سعی کردی چه کنی؟
ژاک: که همه چیز را به مسخره بگیرم. آخ! کاش توانسته بودم!
ارباب: به چه دردت میخورد؟
ژاک: به این درد که از دلواپسی دربیایم، محتاج چیزی نباشم، متکی به خودم باشم، روی تیر و تخته کنج خیابان سرم به همان اندازه راحت باشد که روی بالش پر قو. گاهی هم همینجور هستم؛ اما شیطان نمیگذارد. چون با اینکه در مقابل اتفاقات مهم میتوانم مثل کوه قرص و محکم بایستم، اغلب پیش میآید که با هیچ و پوچ و کوچکترین مخالفتی از جا در بروم؛ دلم میخواهد به خودم سیلی بزنم. حالا دیگر اهمیت نمیدهم؛ تصمیم گرفتهام همانی باشم که هستم؛ و اگر کمی فکر کنیم میبینیم نتیجه تقریبآ یکی است، منتها باید این را هم اضافه کرد که: مگر مهم است آدم چگونه باشد؟ این هم خودش نوعی تسلیم بسیار سهل و آسان است.