«ما مرگ رو به چشم یه دوست و یه دشمن شناختیم. برادرم پیت تو سال ۱۹۱۲، همون موقع که تَفت رئیسجمهور بود، به خاطر پاره شدن آپاندیس مُرد. فقط چهارده سالش بود و میتونست محکمتر از هر بچهٔ دیگهای تو شهر به توپ بیسبال ضربه بزنه. اون زمونا نیاز نبود واسه فهمیدن مرگ، وداع ابدی یا هر چی که بهش میگن، توی دانشکده دوره ببینی. اون زمونا مرگ میاومد خونهات و میگفت حالت چطوره و گاهی هم باهات شام میخورد و گاهی هم حس میکردی که نیشگونت میگرفت.»