برای اینکه جماعتی قدر کسی را بدانند، یا باید آن کس جایی برود یا بمیرد!
M Banoo
مادر خدابیامرزم میگفت نان و آب توی کیف مادر از واجبات است. روایت میکرد که دفترچهبیمه و شربت استامینوفن هم مستحب مؤکد است.
M Banoo
احد نگاهی به جورابهای چرکمردهٔ وحید کرد و گفت: «ببین! خود ایمان پاکیزگیه، النظافهٔ من الایمان و ...»
سعید مثل شاگردزرنگها که انگشت اشارهشان همیشه بالاست، پرید وسط حرف احد و توی گوش او بلند گفت: «الکثافهٔ من الکفر!»
SaHeL ッ
خدابیامرز مادرم میگفت پایت را قد گلیمت دراز کن. آن موقع بچه بودم. نمیدانستم گلیم چیست، خوردنی است؟ پوشیدنی است؟ دیدنی است؟ بهخاطر حرفهای مادرم، همیشه سعی میکردم پایم را توی جمع دراز نکنم. تا اینکه زمانش رسید و معنی حرفش را فهمیدم. وقتی بزرگ شدم، فهمیدم گزینهٔ چهار درست بود. فهمیدم بهاندازهٔ سیمانِ داشتههایم آجر بیاورم و خانهٔ آرزوهایم را بسازم. سقف آرزوهایم را نه آنقدر بلند بگیرم که بی سقف بمانم و نه آنقدر کوتاه که روی سرم خراب شود.
FTM
مزهٔ شکلات به دهان سهیلا خوش آمده بود. دنیا و مافیهایش را فراموش کرده بود و دور پیرزن میچرخید. اول کت بافتنیاش را درآورد، بعد روسریاش را. دعا کردم تا به مرحلهٔ جوراب و شلوار نرسیده، نوبتمان برسد.
FTM
«هرکس نکند تقلب امروز، او داش کلم است، نه دانشآموز.»
رها