جملات زیبای کتاب دست درازتر از پا | طاقچه
تصویر جلد کتاب دست درازتر از پا
off

کتاب دست درازتر از پا

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۳۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
سیده مریم خامسی
f_altaha
۶۴
آدم خطرناکی بود!... پرنده را در قفس نگه می‌داشت و ماهی را در تنگ آب!... و تمام عمرش به آزادی می‌اندیشید!!!...
؟
۵۰
شاید یک شب از فرط خوشحالی این همه تحمل، لحاف را روی سرم بکشم و در آن تاریکی مطلق چشم‌هایم را باز کنم تا خوب ببینم حتی برفک‌ها هم می‌توانند سیاه و زشت باشند...
ⓝⓐⓡⓖⓔⓢ
۴۸
هر نفس یک دردست بس عمیق و سنگین... هر نفس یک تیرست بر دلم، کو تسکین
S
۴۳
می‌شود روزی شوم عاری ز هر درد فراق؟
_SOMEONE_
۴۰
ما آدم‌های بدی نیستیم...ما تنها فراموش کرده‌ایم!...
m
۳۹
آدم خطرناک آدم خطرناکی بود!... پرنده را در قفس نگه می‌داشت و ماهی را در تنگ آب!... و تمام عمرش به آزادی می‌اندیشید!!!...
💜ghazal💜
۳۶
تا خود صبح نگران بود که قرص ماه به اندازهٔ کافی اتاقش را روشن نکند!... خورشید که آمد، بازهم خواب ماند!
؟
۳۵
و آن لکهٔ لعنتی هیچ گاه نگذاشت تصویرش در قاب آیینه بدرخشد!...
˼السـیِّدة‌َالشَهیدة˹
۳۴
یادت می‌آید رفیق من؟ ما همانیم که هر شب برای همدیگر فانوس می‌آوردیم...
نیلوفر🍀
۳۱
هی مترسک! تو هم بنشین!... زانوهایت را خم کن... غبار سال‌ها ایستادگی را بتکان... اینجا کسی به خاطر کسی نمی‌ایستد!... اینجا کسی به پای کسی نمی‌ماند! قصه‌هایمان قصهٔ رفتن است و ماجرا گذشتن!... بماند از خودمان یا دیگری!...
؟
۲۹
او باز هم چوبی برداشت تا سراغ مرداب برود و هی هم بزند و هی هم بزند تا گندش بالا بیاید...
نیلوفر🍀
۲۹
بدتر از آن این بود که به آخر برسد، اما صدای هیچ تشویقی به گوشش نرسد... خط پایان را نشانش دادند... فریاد زد بایستید! با تمام عقب ماندنم از رفتن خسته‌ام!..
S
۲۸
من دلم همان بازی‌های بچگی یمان را می‌خواهد... زیر آن درخت سیب بزرگ با دمپایی قرمز من و آبی تو که ساعت‌ها به دنبال هم می‌دویدند و من همیشه از جای ردپای تو به خانه بر می‌گشتم...
atefeh
۲۶
او راست می‌گفت که هیچ چیز من به آدم نبرده! من بیشتر از اینکه به حرف‌هایم فکر کنم به سکوت‌هایم فکر می‌کنم...
leila13
۲۶
ما همانیم که در چشم یکدیگر نگاه کردیم و تمام گذشته را از خاطر بردیم، همان موقع که شیطان لبخندش را پشت چهره‌هایمان قایم کرد و ما بی تردید خنجرهایمان را برداشتیم و سمت یکدیگر نشانه گرفتیم ...! ما آدم‌های بدی نیستیم...ما تنها فراموش کرده‌ایم!...
f_altaha
۲۵
هی هی هی!...چرا نمی‌فهمند جنایت تنها شلیک با گلوله نیست
ⓝⓐⓡⓖⓔⓢ
۲۵
حس آن کودکی را دارم که هواپیما را صدا می‌کرد اما صدایش به آسمان نمی‌رسید ...
ᶜʳᶻ
۲۴
آدم خطرناکی بود!... پرنده را در قفس نگه می‌داشت و ماهی را در تنگ آب!... و تمام عمرش به آزادی می‌اندیشید!!!...
ᶜʳᶻ
۲۲
هی هی هی!...چرا نمی‌فهمند جنایت تنها شلیک با گلوله نیست!...
ᶜʳᶻ
۲۰
من در این شهر که حتی یک درخت آبنبات هم ندارد به چه چیز دل خوش کنم؟!
helya.B
۲۰
زمستان بهانه بود!... دهانش را باز کرد، تمام شهر پر شد از سوز سرمایی که بیرون آمد... همان موقع فهمیدم خواب زمستانی این شهر حالا حالاها ادامه دارد!...
fateme
۱۹
خداوندا نگذار آنچنان که عادتمان داده‌اند زندگی کنیم...
:)
۱۹
ماندن به پای بعضی‌ها یا اصرار برای داشتن بعضی چیزها...همین فریادهای بیهوده را میگویم ...همین صبوری‌هایی که گاهی عمر آدم را تلف می‌کنند، همین پافشاری‌ها... همین لجبازی‌ها که آدم را در خودش فرو می‌برند تا جایی که خمیده می‌شوی به اندازهٔ یک صفر گرد! یک صفر خیلی بزرگ... همین حرف‌ها که به گوشمان نمی‌رود... همین خطاهایی که بارها و بارها تکرار کردیم... همین درس‌هایی که هر چه قدر دادند، نگرفتیم! همین خطاهایی که بارها و بارها تکرار کردیم...
کوثر
۱۹
چرا سقف آرزوها کوتاه است؟ نگاهم کرد!...
؟
۱۸
دنیا عجیب است! اما عجیب‌تر از آن چشمهایشان!...
nardoon
۱۸
هنوزهم کفش‌هایت جلو پادری جفتند تا یادم نرود رفتن به سادگی پوشیدن یک جفت کفش است!...
Fatemeh
۱۷
این جماعت عمریست کلاهشان را سفت چسبیده‌اند که باد نبرد، برای همین است که کسی کلاهش را بالاتر نمی‌گذارد...
مادربزرگ💝
۱۷
این مردم عمریست تو را از ظاهرت قضاوت می‌کنند!...
fateme
۱۶
آنقدر به جنگیدن وتنها جنگیدن ادامه دادیم که عادت کردیم! و نقش مورد علاقه یمان فراموشمان شد!...
_SOMEONE_
۱۶
دلم میخواست برگردم و یک سیلی محکم در صورتش بخوابانم...