بوی شمعهایی را که نبش خیابان میسوزند حس میکنم. متوجه دودی میشوم که بر پوست، مو و حافظهٔ معیوبم مانده است. بوی گند و آزارندهٔ لاستیکهای سوخته، پارافین، سنگرهای سوخته و صدها شمع روشن. این همه سال گذشته و همچنان رهایی ازش ناممکن است. زمان بیحرکت میماند.