
٪۵۰
کتاب ما ایوب نبودیم
چند مواجهه با مراقبت از دیگری
پدیدآورندگان:
فاطمه ستودهانتشارات:
نشر اطراف٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
katy
۲۷۱
دنیا دیوی وارونهکار است که وقتی بفهمد از پونه بدت میآید، دم لانهات سبزش میکند.
LiLy !
۲۵۸
عجیب است. من دیگر آن آدم نیستم و دیگر آن آدم هم نخواهم شد. چیزهایی در من برای همیشه مرده است. انگار هیچوقت نمیتوانم دیگر از ته دل بخندم یا حتی با تمام وجود گریه کنم.
katy
۲۴۶
غمانگیزترین سکانس سینمای جهان را میسازد، اینکه تو برابرِ تلاشی که برای زنده ماندن خودت کردهای، برای کسی دیگر هم تلاش کرده باشی و او تو را به یاد نیاورد و هرگز به تو برنگردد، حتی برای خداحافظی یا وداع یا هر چیز.
katy
۱۹۶
گاهی هم بهترین راه مراقبت از چیزی رها کردنش است. شاید اینطوری بهتر باشد. اصلاً خدا را چه دیدید؟ شاید از جایی به بعد، رفت و برای خودش مراقب بهتری پیدا کرد.
LiLy !
۱۷۹
انگار دلم برای خودم سوخت و کسی نبود تا برایم گریه کند. خودم برای خودم گریه کردم.
katy
۱۶۴
طاقت آوردن هم نوعی انتخاب است
LiLy !
۱۴۱
ما آدمها زادهٔ اضطرابِ جهانیم
ahya
۹۴
ارنستو ساباتو چه زیبا گفته که «نوشتن دستکم چیزی را ماندگار میکند، عشقی را، عملی قهرمانانه را یا یک لحظه شور و جذبه را.»
katy
۷۴
هر یک از ما آهنگ رنج خودش را دارد.
katy
۶۶
زندگی آدمی دست خودش نیست
LiLy !
۴۶
دیگر هیچ توقعی از اطرافیان و نزدیکانم نداشتم. توقع از دیگران رنجی ناخواسته را در من متبلور میکرد که تحملش بسیار سخت بود. آرامتر و صبورتر شدم. بعدها فهمیدم این را مدیون بخشی از همان مراقبهٔ مراقبت هستم.
elpha
۴۱
ما مجبوریم «اجتماعی» باشیم اگر میخواهیم از تمام آنچه به موجودیت یک شهر شکل داده مراقبت کنیم
چڪاوڪ
۴۰
گفتن قصههای پنهان راحت نیست.
ahya
۳۷
اریک اریکسون، روانشناس شهیر، معتقد بود انسان در هر دوره از زندگیاش با بحرانهایی روبهروست که لاجرم با یکی از فضایل اخلاقی حل خواهند شد.
LiLy !
۳۷
از ابنعربی خوانده بودم «تقوایی که باعث خروج انسان از سختیها نشود بیفایده است.» این سالها به من ثابت شده بود که اگر حق با ابنعربی باشد، پس حتی ایمانی هم ندارم که سر بزنگاه به دادم برسد.
LiLy !
۳۴
واقعیت این بود که خدا نعمتهایش را یکییکی پس میگرفت و او صبور بود.
LiLy !
۳۲
گاهی هم بهترین راه مراقبت از چیزی رها کردنش است. شاید اینطوری بهتر باشد. اصلاً خدا را چه دیدید؟ شاید از جایی به بعد، رفت و برای خودش مراقب بهتری پیدا کرد.
Nazanin
۳۲
من برای آنکه طاقت بیاورم، باید از رؤیاهایم مراقبت میکردم.
LiLy !
