
کتاب شهرزدگی
پدیدآورندگان:
اسماعیل باستانیانتشارات:
انتشارات نیستان هنر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
پاییز بانو
۳
همهچیز بوی خون میدهد
و پرستار مدام
به تنم سوزن میزند!
به راننده بگویید بایستد!
من باید همین ایستگاه
همین جایی که با تو خندیدم
کمی گریه کنم.
پاییز بانو
۲
صدای رادیو
روی سرم آوار میشود!
شنوندگان عزیز توجه فرمایید
جنگ تمام شده
و هنوز هیچ مهاجری
راه خانهاش را
پیدا نکرده است.
پاییز بانو
۲
بعضی وقتها تنهایی شبیه دریا میشود وسیع و بیانتها / نگاهش که میکنی دلت میگیرد / بعد غروب میشود / و تمام دلتنگیها / از گوشهٔ چشم آسمان / سر میخورد روی گونهات./
پاییز بانو
۱
به نیت بوسیدنت
فال میخرم
تا شاید
در رویایم
میان کلمات باردار
که هر روز
کنار جوی خیابان
وضع حمل میکنند
تو را ببوسم
و به آغوشت پناه ببرم
از شهر!
پناه بر آغوشت!
پاییز بانو
۱
تلویزیون را خاموش میکنم
تا حجم خبرهای تلخ
در دهانش بماسد.
بعد
لیوانم را
از چشمان دمکردهات پر میکنم و
سیگاری میگیرانم
تا جهان
توی ریههایم
رسوب کند
پاییز بانو
۱
تکلیف این زمستان را روشن کن.
مردد مانده لای برگهای تقویم!
مثل چشمانت
در لحظهٔ تماشای یک لبخند.
پاییز بانو
۱
تمام راهرو را میدوم تا پیش پای شما
خوابم ببرد خانوم!
بعد درست وسط چهارسالهگیام
از خواب بیدار شوم،
تا این بار
بی هیچ بهانهای فقط نگاهتان کنم
بعد دستتان را بگیرم
و تا آخر عمر
بمیرم خانوم.
پاییز بانو
۱
خیره به چشمهایت
زیباترین لبخندش را
به تو هدیه میدهد
و بعد
آرام
ماشه را میکشد.
باران
اهلی ترین
قاتل
دنیا ست.
