
بریدههایی از کتاب ما ایوب نبودیم
۳٫۶
(۱۶۴)
دنیا دیوی وارونهکار است که وقتی بفهمد از پونه بدت میآید، دم لانهات سبزش میکند.
katy
عجیب است. من دیگر آن آدم نیستم و دیگر آن آدم هم نخواهم شد. چیزهایی در من برای همیشه مرده است. انگار هیچوقت نمیتوانم دیگر از ته دل بخندم یا حتی با تمام وجود گریه کنم.
LiLy !
غمانگیزترین سکانس سینمای جهان را میسازد، اینکه تو برابرِ تلاشی که برای زنده ماندن خودت کردهای، برای کسی دیگر هم تلاش کرده باشی و او تو را به یاد نیاورد و هرگز به تو برنگردد، حتی برای خداحافظی یا وداع یا هر چیز.
katy
گاهی هم بهترین راه مراقبت از چیزی رها کردنش است. شاید اینطوری بهتر باشد. اصلاً خدا را چه دیدید؟ شاید از جایی به بعد، رفت و برای خودش مراقب بهتری پیدا کرد.
katy
طاقت آوردن هم نوعی انتخاب است
katy
ما آدمها زادهٔ اضطرابِ جهانیم
LiLy !
انگار دلم برای خودم سوخت و کسی نبود تا برایم گریه کند. خودم برای خودم گریه کردم.
LiLy !
ارنستو ساباتو چه زیبا گفته که «نوشتن دستکم چیزی را ماندگار میکند، عشقی را، عملی قهرمانانه را یا یک لحظه شور و جذبه را.»
ahya
زندگی آدمی دست خودش نیست
katy
ما مجبوریم «اجتماعی» باشیم اگر میخواهیم از تمام آنچه به موجودیت یک شهر شکل داده مراقبت کنیم
elpha
اریک اریکسون، روانشناس شهیر، معتقد بود انسان در هر دوره از زندگیاش با بحرانهایی روبهروست که لاجرم با یکی از فضایل اخلاقی حل خواهند شد.
ahya
از ابنعربی خوانده بودم «تقوایی که باعث خروج انسان از سختیها نشود بیفایده است.» این سالها به من ثابت شده بود که اگر حق با ابنعربی باشد، پس حتی ایمانی هم ندارم که سر بزنگاه به دادم برسد.
LiLy !
گاهی هم بهترین راه مراقبت از چیزی رها کردنش است. شاید اینطوری بهتر باشد. اصلاً خدا را چه دیدید؟ شاید از جایی به بعد، رفت و برای خودش مراقب بهتری پیدا کرد.
LiLy !
هر یک از ما آهنگ رنج خودش را دارد.
katy
گفتن قصههای پنهان راحت نیست.
چڪاوڪ
دیگر هیچ توقعی از اطرافیان و نزدیکانم نداشتم. توقع از دیگران رنجی ناخواسته را در من متبلور میکرد که تحملش بسیار سخت بود. آرامتر و صبورتر شدم. بعدها فهمیدم این را مدیون بخشی از همان مراقبهٔ مراقبت هستم.
LiLy !
ما برگشته بودیم تا راوی آن صدها صدا باشیم اما وقتی چیزهایی که دیده بودیم را برای دیگران تعریف کردیم، معنیشان عوض میشد. کانکسی که ما در تهران از آن حرف میزدیم شبیه کانکسی نبود که حرارت دیوارههای فلزیاش در سرپل ذهاب توی صورتمان میخورد. میترسیدیم قصهٔ تنها ماندن زنی زیر آوار را برای کسی تعریف کنیم و ببینیم حالت صورتش شبیه آن کسی نیست که قصه را برای ما تعریف کرده بود. میترسیدیم که قیافهٔ خودمان هم، اولین بار که این قصه را شنیدیم، همینقدر سرد و مصنوعی بوده باشد. ما وقتی به تهران برگشتیم به لکنت افتادیم. در شهر ما تورم، تنهایی و مرگ فقط چند کلمه بودند و در کرمانشاه واقعیتهایی که قد میکشیدند. ما نمیتوانستیم راوی رنجهایی باشیم که برای یکی طرحی از یک داستان بود و برای دیگری قصهٔ واقعی مرگ و زندگی.
n.movahedi
من برای آنکه طاقت بیاورم، باید از رؤیاهایم مراقبت میکردم.
Nazanin
معلولیت امر مبارکی نیست اما همیشه باید خوب زندگی کرد.»
katy
مراقبت برای آدم مثل سوختی عمل میکند که امیدهایش را برمیانگیزد و حتی وجود و حضورش در این دنیا را معنا میبخشد. مراقبت، بهخصوص مراقبت از دیگری، مثل نوری در آینه به ما بازمیتابد. شاید مراقبت عملی یکطرفه نیست؛ یک جور بدهبستان عاطفی و انسانی است.
katy
مردم دوست دارند کسانی را پیدا کنند که بشود نقشهای مقدس را به آنها داد. دوست دارند کسی دیگر را بگذارند در تاقچهٔ الگو و تمثال و بعد به قلعههای دورِ دستنیافتنی تبعیدش کنند. خیالشان راحت میشود که یکی دیگر رنج نقشهای متعالی و مقدس را به عهده گرفته و حالا خودشان میتوانند بیواهمه این پایین بمانند و آدمی معمولی با ضعفها و لغزشهای معمولی باشند.
LiLy !
واقعیت این بود که خدا نعمتهایش را یکییکی پس میگرفت و او صبور بود.
LiLy !
«فلک از گردنم زنجیرو بردار
LiLy !
میشد، گاهی خیال میکردیم باید تاوان زنده ماندنمان را بدهیم و مراقب آنهایی باشیم که آنچه بر سر ما نیامده بود را تحمل میکردند،
LiLy !
تلاش مراقبان برای دوام آوردن و یافتن دلخوشیهای کوچک، چیزی از ابهت و اهمیت این سؤال کم نمیکند که «این روزها چه کسی مراقبِ مراقبهاست؟»
nargesbanoo
همهٔ آن سالها فکر میکردم ما در حبابی نامرئی زندگی میکنیم. کنار بقیهایم اما از آنها جداییم. حباب نمیگذاشت واقعیت زندگی را لمس کنیم. همهچیز را میدیدیم اما تا میخواستیم دستمان را دراز کنیم و چیزی برداریم، حباب نمیگذاشت.
LiLy !
به قول ماریو بارگاس یوسا، «نوشتن از رنج مایهٔ تسکین است.»
Mohammad Mahdi
مادرم میگفت توی این گرمایی که نمیشود لحظهای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل میکنی.
تحمل نمیکردم. بلوط عشق من بود. هزاران سال است زاگرسنشینان عاشق بلوط هستند. خانه و سرپناهشان، اجاق و پختوپز و همهچیزشان از بلوط است. چه اتفاقی داشت میافتاد که بعضی از مردم برای امرار معاش جنگل را آتش میزدند و میسوزاندند و زغالش میکردند؟
erfan
من این وسط چهکاره بودم؟ من مجبورالمختار بودم.
LiLy !
میگویم بلوط بیشتر از چهل و پنج درصد آب آشامیدنی ایران را تأمین میکند، بالای هشتاد درصد ریزگردها را خنثی میکند، به تثبیت خاک کمک میکند و باعث میشود باران بیشتری ببارد
erfan
حجم
۲۷۶٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۰۰ صفحه
حجم
۲۷۶٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۰۰ صفحه
قیمت:
۱۳۳,۰۰۰
تومان