
کتاب روزگاران: کتاب زنان خرمشهر
پدیدآورندگان:
بتول کازرونیانانتشارات:
انتشارات روایت فتح٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Arman
۲۷
۴۴
گفتم «زود باش دیگه، چهکار میکنی مادر؟ الآن عراقیها میرسن.»
گفت «صبر کن کلید بردارم.»
ـ کلید برای چی؟
ـ ای مادر! وقتی برگشتیم، درِ خونه رو با چی باز کنم؟
bahar narenj
۸
میگفت «این همه سال عمر کردم، ولی فقط پنج ساعتی که خودمون رو به مُردن زده بودیم که عراقیها تیر خلاص نزنند بهمون، معنی زندگی رو فهمیدم.»
کمیل تایی
۶
پسرش که به دنیا آمد، هشت ماه بود شوهرش شهید شده بود. بعد شش هفت سال دیدمش. حال پسرش را پرسیدم. گفت «شش ساله که شد، توی مدرسه یادش دادند بنویسه بابا آب داد. خودم یادش دادم بنویسه بابا جان داد.»
melodious_78
۴
دو بار خواب دیدم یک نفر میآمد و میگفت «این که بزرگش میکنی، باید در عید قربان، قربانی بشه.»
از شوهرم پرسیدم «خواب بدیه، نه؟»
شوهرم آرام لبهایش را گاز گرفت و گفت «نه، پاشو نمازت رو بخون. چند روز دیگه عید قربانه، گوسفند میکشیم.»
گفتم «ما که حاجی نیستیم.»
گفت «عیبی نداره. برای سلامتی پسرمون.»
بیست و سه سال بعد، عراقیها داشتند خرمشهر را میگرفتند، عید قربان بود. توی آبادان هم گوسفند پیدا نمیشد که قربانی کنیم. دلم شور میزد. میگفتم «نکنه روز قربانی شدن محمود باشه؟»
وقتی رفتم بالای سرش، دیدم ترکش عین تیغ شاهرگش را بریده است.