برایم تعریف میکرد «چیزهایی از این بچههای جبهه میبینم که زبانم بند میآید. یک مهندسی از بچههای جهاد آمد پیشم، گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته، بچهدار شدهام. اگر امکانش هست مرخصی میخواهم. گفتم اشکالی ندارد، تا شما کارت را تمام میکنی من برگهی مرخصیت را مینویسم. تا برود و برگردد، یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد. من نمیتوانم با دیدن این چیزها خانوادهی خودم را مقدم بر بقیه بدانم.»