ظهر
با زنبیلی از شور و بیتابی
و نوسانهای کوتاه عشق
و سبدی از کلمات سرخ و سبز
قلم و کاغذ آوردم
و نشستم زیر چنار حیاط
زیر نگاههای حسود توکا و فاخته و چکاوک و طوطی و حوری و مهناز و نرگس و تمام دختران شهر
برای نوشتن شعری دربارهٔ تو
که پدرم از پشت پنجره جیغ کشید: «آهای حیوون! داری چه غلطی میکنی اونجا؟ برو چندتا نون بگیر!»