیشه سعی می‌کردم پایم را توی جمع دراز نکنم. تا اینکه زمانش رسید و معنی حرفش را فهمیدم. وقتی بزرگ شدم، فهمیدم گزینهٔ چهار درست بود. فهمیدم به‌اندازهٔ سیمانِ داشته‌هایم آجر بیاورم و خانهٔ آرزوهایم را بسازم. سقف آرزوهایم را نه آن‌قدر بلند بگیرم که بی سقف بمانم و نه آن‌قدر کوتاه که روی سرم خراب شود.
FTM
۴
مادر خدابیامرزم می‌گفت نان و آب توی کیف مادر از واجبات است. روایت می‌کرد که دفترچه‌بیمه و شربت استامینوفن هم مستحب مؤکد است.
M Banoo
۳
احد نگاهی به جوراب‌های چرک‌مردهٔ وحید کرد و گفت: «ببین! خود ایمان پاکیزگیه، النظافهٔ من الایمان و ...» سعید مثل شاگردزرنگ‌ها که انگشت اشاره‌شان همیشه بالاست، پرید وسط حرف احد و توی گوش او بلند گفت: «الکثافهٔ من الکفر!»
SaHeL ッ
۳
یک دنیا حرفِ بیات‌شده برای گفتن داشتم
نرگس خیرالهی
۲
مزهٔ شکلات به دهان سهیلا خوش آمده بود. دنیا و مافی‌هایش را فراموش کرده بود و دور پیرزن می‌چرخید. اول کت بافتنی‌اش را درآورد، بعد روسری‌اش را. دعا کردم تا به مرحلهٔ جوراب و شلوار نرسیده، نوبتمان برسد.
FTM
۱
«هرکس نکند تقلب امروز، او داش کلم است، نه دانش‌آموز.»
رها :)
۱
چقدر این دل نازک بود و با چند حرف زیرورو می‌شد!
نرگس خیرالهی
۱
خوب است که ما زن‌ها چیزهایی داریم که خردشان کنیم، چنگشان بزنیم، روی سرشان بکوبیم و حتی گریه کنیم و بگوییم به‌خاطر پیاز است.
hadis
۰
روزی که به دنیا آمد، صدای گریه‌هایش در کل بیمارستان پیچیده بود. پرستارها می‌گفتند: «بگیر بغلت، آرام تکانش بده تا فکر کنه توی شکمته.» وقتی بغلش می‌کردم، صدای ونگ‌ونگش بیشتر می‌شد. حرف می‌زدم، هنگامه می‌کرد. شیر می‌دادم، بیشتر اینقه‌اونقه می‌کرد. حین ونگ‌زدن دست‌هایش را لای موهایم فرومی‌کرد و چند دور تاب می‌داد. آن‌وقت من هم همراه او داد می‌زدم. دوروبری‌هایم فکر می‌کردند به‌خاطر گریهٔ بچه ناراحت شده‌ام.
Sh.Pouresmaeel
۰
چیز بزرگی زیر چادرش قایم کرده بود. جاروبرقیِ قرمزرنگش را بیرون آورد و توی هال گذاشت و گفت: «خودم دلم نمی‌آد چوخ ایستیفاده کنم. به خانم سپرده بودم، از مکه برام آورده. ناسیونیلیمه!»
Sh.Pouresmaeel
۰
شرشرکنان ملاقه‌ای سوپ برداشت، چشید و گفت: «چه خودم مهمون داشته باشم، چه یکی دیگه، هول‌وولا می‌آد سراغم.» شما هم اشرف خانوم!؟ فکر می‌کردم فقط من این‌جوری‌ام. شیشهٔ آب‌لیمو را برداشت و توی سوپ ریخت. دوباره چشید و گفت: «بهمن اون‌قدر مهمون دعوت کرد که مریض شدم، کمش کرد. خودش خونه نبود، ولی مهمون خونه بود. همیشه یک تشک مهمون، طبقهٔ بالا پهن بود.» هویج سالاد را نشانش دادم و پرسیدم: «ببین، خوب رنده کرده‌م؟!» با سر تأیید کرد و گفت: «تو مونده به حال‌وروز من بیفتی. مردهای حالا هوای زن رو بیشتر دارن.»
Sh.Pouresmaeel
۰
نمی‌دانستم باید اتهام به احد را قبول کنم یا اتهام به خودم را. ترجیح دادم ساکت بمانم و به وزن‌کردن حرف‌ها و تبدیل آن به میلی‌میلی رنج بپردازم.
کاربر ۱۰۷۷۲۰۶۳
۰