
کتاب زین الدین به روایت همسر شهید
پدیدآورندگان:
بابک واعظیانتشارات:
انتشارات روایت فتح٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
fatemeh
۶۱
میگویند آدمها خوابند، وقتی میمیرند بیدار میشوند.
محمد صدوقی
۲۶
برایم تعریف میکرد «چیزهایی از این بچههای جبهه میبینم که زبانم بند میآید. یک مهندسی از بچههای جهاد آمد پیشم، گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته، بچهدار شدهام. اگر امکانش هست مرخصی میخواهم. گفتم اشکالی ندارد، تا شما کارت را تمام میکنی من برگهی مرخصیت را مینویسم. تا برود و برگردد، یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد. من نمیتوانم با دیدن این چیزها خانوادهی خودم را مقدم بر بقیه بدانم.»
محمد صدوقی
۲۳
معتقد بود کسی که از نظر علمی بالاتر باشد، میتواند مؤثرتر باشد. گفت «اگر جنگ تمام شود و شهید نشوم، اولین کاری که میکنم، ادامه تحصیل است.»
امالبنین
۱۷
«آدم کسی را که دوست دارد همه چیزش شبیه او میشود.»
قاصدک
۱۶
زندگی با مهدی برای من یک خواب بود؛ خوابی کوتاه و شیرین در بعد از ظهرِ بلند تابستان جنگ. دو سال و چند ماهی که میتوانم تعداد دفعههایی را که با هم غذا خوردیم بشمرم. از خواب که پریدم او رفته بود. فقط خاطرههایش، آن چیزهایی که آدمها بعداً یادش میافتند و حسرتش را میخورند باقی مانده بود. میگویند آدمها خوابند، وقتی میمیرند بیدار میشوند. شاید او بیدار شده و من هنوز خوابم. شاید هم همهی این مدت خواب او را میدیدهام. از آن خوابهایی که وقتی آدم میبیند توی خواب هم میخندد. خوابی غیرمنتظره. خواب زندگی با یک فرشته.
قاصدک
۹
روز گله کردم که «کم هستی و وقتی هستی هم کم حرف میزنی.» خندید و گفت «یک علت ابراز نکردنم، این است که نمیخواهم تو زیاد به من وابسته بشوی.»
گفتم «چه تو بخواهی و چه نخواهی، این وابستگی ایجاد میشود. این طبیعی است که دلم برایت تنگ بشود.»
گفت «خودم هم این احساس را دارم، ولی نمیخواهم قاطی این بازیها بشوم. از این گذشته میخواهم بعدها اگر بدون من بودی، بتوانی مستقل زندگی کنی و تصمیم بگیری.»
محمد صدوقی
۸
مادرم همیشه میگفت «بین بچههایم تو از همه سختگیرتر بودی، حتا در انتخاب لباس.» اما حالا که دلم گواهی میداد این آدم میتواند مرد زندگیم باشد، بقیهی چیزها فرع قضیه بود.
امالبنین
۸
«خون روی روح تأثیر میگذارد. آدم را قسی القلب میکند.»
bahar1396
۴
گفت «من حالا تازه میخواهم شهید بشوم.»
گفتم «مگر به حرف تُست. شاید خدا اصلاً نخواهد که تو شهید بشوی. شاید خدا بخواهد تو بعد از هفتاد سال بروی.»
گفت «نه. این یکی رو زورکی از خدا میخواهم. تو هم باید راضی بشوی. توی قنوتت برام اللهم ارزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک بخوان. تا تو راضی نشوی، خدا هم راضی نمیشود.»
امالبنین
۴
«تنهایی موهبتی الهی است»
قاصدک
۳
خودم را با لیلا مشغول کردم. یکی دوباری که رفتم و آمدم دیدم نشسته و هنوز پوتینهایش را درنیاورده. پنج دقیقه بعد برگشتم دیدم همانجا، دم در، با پوتین خوابش برده. نشستم و بند پوتینهایش را باز کردم. میخواستم از پایش در بیاورم که بیدار شد. از کاری که داشتم میکردم، دلخور شد. گفت «دوست ندارم از این کارها بکنی.» انگار من کوچک میشدم با این کارها! بلند شد و دست و صورتش را شست و گفت «منتظرت بودم بیایی باهم غذا بخوریم.»
