«ما مرگ رو به چشم یه دوست و یه دشمن شناختیم. برادرم پیت تو سال ۱۹۱۲، همون موقع که تَفت رئیسجمهور بود، به خاطر پاره شدن آپاندیس مُرد. فقط چهارده سالش بود و میتونست محکمتر از هر بچهٔ دیگهای تو شهر به توپ بیسبال ضربه بزنه. اون زمونا نیاز نبود واسه فهمیدن مرگ، وداع ابدی یا هر چی که بهش میگن، توی دانشکده دوره ببینی. اون زمونا مرگ میاومد خونهات و میگفت حالت چطوره و گاهی هم باهات شام میخورد و گاهی هم حس میکردی که نیشگونت میگرفت.»
javad
ذهنش در چرخش بود و جایی در اعماق وجودش، دور از اعمالش، با خودش فکر میکرد آیا همیشه فاصلهاش با چنین دیوانگی غیرعقلانی تا این حد نزدیک بود؛ آیا همه همینطور بودند؟
javad
گاهی مردم باید کارهایی رو انجام بدن که درست به نظر میآد. منظورم کارهاییه که تو قلبشون احساس میکنن درسته؛ و اگه این کارها رو انجام بدن و آخرسر حس خوبی نداشته باشن، پر از سؤال باشن و یهجوری باشن که انگار قضیه رو هضم نکردن، اونم نه توی دلشون، بلکه توی سرشون، اون موقع فکر میکنن که اشتباه کردن. میفهمی چی میگم؟»
javad