
کتاب آخرین فارغ التحصیل
مجموعه اسکلومنس (کتاب دوم)
انتشارات:
انتشارات آذرباد٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
دریـــــــ🌊ــــــا
۳
برایم مقدور نبود به چیزی جز زنده ماندن فکر کنم، بهخصوص به چیزی دیوانهوار و پرهزینه و بیفایده مثل خوشبختی
aurorablack
۲
درحالیکه با ناامیدی تقلا میکردم، گفتم: «چیزی بهعنوان آدم عادی وجود نداره. همه آدم هستن و بعضیها بدبختن و برخی خوشبخت؛ و تو هم بهاندازهٔ همه حق داری خوشحال و خوشبخت باشی؛ نه بیشتر و نه کمتر.»
Negar
۲
مامان مدام با مهربانی به من یادآوری میکرد مردم آنقدر که ما تصور میکنیم به ما فکر نمیکنند، چون همه نگران کسانی هستند که ممکن است به خود آنها فکر کنند.
Negar
۲
من دلم میخواسته خیلیها رو بکشم؛ اما خواستن بهتنهایی تا وقتی بهش عمل نشه به کسی آسیب نمیزنه.
novelreader032
۱
اما من تقریباً مطمئنم دلیلش این است که ما نوعی عدم تعادل را جبران میکنیم. پدرم شرافتمندانه به دل معده_ دهان رفت و یک ابدیت عذاب را به جان خرید تا من و مامان را نجات دهد؛ مامان همه را مجانی شفا میدهد و درنتیجه، من استعداد خشونت و نابودی جمعی را به ارث بردم. سال قبل از آن، دوازده شرور تمام سال آخریها را به قتل رساندند، پس نطفهٔ یک قهرمان بسته شد تا صدها بچه را در مدرسه نجات دهد.
aurorablack
۱
معجزهای که هنوز هم باورم نمیشد: دیگر تنها نبودم. آنها مرا نجات میدادند و قرار بود من نجاتشان بدهم. بیشتر از جادو، سحرآمیز بود. انگار این دوستی میتوانست همهچیز را درست کند. انگار تمام دنیا تبدیل بهجایی متفاوت شده بود.
aurorablack
۱
«تو تنها چیز درستی هستی که توی عمرم خواستم.»
Negar
۱
«چیزی بهعنوان آدم عادی وجود نداره. همه آدم هستن و بعضیها بدبختن و برخی خوشبخت؛
novelreader032
۰
کاملاً منظورش را فهمیدم. او آموزش دیده بود تا فکر کند فقط به درد این میخورد که اینجاوآنجا بدود و تمام مدت قهرمان باشد. طبیعتاً بهمحض اینکه جرئت میکرد به چیزی که ممکن است خودش بخواهد فکر کند، حتماً این خودخواهی از او یک هیولا میساخت؛ اما بهعنوان کسی که از بچگی، تمام عمرش از همه شنیده یک هیولاست، بهخوبی میدانم وقتی شک و شبهه به خودتان، به افکارتان نفوذ میکند تنها کار معقول این است که با خشونت هرچهتمامتر آن را له کنید.
Negar
۰
شاید این فقط از آن آرامشهایی بود که بعد از گریهٔ شدید بهدست میآورید، وقتی میدانید هیچچیزی عوض نشده و همهچیز بهاندازهٔ قبل هولناک است؛ اما نمیتوانید تا ابد زار بزنید، پس چارهای جز ادامهٔ کار و زندگیتان ندارید.