ما برگشته بودیم تا راوی آن صدها صدا باشیم اما وقتی چیزهایی که دیده بودیم را برای دیگران تعریف کردیم، معنیشان عوض میشد. کانکسی که ما در تهران از آن حرف میزدیم شبیه کانکسی نبود که حرارت دیوارههای فلزیاش در سرپل ذهاب توی صورتمان میخورد. میترسیدیم قصهٔ تنها ماندن زنی زیر آوار را برای کسی تعریف کنیم و ببینیم حالت صورتش شبیه آن کسی نیست که قصه را برای ما تعریف کرده بود. میترسیدیم که قیافهٔ خودمان هم، اولین بار که این قصه را شنیدیم، همینقدر سرد و مصنوعی بوده باشد. ما وقتی به تهران برگشتیم به لکنت افتادیم. در شهر ما تورم، تنهایی و مرگ فقط چند کلمه بودند و در کرمانشاه واقعیتهایی که قد میکشیدند. ما نمیتوانستیم راوی رنجهایی باشیم که برای یکی طرحی از یک داستان بود و برای دیگری قصهٔ واقعی مرگ و زندگی.