همیشه اینطوری بود. چه نسبت به من، چه پدر و مادرش. تا نمینشستیم، شروع نمیکرد
محمود
۳
خدا را شکر میکردم که توانسته بودم طبق اعتقاداتم ازدواج کنم. حتا از این که مراسم نگرفتیم خوشحال بودم. دوست داشتم ازدواجم رنگی از ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه داشته باشد
کاربر ۳۴۶۳۵۹۰
۳
زندگی با مهدی برای من یک خواب بود؛ خوابی کوتاه و شیرین در بعد از ظهرِ بلند تابستان جنگ. دو سال و چند ماهی که میتوانم تعداد دفعههایی را که با هم غذا خوردیم بشمرم. از خواب که پریدم او رفته بود. فقط خاطرههایش، آن چیزهایی که آدمها بعداً یادش میافتند و حسرتش را میخورند باقی مانده بود. میگویند آدمها خوابند، وقتی میمیرند بیدار میشوند. شاید او بیدار شده و من هنوز خوابم. شاید هم همهی این مدت خواب او را میدیدهام. از آن خوابهایی که وقتی آدم میبیند توی خواب هم میخندد. خوابی غیرمنتظره. خواب زندگی با یک فرشته.
کاربر ۳۴۶۳۵۹۰
۳
گفتم کار بیرون را دوست دارم. مخالفتی نداشت. به این شرط که صدمه به زندگی نزند. اما بیشتر ادامه تحصیل را میپسندید. چون معتقد بود کسی که از نظر علمی بالاتر باشد، میتواند مؤثرتر باشد. گفت «اگر جنگ تمام شود و شهید نشوم، اولین کاری که میکنم، ادامه تحصیل است.»
امالبنین
۳
«به چیزهای مثبت فکر کن.»
bahar1396
۲
برایم تعریف میکرد «چیزهایی از این بچههای جبهه میبینم که زبانم بند میآید. یک مهندسی از بچههای جهاد آمد پیشم، گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته، بچهدار شدهام. اگر امکانش هست مرخصی میخواهم. گفتم اشکالی ندارد، تا شما کارت را تمام میکنی من برگهی مرخصیت را مینویسم. تا برود و برگردد، یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد. من نمیتوانم با دیدن این چیزها خانوادهی خودم را مقدم بر بقیه بدانم.»
bahar1396
۲
همانجا، دم در، با پوتین خوابش برده. نشستم و بند پوتینهایش را باز کردم. میخواستم از پایش در بیاورم که بیدار شد. از کاری که داشتم میکردم، دلخور شد. گفت «دوست ندارم از این کارها بکنی.» انگار من کوچک میشدم با این کارها!
bahar1396
۲
ماه رجب بود و ماه زیارتی امام رضا.
Dornajafam
۱
«همهی کارهای خدا روی حکمت است، قبول. اما این یکی زوری است.»
محمود
۱
آن روز گله کردم که «کم هستی و وقتی هستی هم کم حرف میزنی.» خندید و گفت «یک علت ابراز نکردنم، این است که نمیخواهم تو زیاد به من وابسته بشوی.»
bahar1396
۱
گاهی برایم چیزهایی مینوشت. مثلاً اینکه «تنهایی موهبتی الهی است».
bahar1396
۱
جایی که تازه شهیدی را دفن کرده بودند، نشستیم. غذا را بیرون آوردم. خیلی رغبت نداشتم در آن گرد و خاک چیزی بخورم. هر لقمه که میخوردیم، در ظرف را میگذاشتم. مهدی میگفت «اینقدر سخت نگیر. آخرش همه همینجا میخوابیم.»
کاربر ۳۴۶۳۵۹۰
۱
یعنی باید با آدمی زندگی میکردم که اصلاً نباید روی بودن و ماندنش حساب میکردم.
سید موسوی زاده
۱
برایم تعریف میکرد «چیزهایی از این بچههای جبهه میبینم که زبانم بند میآید. یک مهندسی از بچههای جهاد آمد پیشم، گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته، بچهدار شدهام. اگر امکانش هست مرخصی میخواهم. گفتم اشکالی ندارد، تا شما کارت را تمام میکنی من برگهی مرخصیت را مینویسم. تا برود و برگردد، یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد. من نمیتوانم با دیدن این چیزها خانوادهی خودم را مقدم بر بقیه بدانم.»
امالبنین
۱
میگویند آدمها خوابند، وقتی میمیرند بیدار میشوند.
محمد نیازی
۰
زندگی با مهدی برای من یک خواب بود؛ خوابی کوتاه و شیرین در بعد از ظهرِ بلند تابستان جنگ. دو سال و چند ماهی که میتوانم تعداد دفعههایی را که با هم غذا خوردیم بشمرم. از خواب که پریدم او رفته بود. فقط خاطرههایش، آن چیزهایی که آدمها بعداً یادش میافتند و حسرتش را میخورند باقی مانده بود. میگویند آدمها خوابند، وقتی میمیرند بیدار میشوند. شاید او بیدار شده و من هنوز خوابم. شاید هم همهی این مدت خواب او را میدیدهام. از آن خوابهایی که وقتی آدم میبیند توی خواب هم میخندد. خوابی غیرمنتظره. خواب زندگی با یک فرشته.