۳۰
«فلک از گردنم زنجیرو بردار
nargesbanoo
۲۹
تلاش مراقبان برای دوام آوردن و یافتن دلخوشیهای کوچک، چیزی از ابهت و اهمیت این سؤال کم نمیکند که «این روزها چه کسی مراقبِ مراقبهاست؟»
n.movahedi
۲۸
ما برگشته بودیم تا راوی آن صدها صدا باشیم اما وقتی چیزهایی که دیده بودیم را برای دیگران تعریف کردیم، معنیشان عوض میشد. کانکسی که ما در تهران از آن حرف میزدیم شبیه کانکسی نبود که حرارت دیوارههای فلزیاش در سرپل ذهاب توی صورتمان میخورد. میترسیدیم قصهٔ تنها ماندن زنی زیر آوار را برای کسی تعریف کنیم و ببینیم حالت صورتش شبیه آن کسی نیست که قصه را برای ما تعریف کرده بود. میترسیدیم که قیافهٔ خودمان هم، اولین بار که این قصه را شنیدیم، همینقدر سرد و مصنوعی بوده باشد. ما وقتی به تهران برگشتیم به لکنت افتادیم. در شهر ما تورم، تنهایی و مرگ فقط چند کلمه بودند و در کرمانشاه واقعیتهایی که قد میکشیدند. ما نمیتوانستیم راوی رنجهایی باشیم که برای یکی طرحی از یک داستان بود و برای دیگری قصهٔ واقعی مرگ و زندگی.
LiLy !
۲۵
من این وسط چهکاره بودم؟ من مجبورالمختار بودم.
Mohammad Mahdi
۲۳
به قول ماریو بارگاس یوسا، «نوشتن از رنج مایهٔ تسکین است.»
LiLy !
۲۲
مردم دوست دارند کسانی را پیدا کنند که بشود نقشهای مقدس را به آنها داد. دوست دارند کسی دیگر را بگذارند در تاقچهٔ الگو و تمثال و بعد به قلعههای دورِ دستنیافتنی تبعیدش کنند. خیالشان راحت میشود که یکی دیگر رنج نقشهای متعالی و مقدس را به عهده گرفته و حالا خودشان میتوانند بیواهمه این پایین بمانند و آدمی معمولی با ضعفها و لغزشهای معمولی باشند.
katy
۱۹
مراقبت برای آدم مثل سوختی عمل میکند که امیدهایش را برمیانگیزد و حتی وجود و حضورش در این دنیا را معنا میبخشد. مراقبت، بهخصوص مراقبت از دیگری، مثل نوری در آینه به ما بازمیتابد. شاید مراقبت عملی یکطرفه نیست؛ یک جور بدهبستان عاطفی و انسانی است.
LiLy !
۱۹
همهٔ آن سالها فکر میکردم ما در حبابی نامرئی زندگی میکنیم. کنار بقیهایم اما از آنها جداییم. حباب نمیگذاشت واقعیت زندگی را لمس کنیم. همهچیز را میدیدیم اما تا میخواستیم دستمان را دراز کنیم و چیزی برداریم، حباب نمیگذاشت.
LiLy !
۱۹
میشد، گاهی خیال میکردیم باید تاوان زنده ماندنمان را بدهیم و مراقب آنهایی باشیم که آنچه بر سر ما نیامده بود را تحمل میکردند،
katy
۱۸
معلولیت امر مبارکی نیست اما همیشه باید خوب زندگی کرد.»
Azadehana
۱۸
«شمشیر میگرید به حال زخم.»
erfan
۱۶
مادرم میگفت توی این گرمایی که نمیشود لحظهای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل میکنی.
تحمل نمیکردم. بلوط عشق من بود. هزاران سال است زاگرسنشینان عاشق بلوط هستند. خانه و سرپناهشان، اجاق و پختوپز و همهچیزشان از بلوط است. چه اتفاقی داشت میافتاد که بعضی از مردم برای امرار معاش جنگل را آتش میزدند و میسوزاندند و زغالش میکردند؟
