سرشت آدمی با غم عجینه. انگار غربت اون مشت خاکی که برداشته شد تا بشه جان آدم قرار نیست هیچوقت رهاش کنه. آدم بدون غم پاش رو زمین نیست، ریشه نمیکنه. غم، جان رو صیقل میده، ناخالصیهاشو میگیره و اونچه میمونه عیار آدمه.
این همان فهم آدم از جهان بود. از رنج خود و دیگری. همان حفرههای تاریکی که قرار نبود آدم را در سیاهی خود ببلعد.