من همهچیزدان نیستم، از همین رو مضطربم، چراکه نمیدانم چه در پیش دارم؛ قادر مطلق هم نیستم، از همین رو مضطربم چون میدانم نمیتوانم همهٔ آفتهای جسمانی و ذهنیای را تحمل کنم که جهان سر راهم قرار میدهد؛ خیرخواه مطلق هم نیستم، به همین دلیل مضطرب میشوم چون میدانم هر لحظه احتمال تخلف و بدسگالیام هست، حتی احتمال آزردن کسانی که دوستشان دارم و برایم مهماند. ناتوانیهایم نیز بهم یادآوری میکنند که احتمالش هست قربانی خیرخواهنبودن دیگران یا بیاطلاع بودنشان شوم. هرچه بیشتر در این جهان میاندوزم، خودم را مضطربتر از قبل میسازم، چون چیزهای بیشتری برای ازدستدادن دارم