
Gloria
۵۲
چه احساسی دارد که هر روز، هر روز آنقدر تنها باشید که احساس کنید چالهٔ سیاهی که در وجودتان است دارد شما را میبلعد.
غمگین، تنها:(
۱۶
من تمام حرفهایم را میخورم. قلبم بیشازحد از آنها پر شده بود.
fereshteh
۱۲
داستانهایشان دارند آنها را زندهزنده میخورند و زیروبمشان را برملا کردهاند. نمیتوانند جلوی دهان خود را بگیرند.
من تمام حرفهایم را میخورم. قلبم بیشازحد از آنها پر شده بود.
کاربر ۱۰۴۴۹۰۶۳
۱۰
به این خاطر دستهایم را میبُرم که نمیتوانم بار این دنیا را به دوش بکشم. دنیا به اقیانوسی تبدیل میشود، اقیانوس من را در برمیگیرد. صدای آب کرکننده است. آب، قلبم را در خود غرق میکند و وحشتی به بزرگیِ سیارهها وجودم را فرامیگیرد. باید خودم را خالی کنم. باید بیشتر در این دنیا به خودم آسیب برسانم و بعد خودم را تسلی بدهم.
کاربر ۱۰۴۴۹۰۶۳
۶
آسیبرسوندن به خودتون باعث میشه احساس بهتری داشته باشین. اینکه با درد و رنج دادن به خودتون بهنوعی از درد و رنج رها میشین.
کاربر ۱۰۴۴۹۰۶۳
۵
زخمها مثل سد هستند و من مثل یک سگ آبی، که قسمتهای جدیدی از این سد را حفاری میکند و روی سدهای قبلی را میپوشاند.
moon_25
۴
تکتکمان از درون و بیرون نابود میشویم.
sheyda
۴
آدمها بخشی از وجود تو یعنی ظاهرت را میبینند اما یک وجه درونی هم داری و از آن هم نهفتهتر یک وجه آسیبدیده در وجود ماست؛ موجودی برهنه و خاموش که به نور عادت ندارد. من هم این وجه را دارم و حالا اینجا دارم آن را میبینم؛ وجه پنهانِ رایلی.
moon_25
۳
سر هر وعدهٔ غذا گریه میکند، در اتاقش گریه میکند
moon_25
۲
سر هر وعدهٔ غذا گریه میکند، در اتاقش گریه میکند
sheyda
۱
اِوان و دامپ به من یاد دادند که سکوت بهترین سلاح است. آدمها با حرفهایشان فریبت میدهند. حرفهای تو رو میپیچانند. کاری میکنند فکر کنی به چیزهایی نیاز داری که در واقع نیازی نداری. مجبورت میکنند حرف بزنی که اول باعث میشود آرام شوی و بعد حمله میکنند.
sheyda
۰
«اگر آدمها رو داخل خودت نگه داری، در نهایت نابود میشی. خاطرات و حسرتها تو رو میبلعن، تا مغز استخونت رو فرا میگیرن و بعد...»
نگاهی به او میاندازم و از حرفهای عجیبش شگفتزده شدهام. چهرهاش کمی مهربانتر میشود و میگوید: «و بعد بوم، منفجر میشی. دلیل اینها هم همینه؟»
sheyda
۰
«به گمانم همه چنین لحظهای رو تجربه میکنن، لحظهای که اتفاقی چنان خطیر رخ میده که تمام وجودت رو به تکههای کوچکی خُرد میکنه. بعد از اون دیگه باید توقف کنی. برای مدت زیادی، فقط باید تکههای وجودت رو جمع کنی. خیلی طول میکشه که اونها رو دوباره مثل قبل کنار هم نگذاری، بلکه به شکل جدیدی کنار هم بچینی. البته، حتماً بهتر از قبل نخواهد شد. باید به شکلی بچینی که بتونی باهاش مدتی زندگی کنی تا اینکه به قطع بفهمی هر قطعه کجا قرار میگیره.»